شهرسازی حقیقت گرا

پشت دریاها شهریست...

شهرسازی حقیقت گرا

پشت دریاها شهریست...

خدا پشت دریاها شهری دارد که به اندازه ی چهل روز طول می کشد تا خورشید آن را بپیماید ، و در آن مردمی هستند که هیچ گاه گناه نکرده اند و ابلیس را نمی شناسند.
« مجلسی جلد 54 ص 333 »
نویسنده:
حسین فتحی اکبری پور

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
نویسندگان
پیوندها

۲۹ مطلب توسط «حسین فتحی اکبری پور» ثبت شده است

روایت بی نظمی در خیابان انقلاب(قِصّه شماره هشت)

يكشنبه, ۲۹ مهر ۱۳۹۷، ۰۴:۱۱ ب.ظ | حسین فتحی اکبری پور | ۰ نظر

چند سالی است پائیز که می آید، تهران لباسی به رنگ های دل انگیز درختان چنار بر تن می کند، خورشید با زورگویی ابر های بارانی را از سینه ی آسمان کنار می زند، آسمان تهران از پشت پنجره ی خیس BRT خیابان انقلاب ، به مانند بازی دست جمعی ابرهای بارانی که آسمان را به رنگ خاکستری و آبی سرد در آورده اند شبیه شده؛ آسمان مثل یک زنگوله ای در حالت اسلوموشن زنگ می زند و پژواک در فضا می پیچد:

« این شهر آغوشی برایتان باز نکرده...»

به صدا توجه ای نکردم و چشم دوختم به خیابان انقلاب، بالا می رفتم اما پایین می آمدم!

انقلاب تمام دیدنی های تهران، راوی نظمی است که از پائیز های تاریخ این شهر به سلامت عبور نکرده

این بی نظمی، بی وقفه ی ذهن ترسیده ی جامعه ای است که اعتماد از آن می رود و با جایش، ترس می آید.

داستان بی نظمی تهران؟

آوار سیاست زدگی بی پایان؟!

و جمع مردم ناشناس بی حافظه در جایی که نه شهر است، نه آرمان شهری برای تخیل دارد...

میدان انقلاب در باز شد. کسی پیاده نمی شود. یک نفر تمام تلاشش را می کند که از بین فاصله نه چندان زیادِ آدم های 

جلوی در داخل شود. در بسته نمی شود. مسافران حسابی کلافه شده اند. یکی از آن ها که جلوتر است، سرِ فردی که مانع بسته شدن در شده است، فریاد می زند که "جا نیست، هُل نده!.." چند ثانیه بعد بالاخره آن فرد داخل می آید و در بسته می شود.

آن فرد بی ‌حال و بی‌حوصله و خسته و نیمه‌خواب به نظر می‌رسد، مثل مُرده‌ای که از مرگ بازگشته است، اما اشتهایی به گوشت انسان نداردپس تنها چیزی که می‌ماند مُرده‌ی متحرکی است که انگار تا ابد سرگردان در تهران خواهد بود.

ایستگاه بعد، همین صحنه تکرار می شود و کسی می خواهد به زور خودش را جا کند. این بار همان فردی که ایستگاه قبل با هزار زور و ضرب وارد شده بود، فریاد می زند: " آقا مگه نمی بینی؟ جا نیست، هُل نده."

(توهم تخریبگر آن فرد مردُه متحرک ایستگاه میدان انقلاب در ایستگاه بعدی اش همچون یک ایده‌ی ‌خطرناک متولد می‌شود و در نهایت همچون قارچ تمام ذهن اش را تصاحب می‌کند، و خود را در قالب یک زورگو می بیند.)

این صحنه ای است که هر روز تکرار می شود. فضا  نفسگیر می شود؛ ایستگاه بعد پیاده می شوم، 

تُف و لعنت به سیاست مداران این شهر بی حساب و کتاب، اعتماد از مردم تهران رفته و به جایش خشم آمده؛ همه در تقلا و کوشش اند  برای مدتی که خبر ها آوار می شوند، بعد، بی خبری، روال عادی عبور از کنار هم، و شایعه ی زشت نظم این خیابان، در بی نظمی؟

خیابان انقلاب به همان اندازه که دیوانه‌کننده است، به همان اندازه هم لذت‌بخش است.ولی بعضی‌وقت‌ها رام کردن احساساتِ افسارگسیخته‌ام درباره‌ی این شهر به کاری غیرممکن تبدیل می‌شود. مغزم به سکوی نفتی‌ شعله‌وری در وسط دریا تبدیل می‌شود که با لجبازی تمام به سوختن ادامه می‌دهد و هیچ نشانه‌ای از آرام گرفتن و کوتاه آمدن از خودش بروز نمی‌دهد و ای کاش می گوید...

ای کاش پائیز تهران حکم یک قصه مادر بزرگ را داشت؛

ای کاش این شهر بینندگانِ پائیز ش را به چالش می کشید؟!

