شهرسازی حقیقت گرا

پشت دریاها شهریست...

شهرسازی حقیقت گرا

پشت دریاها شهریست...

خدا پشت دریاها شهری دارد که به اندازه ی چهل روز طول می کشد تا خورشید آن را بپیماید ، و در آن مردمی هستند که هیچ گاه گناه نکرده اند و ابلیس را نمی شناسند.
« مجلسی جلد 54 ص 333 »
نویسنده:
حسین فتحی اکبری پور

آخرین نظرات
نویسندگان
پیوندها

۲۳ مطلب توسط «حسین فتحی اکبری پور» ثبت شده است

تناقض زیبا و زیبا تر

چهارشنبه, ۲۰ دی ۱۳۹۶، ۱۱:۰۴ ب.ظ | حسین فتحی اکبری پور | ۰ نظر

 مگر زیبا و زیبا تر را می توان در کنار هم گذاشت؟ مگر می شود یک چیز هم زیبا باشد و هم زیبا تر؟

 معمولا به این مسئله بسیار ساده نگاه می کنند اگر در بسیاری از نوشته ها دقیق شویم متوجه می شویم هسته اصلی آنها

 حول محور زیباتر کردن زیبایی ها و نابود کردن زشت ی هاست.

 زیبایی را نشان بدهیم، زیباتر را هم نشان بدهیم به خاطر پدیده های زیبا تر، زیبایی های عالم"شهر" به چشم مردم    زشت میاد. این کار ه اصلی یه شهرساز ست...

 کار یه شهرساز مقایسه زشتی و زیبایی نیست.

 الَّذِی خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَیاةَ لِیبْلُوَکُمْ أَیکُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا ..."ملک/2

 «آن کس که مرگ و زندگی را آفرید تا شما را آزمایش کند که کدام یک از شما بهتر عمل می کنید»

  اصلا دنبال زشت نباید باشیم تو شهر بلکه دنبال زیباتر باشید.شهرساز ها اگه زندگی بهتر در شهر را به مردم نشان بدیم یقین کنید زندگیخوب رو می اندازند سطل آشغال...

  به چه زبانی بگم؟!

 شهری بسازیم خیره کننده باشه، قشنگ باشه (هنرت را داری صرف چه می کنی ؟ ای شهرساز)

 من ه شهرساز میدونم که یک کار مثبت در شهرسازی کاری است که تاثیرش بر شهر مثبت باشد اما چه بسیار مواردی که   این قدم های کوچک مثبت در کل منفی باشند. برای یافتن بهترین کار مثبت باید لااقل نگاه و طرح واره ای دور نگر و   مبتنی بر روش منطقی داشت.

 امروزه شهرساز هایی رو می بینم که با زیبایی برخورد ساده لوحانه ای دارند،راستش را بخواهید به گمانم اینها زیبایی را   نمیشناسند! یا لا اقل فرقی میان زیبا وزیباتر قائل نیستند...

 رشته شهرسازی را سخیف نکنیم

 شهرساز باید زشتی خیلی از زیبایی هایی رو که مردم زیبا می بینند، واقعا هم زیباست ولی زیباتر از اون هم   هست را نشان بده...

 دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر (چه کسی چراغ رو روشن می کنه)

 کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

 به خدا دوست دارم بین شهرساز ها بگردم و یکی چراغ رو روشن کنه و بیاد از هنر و علم اش استفاده کنه و زیبایی ها

 رو زشتی اش رو نشان بدهد در مقابل زیبا تر


 دنبال زیباتر باشیم...

 حسین فتحی اکبری

22 ربیع الثانی 1439

 

به خودمون جواب بدیم لطفا

سه شنبه, ۱۲ دی ۱۳۹۶، ۱۰:۳۷ ب.ظ | حسین فتحی اکبری پور | ۰ نظر

ما به انسان چگونه نگاه می کنیم ؟  

اینجا این ما قابل تفکیکه ! شهرسازان ؟ و یا حاکمان ؟ 

تحقق مدل انسان در این زمان به دست چه کسیست ؟ و او انسان را از کجا و چگونه می شناسد ؟

شهرساز اگر به زندگی معتقد نباشد به طرح شهر موفق نمی شود (...)