ای کاش BRT  خیابان انقلاب زیر آسمان پائیزی این شهر اینقدر نفسگیر نبود

ای کاش به خطر تحصیل و هزار و یک دلیل دیگر مسافر دائمی تهران نمی شدم...

 


رسالت دانشجو کارشناسی ارشد برنامه ریزی شهری

سه شنبه, ۳ مهر ۱۳۹۷، ۱۰:۵۰ ب.ظ | حسین فتحی اکبری پور | ۰ نظر

سلام

پس از مدتی طولانی

نمیدانم بلاگ من چه قدر رونق دارد و اینکه چه کسانی دنبال می کنند ولی رسالتم را انجام میدهم و امید دارم اگر الآن دنبال کننده ای ندارم در آینده نه چندان دور نظرات و مسائل ای که مطرح کردم مخاطب خودش را پیدا می کند به نظر من اگر دوستان بلاگ نویس البته که الآن از رونق افتاده مسئله محور می نوشتند و دیگران را هم تحویل می گرفتند در حال حاضر فضای بلاگ نویسی در این حیطه رونق داشت. متن محوری برای بلاگ نویسی کار خوبی نیست...

در گیری ذهنی و کوتاهی ام به خاطر مسائلی زیادی بود که نظم نداشت.

*القصه*

پس از چالش ادامه تحصیل و سفر درون احساسات آشفته و عجیب و غریبم نهایتا مثل یک قهرمان توانستم یک روز به خودم بیایم و خود را در قالب یک دانشجو ببینم. ایستادم چون هیچ چیزی بهتر از ایستادگی در مقابل آن همه افکار پریشان نبود و جای فرار کردن نبود.

ولی از عدالت خداوند در حال فرار بودم چون عدل خداوند مرا خوشحال نمی کرد در مقابل عدل خدا فضل اش را خواستار بودم. خستگی از همه ی ضابطه ها و قاعده ها و این شهر پر از عمل و عکس العمل دنبال جایی بودم برای پرواز کردن، جایی برای رها شدن، جایی که خداوند به وسیله فضل اش با من رفتار کند...

رفقا فضل خدا رو جدی بگیرید

شکر خدا تمام این سال های خیلی سخت دوره کارشناسی ام با قبولی در دانشگاه هنر شروع شد. امیدوارم پر برکت باشد این دوران پیش رو اما رسالتم چیست؟

می توان خیال‌پردازی کرد که نسخه‌های متفاوتم در دنیاهای آلترناتیو دیگر چه وضعیتی دارند. آیا وضعیتشان بهتر از وضعیت اسفناک فعلی‌ام است یا بدتر؟

آیا آنها در اوج آرامش و لذت زندگی می‌کنند یا با مشکلات خاص خودشان درگیر هستند؟

آن وقت می‌توان به آن به عنوان‌ آزمایش فکری جالب اما غمگینی نگاه کرد. تا از این طریق راه‌های نرفته، تصمیمات اتخاذ نشده، شایدهای به یقین تبدیل نشده، اگرهای آرزو مانده، شوک‌های به وقوع نپیوسته و جاده‌های عبور نکرده را تصور کنیم.

اینکه چه اتفاقی می‌افتاد اگر سرنوشت‌مان به نقطه‌ای که الان هستیم ختم نمی‌شد.

اگرچه فکر کردن به چنین پدیده‌ای برای هرکسی جذاب و شگفت‌انگیز است. اما شاید اکثرمان وقتی که حسابی از وضعیت فعلی‌مان عصبانی و ناامید هستیم، این آزمایش را در ذهن‌مان انجام می‌دهیم. شاید وقتی شب در رختخواب دراز کشیده‌ایم و به سقف تاریک خانه زُل زده‌ایم،خودمان را در موقعیت‌های دیگری تصور می‌کنیم.خیلی از ما انسان‌ها بعد از کمی خیال‌پردازی خسته می‌شویم و متوجه می‌شویم که ذهن‌مان را مشغول چه کار بیهوده‌ای کرده‌ایم. ما در این بدن و در این لحظه زندانی شده‌ایم و راهی برای پاره کردن این پوست و گوشت و فرار کردن به نقطه‌ی دیگری از هستی وجود ندارد. پس بسوز و بساز.

اما آن چیزی که خیلی کمک کرد در این چند سال دوری و نزدیکی با علم شهر ، غصه خوردن مردم و محبت به آن ها توجه ام به شهرسازی را دوچندان می کرد. جراحی شهر رسالت ما شهرسازان است ما باید مردم شهرمان را نجات بدهیم.


ناراضی

يكشنبه, ۲۸ مرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۰۵ ق.ظ | حسین فتحی اکبری پور | ۰ نظر

بلاتکلیفی می گذرد، اساسا خوبی روزگار اینست که می گذرد، مرگ زندگی همان زندگی است اما از نگاهی دیگر... 

خیلی ها ازین مملکت رفته اند،  خیلی ها به  حکومت فحش می دهند،  سال های مزخرفی را داریم سپری می کنیم، سرشار از احساس های منفی ، سرکوب ،توهین، عدم موفقیت، نا امنی و ... شاید دلیلی که دارند به حکومت فحش می دن همینه، حالا نباید برای من  توضیح بدید که زمان جنگ اوضا ازینم بدتر بوده، بوده که بوده، چه بدتر...

من به جنبه سیاسی این حکومت و به اینکه خوب است یا بد خوب می تواند باشد یا نه کاری ندارم و به یک موضوع خاص توجه دارم. برای این مردم و این حکومت به طور قطع گذشته پر افتخار این سرزمین ارزشی بی نظیر است. همانطور که بسیاری اقوام به دنبال شناخت و درک گذشته خود هستند . 

امروز به گذشته دار بودن احتیاج پیدا کردیم باید بدانیم جواب تاریخ به افزودن غلو و حماقت در جعل تاریخ جوابی دندان شکن بوده و این را هم بدانیم که این نشانه نشانه زوال است . همینطور بودند پهلویان و قجر ها و صفویه و سلجوقی و ساسانیان در واپسین دم ها . رواج ملی گرایی افراطی تاکید  بر دارا بودن توهماتی چند خود بزرگ بینی...

این درسته که انسان اساسا ناشکره و شاید تو شرایط خوب هم ناراضی باشه اما انسان فکر هم داره مقایسه هم می کنه!  استخوانی هم داره که گاهی فکر میکنه برای لمس کارد ساخته شده، آرمان سرکوب شده هم داره !  مردم ناراحت اند ، قدیمی تر ها هم ناراحت بودن ( اصلا هرکی فکر کنه قاعدتا ازین شرایط ناراحته!) حالا خیلی هم مهم نیست که دقیقا کی مقصره مهم اینه که دقیقا من میتونم چیکار کنم،؟


آیا ردپایی از خدا در شهرسازی وجود دارد؟

جمعه, ۱۸ خرداد ۱۳۹۷، ۰۵:۵۲ ب.ظ | حسین فتحی اکبری پور | ۲ نظر

سلام
 باید یک عذر خواهی کنم بابت دیر شدن انتشار متن،(فکر کنم یک ماهی شد بدون متن) شرمنده ذهنم مشوش بود و حال مطالعه و نوشتن نداشتم...

و اینکه پیرامون مطلب مکتب اصفهان و درد سر های امروزش ادامه ندم چون خیلی زوده و حیف اگه از دهان و قلم من به این موضوع پرداخته شود...

مطلب امروز بیشتر طرح مسئله است و امیدوارم بتونه جرقه ای زده بشه در ذهن شما اگر علاقه مند باشید!!؟...

 اگر شما مطالعه کننده ای باشید که هیچ دانش قبلی از شهرسازی نداشته باشید، ردپای خدا رو در شهرسازی پیدا می   کنید؟

 اصلا شهرسازی دانشی هست که به خدا توجه کند؟

 شهرسازی دانشی است لاییک یا ضد خدا؟

 به نظرم شهرسازی دانشی ضد خدا نیست اما نسبت به خدا چه موضعی دارد؟

شاید بتونیم بگیم شهرسازی چون به مطالعه جوامع می پردازد (با فرض اینکه جوامع خدامحوری وجود داشته باشد) نسخه ای متفاوت خواهد داشت. اما گذشته از نوع باور مردم آن جوامع خود دانش به خودی به خود چه نسبتی با خدا دارد؟

شهرسازی در وضع موجودش تا آنجا که من می دانم نسبتی با خدا ندارد در شهرسازی طبیعت است و گونه خاص آن یعنی بشر، دانش موجود فعل خدا را و حکمت خدا را در هیچ کجا داخل نکرده است و در بهترین حالت برخی از احکام خدارا دیده است که آنهم مربوط می شود به تبلور خاص شهرسازی در جوامع خاص.

حال با چنین دانش بشر بنیاد، میتوان شهر اسلامی ساخت؟!

کپی کردن چهارتا طاق و گنبد می تواند محصولی حقیقتا اسلامی تولید کند؟

آن دسته از کسانی که به دنبال چنین مفهومی هستند (شهر اسلامی) درابتدا باید بنیان های نظری آن را فراهم کنند چنانچه در چند صد سال پیش در ایران فراهم بوده است البته آن بنیان های سنتی دیگر به کار نمی آیند اگر قرار بود کارا باشند به آسانی نابود نمی شدند.

شهرسازی چون برای انسان است و انسان هم خدایی است پس ردپایی از خدا در شهرسازی وجود دارد.