بیایید تلاش کنیم به زندگی معتقد باشیم ، ( ببخشید شبیه وعظ شد اما ادامه میدهم!) بیایید اگر بی اعتقادیم و اگر زندگی را باور نداریم این بلایا را بر شهر تحمیل نکنیم... به دو چشم شهروندان... 

رمز و موفقیت یک شهرساز برای طرح و برنامه ای می ریزه چیه؟

جز اینکه سعادت مخاطب ش رو دوست داشته باشه

 به فکر موفقیت خودمون نباشیم.به فکر سعادت اون باشیم، غصه بخوریم برای مردم محله مون و شهر مان...

 دلسوز...دل سوز...دل سوز... این طور موفق میشیم

 سعادت مخاطب ات رو دوست داشته باشی و علاقه داشته باشی به شهرتش کاری نداری، طرح ات و برنامه ات برای هر محله ای   باشه درست میشه...

 مردم شهرات را دوست داری...!؟

 بعضی ها رو می بینم الآن که دغدغه شون اینه که استاد دانشگاه و هیئت علمی، و یه پایگاه و شرکت و جایگاهی داشته باشند و تثبیت بشند و یه حقوقی   بگیرند  و یه اعتباری به دست بیارند!!

 استاد دانشگاه شدن و هیئت علمی شدن بد نیستااااا،

 اگر سر راهت قرار گرفت حتی لازم بود براش تلاش کنی اشکالی نداره ولی   اینکه هیئت علمی شدن و استاد دانشگاه شدن      رو نه برای خدمت به خلق نه برای عشق ساختن شهر جامعه، عشق برا خدمت آدم  ها، جداگانه مستقلا برای اعتبار خودت   درنظر بگیری دیگه حتی اون قلم ات و فکر  برا طرح ات و برنامه ات نمیچرخه و دیگه  نور نداره

 کاری می تونی بکنی... بسم الله 

 به فکر سعادت اون باشیم

 دلسوز...دلسوز...دلسوز...

 

 

به خویشتن خطاب می کنم تا بجوشد آبت

شنبه, ۲ دی ۱۳۹۶، ۱۰:۲۰ ب.ظ | حسین فتحی اکبری پور | ۱ نظر

 در حیرتم که چه نویسم؟ روی سخنم با کیست؟ با خفته است یا با بیدار؟ اگر با خفته است، خفته را کی کند بیدار؛ و اگر با بیدار   است، بیدار در کار خود بیدار است. وانگهی نویسنده چه نویسد که خود مطلب سیاه و از دست خویشتن در فریاد است.

 چوون از کشتزار خود بی خبرم، آسوده می چرم. آه اگر از پس امروز بود فردایی!

 ولیکن به قول شیخ اجل سعدی:

گاه باشد که کودک نادان

به غلط بر هدف زند تیری

 کلمه ای چند تقریر شود، و نکاتی تحریر گردد. شاید که دلپذیر افتد!...

 خوب ادبی حرف زدن الآن خیلی مد شدJ ما هم گفتیم مقدمه این مطلب رو خیلی آرام و شاعرانه شروع کنیم با چاشنی بیدار   شدن از خواب غفلت!

 موضوع از آنجا شروع می شود که بلاتکلیفی در درس و زندگی (بله زندگی، البته بماند بحثش برای بعد) آیا ارشد یا خیر؟