برای اسلامی کردن شهر که منطقا اوج انسانی سازی شهر است باید سوال از انسانیت کرد و این سوال را بر اساس انسانی ترین منابع جواب داد باید نسبت انسان را با محیط و طبیعت و علم و حکومت و تکنولوژی پاسخی فراخور داد.باید خوب و بد انسان و ابزار دستیابی را شناخت

 به عبارت دیگر شهر اسلامی باید تجلی فطرت انسان باشد و نه تکرار شهری که قبلا اندکی اسلامی تر بوده، این فطرت نه تبلیغاتی است و نه تبلیغ پذیر است، باید به جای بزرگ کردن این اسم به تقویت مسما پرداخت

کسانی که ادعای شهر اسلامی دارند باید اول این دانش را از حال لاییک (شاید دکارتی) در بیاورند، که این کار با همایش و گردهمایی و بودجه گرفتن حل نمی شود.
باید فکر پشت مسئله شهر اسلامی باشد و این تلاش ها اگر فکر نباشد احتمالا پرضرر هم خواهند بود، ( بله  در مشهد مقدس ضرر اش را دیدم و دیدیم)، که حداقل ضرر آن غفلت از مسئله اصلی شد.


مکتب اصفهان و درد سر های امروزش

چهارشنبه, ۸ فروردين ۱۳۹۷، ۱۲:۵۹ ق.ظ | حسین فتحی اکبری پور | ۲ نظر

(سعی می کنم در چند مطلب به تبیین شخصی خود از مکتب اصفهان بپردازم ولی به دلایل جمع بندی زیاد مطالب و مشغله درسی تاریخ نشر مشخص نیست) :) ممنون از مطالعه شما 
شماره یک

 برای گفتن از مکتب اصفهان باید ابتدا آن را و دقیقا جایگاه آن را بشناسیم. ما و آن! در غیر اینصورت کمتر پرسشی راه   به جایی می برد...

 از نظر دکتر حبیبی مرده بودن مکتب اصفهان به خاطر مدرنیته می داند، به شخصه مبانی نظری مکتب اصفهان را   درک نمی کنم،که یک موجود فارغ از زمان در زمان خلق می شود! و بعد می میرد! حمله افغان ها بهانه است
 در واقع این مکتب به نظرم بدون زمان است...

 مکتب اصفهان فارغ ار گزاره هایش کاربرد دارد، شاید هم به خاطر مدرنیته کاربردی نمی شود.

 اما اینجا خاطر مدرنیته چیست؟! اگر این مکتب به روز می شد مدرنیته غلبه ای بر ما پیدا نمی کرد.

 چگونه بود که در صدر اسلام بسیاری از دارایی های باستانی ایرانی حفظ شدند و کماکان منشا اثر می شدند؟ با اینکه   هم اسلام و هم فرهنگ یونانی بر آن حمله کردند ؟

 لزوم مبانی نظری خیلی مهم است ! تئوری باید روشن باشد.

 می گوییم این مکتب جمع بندی گذشته است ! پس حدود و ثغور آن چه می شود ؟ هیچ حدی ندارد ؟ صفت مکتب   اصفهان چیست؟

 من هم قبول دارم در اصفهان حرکتی تفکری همه جانبه و عمیق وجود داشته. اما اگر می خواهد شهر جدید با شهر   قدیم به صحبت بنشیند و اگر می خواهد معنای شهر قدیم را بفهمد باید بر پایه و اساسی استوار باشد، نمی تواند به   مکتب اصفهان پرتاب شود ! باید ارتباط امروز من و شما و دکتر با آن معلوم شود. بدون جایگاه بدون لغت بدون زبان که   نمی توان حرف زد. بدون جایگاه و معیار بدون درک اینکه ما کجاییم و آن کجا، چگونه می توان مثالی زد و درستی آن   را سنجید ؟! شما مسجد جامع و یا مسجد شیخ لطف الله را چگونه درک میکنید؟ چه معنایی دارد ؟ فکر نمی کنید   کمی این محدوده برای تفسیر وسیع است ؟!!

پ ن: هانری کربن اولین کسی بود که واژه مکتب اصفهان را به کار برد شهر بی گمان با فلسفه نسبت دارد اما بی گمان   این نسبت نسبتی پیچیده است که دردوران ها تاریخی متفاوت بوده است گاهی فلسفه مفهوم خود را در شهر جستجو   می کرده است. اگر نسبت شهر و فلسفه همواره یکسان بود قبل از دوران تحولات بزرگ شاهد تدوین آرمانشهرهای فلسفی نبودیم.


نسل من جهاد کن

جمعه, ۱۸ اسفند ۱۳۹۶، ۰۳:۳۴ ب.ظ | حسین فتحی اکبری پور | ۰ نظر

 آیا نسل شهرساز من راهگشاست!؟

  نوبت جهاد است...الآن یکی از مجاهدت ها در نسل تحصیل کرده شهر (عمل) است.
  شهرساز؛ وضعیت شهر به مورسیده،متوجهی!

  نه قبول دارم که صرف به انتظار منجی بودن مارا تا این حد منفعل کرده و نه می پذیرم که سرنوشت ما بر الواح محفوظ    ثبت باشد. نه علاقه ای مبنی بر درک تحولات شخصی و جمعی خود بر مبانی مانند غرب و عقده های مختلفه و متعدده    دارم! هرچند که تمامی دستگاههای تحلیلی و اقدامات مبتنی بر انها گاها نتایج مثبتی دارد پس نه در پی رد آنها هستم. 

 رفته  رفته این درک این موضوع برایم شهودی تر می شود، گویی امروز مسائل به ظاهر لاینحل دیروز برای ما حل   شده است یا به حل آن بسیار نزدیک شدیم. هرچند که نسل کنونی پدیده ای جدا از نسل قبل نیست و در واقع   بخشی از آن است. 

 و هرچند که نسل کنونی تا به امروز آنچنان منشا اثر نشده است و با ارزشمند ترین دستاوردهای آن تحقیرآمیز   برخورد میشود اما حقا به مراتب به پیش افتاده است و سالیان بعد گمان نمی رود که نسل قبل را همسنگ خود بر بتابد.

 محض رضای خدا، به خاطر اسلام به خاطر امام زمان درس و کار

  نسلی که به دنبال صرف دانش و تحصیل در دانشگاه است ودر آخر هم هیئت علمی است نه خدمت به خلق

  نسلی که با حفظ چند ی جزوه آماده کنکور است نه بطن کتاب و با مشتی حفظیات تستی آیا راهگشاست!؟

 شاید چنین جهشی در دوره های تاریخی این سرزمین بی دلیل همزمان با پدیده های از جنس پایان تاریخ و آغاز مجدد   آن  نباشد. اگر چه این نسل در برابر سوال سالهای قبل جواب و راهکاری دارد اما در برابر موقعیت   خودکاملا پا در هوا و   منفعل عمل می کند. اما اگر شرایط فوق بر قرار باشد بزرگترین وظیفه بر دوش نسل قبل است که به این نسل کمک و   یاری رساند.

  درس و عمل (شهرساز) به خاطر خدا به خاطر حب مقام باند خود را نمی آورد بلکه با صداقت با دیگران کار می   کند...

 یادت باشد درس خواندن به خاطر خدا شایسته سالاری می آورد
 درس و عمل به خاطر خدا- خدا ذهن او را باز می کند

  ای نسل من اگر کار برای شهر ات  وقتی برای خدا نباشد- ذهن ات بسته خواهد شد و گره های کور شهر را باز   نخواهی کرد

 و الا این وضع شهر ما نیست

 کسی که به خاطر خدا درس بخواند و کار کند به خاطر خدا به خاطر خدا، خدا برای او گره گشای می کند خدا   دروغ نمی گوید.

 هر جای این شهر کار لنگ شد فقط برای این است که به خاطر خدا نیست

 یقین داشته باشید به آیات قرآن* یقین داشته باشید به آیات قرآن* یقین داشته باشید به آیات قرآن*

 ...وَمَن یَتَّقِ اللَّهَ یَجعَل لَهُ مَخرَجًا ﴿۲ سوره مبارکه الطلاق

 این در برنامه های شهر باید بیاید.

 والسلام
 پ ن: دلگیر از موضوعی بودم اگر تند بود شرمنده

 


تناقض زیبا و زیبا تر

چهارشنبه, ۲۰ دی ۱۳۹۶، ۱۱:۰۴ ب.ظ | حسین فتحی اکبری پور | ۰ نظر

 مگر زیبا و زیبا تر را می توان در کنار هم گذاشت؟ مگر می شود یک چیز هم زیبا باشد و هم زیبا تر؟

 معمولا به این مسئله بسیار ساده نگاه می کنند اگر در بسیاری از نوشته ها دقیق شویم متوجه می شویم هسته اصلی آنها

 حول محور زیباتر کردن زیبایی ها و نابود کردن زشت ی هاست.

 زیبایی را نشان بدهیم، زیباتر را هم نشان بدهیم به خاطر پدیده های زیبا تر، زیبایی های عالم"شهر" به چشم مردم    زشت میاد. این کار ه اصلی یه شهرساز ست...

 کار یه شهرساز مقایسه زشتی و زیبایی نیست.

 الَّذِی خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَیاةَ لِیبْلُوَکُمْ أَیکُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا ..."ملک/2

 «آن کس که مرگ و زندگی را آفرید تا شما را آزمایش کند که کدام یک از شما بهتر عمل می کنید»

  اصلا دنبال زشت نباید باشیم تو شهر بلکه دنبال زیباتر باشید.شهرساز ها اگه زندگی بهتر در شهر را به مردم نشان بدیم یقین کنید زندگیخوب رو می اندازند سطل آشغال...

  به چه زبانی بگم؟!

 شهری بسازیم خیره کننده باشه، قشنگ باشه (هنرت را داری صرف چه می کنی ؟ ای شهرساز)

 من ه شهرساز میدونم که یک کار مثبت در شهرسازی کاری است که تاثیرش بر شهر مثبت باشد اما چه بسیار مواردی که   این قدم های کوچک مثبت در کل منفی باشند. برای یافتن بهترین کار مثبت باید لااقل نگاه و طرح واره ای دور نگر و   مبتنی بر روش منطقی داشت.

 امروزه شهرساز هایی رو می بینم که با زیبایی برخورد ساده لوحانه ای دارند،راستش را بخواهید به گمانم اینها زیبایی را   نمیشناسند! یا لا اقل فرقی میان زیبا وزیباتر قائل نیستند...