  اصلا لازم است آیا؟ به نظر اینجانب دقیقا معلوم نیست ولی وقتی می بینم کسانی به ادامه تحصیل در ارشد تمایل دارند که به   غیر از خواندن جزوه و مشتی حفظیات (بی سواد ذاتی) عادت کرده و  الآن این طور شده اتفاقا موفق هم هستند ولی به ذات راه   ندارند... متاسفانه اوضاع شهر و شهرسازی مان مناسب نیست دلیلش هم برخورد نامناسب هم چنین بی سوادی   دانشجویان و استادید ی که دیگر نظریه تولید نمی کنند، اکثر طرح ها برنامه ها شده کپی انگار کپی نکنی مواخذه   خواهی شد؛   حرف جدید خیر؛ اگر بزنی به دار آویخته می شوی یا پذیرا ی عده ای نخواهد بود یا حتما باید دمی بگیری با   مخاطب خاص   بلکه پسندیده شود. مبانی نظری در علم شهرسازی مرده است،نمی‌شود با قطعیت گفت که دوره‌ی نظریه تمام   شده باشد. احتمال   دارد نظریه در دوره‌ی نهفتگی خود باشد و به سختی دیده شود. شاید دارد توانش را جمع می‌کند و در انتظار   بازگشت است.   شاید همین الان هم برگشته باشد. شکلش را عوض کرده و می‌توان او را در صندلی‌های عقب دانشگاه، یا   داوری‌های نهایی و   ژوژمان‌های آخر ترم، نشریات تخصصی، وبلاگ‌های اینترنتی یا اخبار گوشه و کنار دید. احتمالا   چارچوب‌های دانشگاهیِ   گذشته‌اش را رها کرده است و به بستر دوسالانه‌های معماری و نمایشگاه‌ها به عنوان فعال‌ترین   واسطه‌ی تبادلات امروز - نقل   مکان کرده باشد. ولی به هر صورت، نظریه برای بقا نیاز به موسسات دارد؛ به حمایت، دیرپایی،   حافظه و سکون آنها، تا بتواند به   پیش برود.

  شهرسازی ما (ما یعنی تمام ایران نه تهران) مرده است نیاز به استادید جوان با تکیه بر بومی سازی همچنین دانشجو های شهرساز   که  فیلسوف باشند "آزاد" (تفکر آزاد نه مختص گروه ای)

 مثلا با خواندن سیر اندیشه ها در شهرسازی متوجه خواهید شد  اکثر   این شهرسازان با هم اختلاف نظر داشته حتی به مشاجره   همدیگر نیز می رسند و هر کس حرف جدید (ولی به کجا و کی حرف   جدید) می زند به خاطر همین این اندیشه سیر نداره   اصلا اندیشه ای در پس وجود دارد!؟ که سیر داشته باشید ولی

  اگر دانشجو،یا استاد به معنای واقعی کلمه شهرساز داشته باشیم درست است که در سطح با هم اختلاف دارند ولی اگر یک نفر   را به عمق   بشناسی با همه ی شهرسازان مانوس و آشنا می شوی در هر کجای عالم که باشند.

 دانشجو ی شهرساز باید در یک  لحظه خود را رها کند و فکر کند، ولی با بازگشتی معرفت ی

 الآن و در این زمانه معدود شهرسازانی می بینم که این طور باشند
 در این زمان ه کمتر شهرساز ای را می بینیم که در حضور و مراقبت باشند و بکوشد و بکوشد:

 در خلوتی ز پیرم کافزوده باد نورش

 خوش نکته ای شنیدم در وجد و در سرورش

 گفتا حضور دلبر مفتاح مشکلاتست

خرّم دلی که باشد پیوسته در حضورش

 در کل روی سخنم با شهرساز ی است که هنوز خواب است و بیدار نیست این شهرساز اتفاقا در دانشگاه های خوب کشور با   رتبه  های خوب فارغ دانشگاه شده و از تن آسایی بر کنار نشده ...

 چه کسی (شهرساز استاد یا دانشجویی) سوز دلش در شهر به التهاب آمده؟

 در شهر به روی همه باز است. دربان ندارد. تعیین وقت لازم نیست. هیچ عنوان و رسم نخواهد و راهرو (شهرساز) چه زن و چه   مرد، چه ... و چه ...، به قول عمّان سامانی:

همتی باید قدم در راه زن

صاحب آن خواه مرد و خواه زن

غیرتی باید به مقصد ره نورد

خانه پرداز جهان چه زن و چه مرد

شرط راه آمد نمودن قطع راه

بر سر رهرو چه معجر چه کلاه

 القصه اکنون سخت است درس و شهر و ناامیدی در پس مطالعه است ولی چه باید کرد خواندن و کوشش در دانشگاه بدون   درآمد یا زندگی و پول و کوشش در اتاق و ضیافت خانه ی جنّت لقا که عمر را به بی حاصلی و بوالهوسی نگذاریم...

 چه کنیم؟ به خود آییم و ببینیم چه کسی هستیم...