 رشته شهرسازی را سخیف نکنیم

 شهرساز باید زشتی خیلی از زیبایی هایی رو که مردم زیبا می بینند، واقعا هم زیباست ولی زیباتر از اون هم   هست را نشان بده...

 دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر (چه کسی چراغ رو روشن می کنه)

 کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

 به خدا دوست دارم بین شهرساز ها بگردم و یکی چراغ رو روشن کنه و بیاد از هنر و علم اش استفاده کنه و زیبایی ها

 رو زشتی اش رو نشان بدهد در مقابل زیبا تر


 دنبال زیباتر باشیم...

 حسین فتحی اکبری

22 ربیع الثانی 1439

 

به خودمون جواب بدیم لطفا

سه شنبه, ۱۲ دی ۱۳۹۶، ۱۰:۳۷ ب.ظ | حسین فتحی اکبری پور | ۰ نظر

ما به انسان چگونه نگاه می کنیم ؟  

اینجا این ما قابل تفکیکه ! شهرسازان ؟ و یا حاکمان ؟ 

تحقق مدل انسان در این زمان به دست چه کسیست ؟ و او انسان را از کجا و چگونه می شناسد ؟

شهرساز اگر به زندگی معتقد نباشد به طرح شهر موفق نمی شود (...)

بیایید تلاش کنیم به زندگی معتقد باشیم ، ( ببخشید شبیه وعظ شد اما ادامه میدهم!) بیایید اگر بی اعتقادیم و اگر زندگی را باور نداریم این بلایا را بر شهر تحمیل نکنیم... به دو چشم شهروندان... 

رمز و موفقیت یک شهرساز برای طرح و برنامه ای می ریزه چیه؟

جز اینکه سعادت مخاطب ش رو دوست داشته باشه

 به فکر موفقیت خودمون نباشیم.به فکر سعادت اون باشیم، غصه بخوریم برای مردم محله مون و شهر مان...

 دلسوز...دل سوز...دل سوز... این طور موفق میشیم

 سعادت مخاطب ات رو دوست داشته باشی و علاقه داشته باشی به شهرتش کاری نداری، طرح ات و برنامه ات برای هر محله ای   باشه درست میشه...

 مردم شهرات را دوست داری...!؟

 بعضی ها رو می بینم الآن که دغدغه شون اینه که استاد دانشگاه و هیئت علمی، و یه پایگاه و شرکت و جایگاهی داشته باشند و تثبیت بشند و یه حقوقی   بگیرند  و یه اعتباری به دست بیارند!!

 استاد دانشگاه شدن و هیئت علمی شدن بد نیستااااا،

 اگر سر راهت قرار گرفت حتی لازم بود براش تلاش کنی اشکالی نداره ولی   اینکه هیئت علمی شدن و استاد دانشگاه شدن      رو نه برای خدمت به خلق نه برای عشق ساختن شهر جامعه، عشق برا خدمت آدم  ها، جداگانه مستقلا برای اعتبار خودت   درنظر بگیری دیگه حتی اون قلم ات و فکر  برا طرح ات و برنامه ات نمیچرخه و دیگه  نور نداره

 کاری می تونی بکنی... بسم الله 

 به فکر سعادت اون باشیم

 دلسوز...دلسوز...دلسوز...

 

 

به خویشتن خطاب می کنم تا بجوشد آبت

شنبه, ۲ دی ۱۳۹۶، ۱۰:۲۰ ب.ظ | حسین فتحی اکبری پور | ۱ نظر

 در حیرتم که چه نویسم؟ روی سخنم با کیست؟ با خفته است یا با بیدار؟ اگر با خفته است، خفته را کی کند بیدار؛ و اگر با بیدار   است، بیدار در کار خود بیدار است. وانگهی نویسنده چه نویسد که خود مطلب سیاه و از دست خویشتن در فریاد است.

 چوون از کشتزار خود بی خبرم، آسوده می چرم. آه اگر از پس امروز بود فردایی!

 ولیکن به قول شیخ اجل سعدی:

گاه باشد که کودک نادان

به غلط بر هدف زند تیری

 کلمه ای چند تقریر شود، و نکاتی تحریر گردد. شاید که دلپذیر افتد!...

 خوب ادبی حرف زدن الآن خیلی مد شدJ ما هم گفتیم مقدمه این مطلب رو خیلی آرام و شاعرانه شروع کنیم با چاشنی بیدار   شدن از خواب غفلت!

 موضوع از آنجا شروع می شود که بلاتکلیفی در درس و زندگی (بله زندگی، البته بماند بحثش برای بعد) آیا ارشد یا خیر؟

  اصلا لازم است آیا؟ به نظر اینجانب دقیقا معلوم نیست ولی وقتی می بینم کسانی به ادامه تحصیل در ارشد تمایل دارند که به   غیر از خواندن جزوه و مشتی حفظیات (بی سواد ذاتی) عادت کرده و  الآن این طور شده اتفاقا موفق هم هستند ولی به ذات راه   ندارند... متاسفانه اوضاع شهر و شهرسازی مان مناسب نیست دلیلش هم برخورد نامناسب هم چنین بی سوادی   دانشجویان و استادید ی که دیگر نظریه تولید نمی کنند، اکثر طرح ها برنامه ها شده کپی انگار کپی نکنی مواخذه   خواهی شد؛   حرف جدید خیر؛ اگر بزنی به دار آویخته می شوی یا پذیرا ی عده ای نخواهد بود یا حتما باید دمی بگیری با   مخاطب خاص   بلکه پسندیده شود. مبانی نظری در علم شهرسازی مرده است،نمی‌شود با قطعیت گفت که دوره‌ی نظریه تمام   شده باشد. احتمال   دارد نظریه در دوره‌ی نهفتگی خود باشد و به سختی دیده شود. شاید دارد توانش را جمع می‌کند و در انتظار   بازگشت است.   شاید همین الان هم برگشته باشد. شکلش را عوض کرده و می‌توان او را در صندلی‌های عقب دانشگاه، یا   داوری‌های نهایی و   ژوژمان‌های آخر ترم، نشریات تخصصی، وبلاگ‌های اینترنتی یا اخبار گوشه و کنار دید. احتمالا   چارچوب‌های دانشگاهیِ   گذشته‌اش را رها کرده است و به بستر دوسالانه‌های معماری و نمایشگاه‌ها به عنوان فعال‌ترین   واسطه‌ی تبادلات امروز - نقل   مکان کرده باشد. ولی به هر صورت، نظریه برای بقا نیاز به موسسات دارد؛ به حمایت، دیرپایی،   حافظه و سکون آنها، تا بتواند به   پیش برود.

  شهرسازی ما (ما یعنی تمام ایران نه تهران) مرده است نیاز به استادید جوان با تکیه بر بومی سازی همچنین دانشجو های شهرساز   که  فیلسوف باشند "آزاد" (تفکر آزاد نه مختص گروه ای)

 مثلا با خواندن سیر اندیشه ها در شهرسازی متوجه خواهید شد  اکثر   این شهرسازان با هم اختلاف نظر داشته حتی به مشاجره   همدیگر نیز می رسند و هر کس حرف جدید (ولی به کجا و کی حرف   جدید) می زند به خاطر همین این اندیشه سیر نداره   اصلا اندیشه ای در پس وجود دارد!؟ که سیر داشته باشید ولی

  اگر دانشجو،یا استاد به معنای واقعی کلمه شهرساز داشته باشیم درست است که در سطح با هم اختلاف دارند ولی اگر یک نفر   را به عمق   بشناسی با همه ی شهرسازان مانوس و آشنا می شوی در هر کجای عالم که باشند.

 دانشجو ی شهرساز باید در یک  لحظه خود را رها کند و فکر کند، ولی با بازگشتی معرفت ی

 الآن و در این زمانه معدود شهرسازانی می بینم که این طور باشند
 در این زمان ه کمتر شهرساز ای را می بینیم که در حضور و مراقبت باشند و بکوشد و بکوشد:

 در خلوتی ز پیرم کافزوده باد نورش

 خوش نکته ای شنیدم در وجد و در سرورش

 گفتا حضور دلبر مفتاح مشکلاتست

خرّم دلی که باشد پیوسته در حضورش

 در کل روی سخنم با شهرساز ی است که هنوز خواب است و بیدار نیست این شهرساز اتفاقا در دانشگاه های خوب کشور با   رتبه  های خوب فارغ دانشگاه شده و از تن آسایی بر کنار نشده ...

 چه کسی (شهرساز استاد یا دانشجویی) سوز دلش در شهر به التهاب آمده؟

 در شهر به روی همه باز است. دربان ندارد. تعیین وقت لازم نیست. هیچ عنوان و رسم نخواهد و راهرو (شهرساز) چه زن و چه   مرد، چه ... و چه ...، به قول عمّان سامانی:

همتی باید قدم در راه زن

صاحب آن خواه مرد و خواه زن

غیرتی باید به مقصد ره نورد

خانه پرداز جهان چه زن و چه مرد

شرط راه آمد نمودن قطع راه

بر سر رهرو چه معجر چه کلاه

 القصه اکنون سخت است درس و شهر و ناامیدی در پس مطالعه است ولی چه باید کرد خواندن و کوشش در دانشگاه بدون   درآمد یا زندگی و پول و کوشش در اتاق و ضیافت خانه ی جنّت لقا که عمر را به بی حاصلی و بوالهوسی نگذاریم...

 چه کنیم؟ به خود آییم و ببینیم چه کسی هستیم...