 حسین فتحی اکبری

 ٤ ربیع الثانی ١٤٣٩

لذت شنیدن موسیقی خوب در شهر

چهارشنبه, ۱۵ آذر ۱۳۹۶، ۰۲:۰۳ ق.ظ | حسین فتحی اکبری پور | ۲ نظر

 2 ساله دوست دارم مقاله ای چیزی راجع به آهنگ (موسیقی) و شهر بنویسم ولی خیلی سخته و هر موقع میخوام به طرف   اش  برم یادم میره چی کار کنم و خودکارم رو میز می مونه و کاغذ صفر، ایده های جالبی به ذهن میرسه ولی تو همان قصر   ذهن هم دفن میشه J

 امروز بعد از 9 سال یکی از همکلاسی هام رو دیدم خاطرات دوران راهنمایی ام رو زنده کرد اون موقع ها که خیلی خیلی   موسیقی گوش میدادم اونم نه هر موسیقی "رپ" بله رپ خیابونی چه خارجی اش چه ایرانی اش یعنی آرشیو کامل حتی از   کلوپ های سطح شهر هم کامل تر بود داشتم ولی از   اول دبیرستان به بعد ترک کردم و آدم شدم(خخخخ) (البته منظور ما از موسیقی رپ موضوعات اجتماعی اش نه چیز دیگه ای هاااا) و سراغ موسیقی اونم رپ اش اصلا نرفتم تا اینکه امشب بعد 9 سال به طور   اتفاقی همان همکلاسی ام دوباره اون موسیقی رو برام پخش کرد یاد شهر افتادم...

 بله شهر و موسیقی

 چطور؟

  این روزها دیگر به مدد توسعه ی تکنولوژی، همه جا دسترسی'یمان به موسیقی آسان شده یک گوشی و هنذفری و یک   شهر.

 حتما تجربه کرده اید وقتی موسیقی گوش می دهید و در شهر راه میروید و یا میرانید، یا در تاکسی هنذفری خود را برای   فایق آمدن به صدای مسخره ی رادیو بیشتر در گوشتان فشار میدهید، یا پشت در خانه یکی دو پایی اینور و آنور میکنید تا   موسیقی تمام شود و وارد شوید، چقدر همه چیز بهتر است، رنگیتر است، لذت بخشتر است ... حتی غمش.

 گویی موسیقی و ترانه'هایش جان میبخشند به لحظه هایمان. حتی ... کمی جان.

 اما چی میخوام بگم:

 تاکنون متوجه'ی حضور شهر در ترانه هایی که گوش میکنید، شده اید؟

 کدام ترانه؟ کدام شهر؟ با صدای کی؟

 آیا شهر در ترانه اشاره شده یتان از تشخص برخوردار بود یا خیر؟ از چه جنسی؟ آیا توانستید حال و هوای شهر را از لا به   لای واژه ها و موسیقی دریابید؟

 چگونه حالی بود و هست؟ خوب یا بد؟

 شاد یا غمگین؟

 برای مثال چوون امشب به طور اتفاقی رپ گوش دادم (رپ رو مثال می زنم)

 در موسیقی رپ بیش از هر موسیقی دیگری به شهر تهران پرداخته شده است.

 این موسیقی اساسا شهری است و حضور شهر به مثابه یک کالبد و یک اتفاق نقشی قابل اعتنا دارد.

 ترانه سراها برخاسته از شهرند و در همین محیط شهری پا گرفته و رشد کرده اند و تهران و خصوصیات اشکار و پنهانش را   خوب میشناسند. رپرها مصرف کننده فضاهای شهری اند و از تهران میگویند و آن را روایت میکنند.آنها تهران را چون متنی   قرایت میکنند، قرایتی درشت و صریح و بدون هیچ ملاحظه و ملایمتی:

 اینجا تهرونه، یعنی شهری که/ هرچی توش میبینی باعث تحریکه/ اینجا تهرونه لعنتی شوخی نیستش/خبری از گل و بستنی   چوبی نیستش/ اینجا جنگله بخور تا خورده نشی/ اینجا نصف عقده'ای'ان، نصف وحشی

 حس تعلق به تهران در موسیقی رپ با ذکر محله های آن، که حکایت از اشراف و اقتدار خواننده نسبت به شناسایی جای   جای شهر دارد، با نگاه تصنیف سرایان عامیانه گوی قدیمی تلاقی میکند.

 رپرها شهر را در چنبره خود دارند، از جنوب تا شمال، از شرق تا غرب، با کوچه و پس کوچه'هایش آشنایند، در آن   میزیند،  از شهر میگویند و با شهر به مثابه یک وجود قدرتمند می'ستیزند، اما هرگز رهایش نمیکنند.

به قول هیچ کس دلیلشم اینه که همیشه واقع بینم/ چیزایی رو که تعریف می کنم آره دیدم 

 پ ن 1 : این متن به مثابه این نبود برید رپ گوش کنید هااا نهههههه

 پ ن 2 : من موسیقی های رضا یزدانی و این روز ها پالت رو راجع به شهر بیشتر می پسندم  ولی هیچکس یک خاطره از یه دورانی  بود همین

 پ ن 3 : موسیقی گوش کنید ولی نه هر موسیقی رو باشه؟ (بگو باشه)

 فعلا یاعلی

داستانی تلخ به نام زوال فرهنگ، در بستر عشرت

شنبه, ۴ آذر ۱۳۹۶، ۰۸:۴۹ ب.ظ | حسین فتحی اکبری پور | ۱ نظر

داستان مشهد (بافت حرم)

 چمدان ها را میبندیم و اینبار راهی دیار عاشقان و ادبا میشویم. به مرکز شهر میرویم، خیابان امام رضا را امتداد میدهیم. از کنار رهگذرانی که   برخی با قدم های تند و برخی با گام هایی که اندکی برای پرسیدن، انگشتری، یادگاری و شاید عطری از جنس مشهد، از سرعت خود کاسته اند،   میگذریم. بازار را را رد میشویم و به محلات تاریخی مشهد  میرسیم. اهل اینجا که باشی میدانی اگر شهر آرام باشد و همه چیز سرجای خودش و   به قاعده باشد، دوست داری  از شهر و هویت شهری خود و اتفاقات شهری لذت ببری. گاهی هم با گوشه چشم به حرم چشم میدوزی و به هنر   سازنده اش آفرینی میگویی... اما شهر باید آرام باشد و همه چیز به قاعده! 

 مثلا اگر درست همین زاویه دید با مهمانی ناخوانده و نطلبیده مخدوش   شود، نه دیگر اینجا خواهی ایستاد و نه تعاملی را با محیط حس خواهی   کرد. اندکی بالاتر را نگاه میکنیم، حرم در زیر پوششی از آسمانی بتنی به   نام هتل، در حال زنده مانیست. و اهالی که دلنگران از سبز شدن این   مجموعه اند.

 صدای نعره مستانه جرثقیل ها، هیاهوها و فریاهای کارگرانی که به امید لقمه ای نان در کشمکش افکار زاییده از بورژوازی عده ای سخت   مشغول  کار هستند؛ شده در ستیغ آفتاب ظهر تابستان  یا سوز سرمای شبانه زمستان مشهد... . سنگ ها و آجرها یکی پس از دیگری بالا   میروند، ماشین های حفاری و مته های بزرگی که با دل هر آنچه بود و هست و با زمین و شهر عجین شده، و عجیب حفر می کنند و میخراشند...

  بافت تاریخی اطراف حرم ، بافتی است باقی مانده از دوران قاجار و خاطراتی از زندگی مردمی و زائرانی که به عشق امام رضا به مشهد آمده   بودند... و ساخت خانه هایی پر عظمت که در مقیاس و سادگی اغراق برانگیزش غریب گز بودن ساکنانش تبلور یافته است.این خانه ها در فراز و   نشیب های سنگین قاجاری سالم ماند هرچند به حریم آن ها که قطعا حاوی نشانه هایی از تاریخ ما بود تجاوز شد و امروز شاهد هدف عینیت   بخشیدن به شعار لوکوربوزیه [وی به عنوان یکی از اولین پیشگامان معماری مدرن و سبک بین‌المللی مشهور است] که همان زندگی به سیاقی   ماشینی در دنیای مدرن بود.