 حسین فتحی اکبری

 ٤ ربیع الثانی ١٤٣٩

لذت شنیدن موسیقی خوب در شهر

چهارشنبه, ۱۵ آذر ۱۳۹۶، ۰۲:۰۳ ق.ظ | حسین فتحی اکبری پور | ۲ نظر

 2 ساله دوست دارم مقاله ای چیزی راجع به آهنگ (موسیقی) و شهر بنویسم ولی خیلی سخته و هر موقع میخوام به طرف   اش  برم یادم میره چی کار کنم و خودکارم رو میز می مونه و کاغذ صفر، ایده های جالبی به ذهن میرسه ولی تو همان قصر   ذهن هم دفن میشه J

 امروز بعد از 9 سال یکی از همکلاسی هام رو دیدم خاطرات دوران راهنمایی ام رو زنده کرد اون موقع ها که خیلی خیلی   موسیقی گوش میدادم اونم نه هر موسیقی "رپ" بله رپ خیابونی چه خارجی اش چه ایرانی اش یعنی آرشیو کامل حتی از   کلوپ های سطح شهر هم کامل تر بود داشتم ولی از   اول دبیرستان به بعد ترک کردم و آدم شدم(خخخخ) (البته منظور ما از موسیقی رپ موضوعات اجتماعی اش نه چیز دیگه ای هاااا) و سراغ موسیقی اونم رپ اش اصلا نرفتم تا اینکه امشب بعد 9 سال به طور   اتفاقی همان همکلاسی ام دوباره اون موسیقی رو برام پخش کرد یاد شهر افتادم...

 بله شهر و موسیقی

 چطور؟

  این روزها دیگر به مدد توسعه ی تکنولوژی، همه جا دسترسی'یمان به موسیقی آسان شده یک گوشی و هنذفری و یک   شهر.

 حتما تجربه کرده اید وقتی موسیقی گوش می دهید و در شهر راه میروید و یا میرانید، یا در تاکسی هنذفری خود را برای   فایق آمدن به صدای مسخره ی رادیو بیشتر در گوشتان فشار میدهید، یا پشت در خانه یکی دو پایی اینور و آنور میکنید تا   موسیقی تمام شود و وارد شوید، چقدر همه چیز بهتر است، رنگیتر است، لذت بخشتر است ... حتی غمش.

 گویی موسیقی و ترانه'هایش جان میبخشند به لحظه هایمان. حتی ... کمی جان.

 اما چی میخوام بگم:

 تاکنون متوجه'ی حضور شهر در ترانه هایی که گوش میکنید، شده اید؟

 کدام ترانه؟ کدام شهر؟ با صدای کی؟

 آیا شهر در ترانه اشاره شده یتان از تشخص برخوردار بود یا خیر؟ از چه جنسی؟ آیا توانستید حال و هوای شهر را از لا به   لای واژه ها و موسیقی دریابید؟

 چگونه حالی بود و هست؟ خوب یا بد؟

 شاد یا غمگین؟

 برای مثال چوون امشب به طور اتفاقی رپ گوش دادم (رپ رو مثال می زنم)

 در موسیقی رپ بیش از هر موسیقی دیگری به شهر تهران پرداخته شده است.

 این موسیقی اساسا شهری است و حضور شهر به مثابه یک کالبد و یک اتفاق نقشی قابل اعتنا دارد.

 ترانه سراها برخاسته از شهرند و در همین محیط شهری پا گرفته و رشد کرده اند و تهران و خصوصیات اشکار و پنهانش را   خوب میشناسند. رپرها مصرف کننده فضاهای شهری اند و از تهران میگویند و آن را روایت میکنند.آنها تهران را چون متنی   قرایت میکنند، قرایتی درشت و صریح و بدون هیچ ملاحظه و ملایمتی:

 اینجا تهرونه، یعنی شهری که/ هرچی توش میبینی باعث تحریکه/ اینجا تهرونه لعنتی شوخی نیستش/خبری از گل و بستنی   چوبی نیستش/ اینجا جنگله بخور تا خورده نشی/ اینجا نصف عقده'ای'ان، نصف وحشی

 حس تعلق به تهران در موسیقی رپ با ذکر محله های آن، که حکایت از اشراف و اقتدار خواننده نسبت به شناسایی جای   جای شهر دارد، با نگاه تصنیف سرایان عامیانه گوی قدیمی تلاقی میکند.

 رپرها شهر را در چنبره خود دارند، از جنوب تا شمال، از شرق تا غرب، با کوچه و پس کوچه'هایش آشنایند، در آن   میزیند،  از شهر میگویند و با شهر به مثابه یک وجود قدرتمند می'ستیزند، اما هرگز رهایش نمیکنند.

به قول هیچ کس دلیلشم اینه که همیشه واقع بینم/ چیزایی رو که تعریف می کنم آره دیدم 

 پ ن 1 : این متن به مثابه این نبود برید رپ گوش کنید هااا نهههههه

 پ ن 2 : من موسیقی های رضا یزدانی و این روز ها پالت رو راجع به شهر بیشتر می پسندم  ولی هیچکس یک خاطره از یه دورانی  بود همین

 پ ن 3 : موسیقی گوش کنید ولی نه هر موسیقی رو باشه؟ (بگو باشه)

 فعلا یاعلی