 از نظر نشانه شناسی این دو خانه ها در کنار هم حاوی جنبه های مخفی اینانند... اما آنچه مرا به نوشتن داشت بدنه   قاجاری است که در جای   جای  دیگر بافت تاریخی اطراف حرم قرار دارد و خود همین آجرها و گچها اگر در هرکجای این جهان بود مرمت   میشد و استفاده میشد اما   بزرگان تصمیم دیگری برای این اسناد تاریخی دارند..آری تخریب و تحقق اهداف سیستم سرمایه داری و به اعتبار نتیجه   هویت اسلامی/ایرانی   از شعوری که بر آن استوار گشته است، تنزل میکند به شعاری در محافل و دورهمی و «فرهنگ» اصیل ملی و اعتقادی از   جانب گروه هایی   ذینفوذ بی اعتبار میشود.

  شاید زمان آن رسیده است که بر عشق رفته مرثیه ای بخوانیم و بگوییم که کجاست ای یار آغوش تو...

 

الشرح لما جرا علی الماجرا دانشگاه و درس و شهر و من

سه شنبه, ۱۶ آبان ۱۳۹۶، ۰۸:۱۰ ب.ظ | حسین فتحی اکبری پور | ۱ نظر

 برای من شهرسازی و شهر و دانشگاه چه بود و چیزی نبود بعضی مواقع به خود میگم ای کاش برمیگشتم به 4 سال پیش اون جایی   بودم و می بودم طی طریق می کردم ریاضتی هرچند در سطح شما نداشتم آقا جانم ولی دوستدار بودم که...(راز)

 من در شهرسازی و دانشگاه و فضای مجازی سر آن نداشتم که از باب به معرفی خودم بپردازم، گمانم بر آن نیست که   کسی از این ره درسی گرفته باشد. خاطرات واحساساتم را در خودم نگاه داشتم، در قصر ذهنم غرق می شدم و به غارتنهایی  ام می رفتم.

 بحث انگیزی در شهرسازی را هرچند گاه گاهی لازم بود مکروه دانستم.

  به والله العظیم در دانشگاه دغدغه ام درس بوده و درس و درس و درس چون نامش مشخص است "مدرسه"

                                      گفتگوی من و معشوق مرا پایان نیست/ آنچه آغاز ندارد نپذیرد انجام

 و شاید هم آنچه آغاز دارد انجامی هم دارد! اما حالت سومی از گفتگو وجود دارد، آنچه نه آغاز و نه انجام دارد و آن سوم   من هستم.

  در دانشگاه من (دانشکاه شاید بهترنام اصیل ش مدرسه) طی 4 سال با تمام سختی هایی که برایم البته درس خاصی که از   سوی استادید داده   نشد همچنین دانشجوی به معنای واقعی دانشجو نیز نشدم و پی گیر و دغدغه هرچند در ظاهر بر من ملال انگیز بود و درد و   درد و درد ... با  همه خاطرات تلخ اش شیرین ی اش فقط آشنایی با 5 نفر  (4استاد) بود  که در این بین تنها  یک استاد داستانش فرق می کند  چون آن استاد جان جان جان من است، نه تنها برای من یک استاد در درس  شهر بودند بلکه معلم اخلاق، ادب، تربیت ام بودند که قلبا و مخلص حقیقی و ارادت خاصی و به معنای واقعی دوستش دارم   "خدا حفظش کنه"

 در این دانشگاه و طی عمر خود نه معشوقی داشته ام  که با آن گفتگویی داشته باشم (به نظرم داشتن = گفتگو) 


و نه اساسا   گفتگویی داشته ام، شاید  ازمعکوس مسئله (که معمولا به روحیه ملقبه) استفاده شودو حوالت به آینده کند و شاید هم   پیش تازی کند و از بیان فارق از کلام سخن به میان آورد!

 دستشان درد نکند! اما دردی که به جان دارم گاه آنچنان بر پیکر ضعیفم تجلی پیدا می کند که ... برایم جالب است

 آتشی از درس شهرسازی و بحث اش و زندگی ام که آن را شعله نیست گویا تیز بینان که از قضا در اطرافم زیادند را حرارتش ملموس نیست! در این جدال بی حاصل   آنچه هراسناک است صدایی است که پیام آور اتمام قوای من و سقوط است.

می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را
می جویمت چنانکه لب تشنه آب را

محو توام چنانکه ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیده دمان آفتاب را

بی تابم آنچنانکه درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره تاب را

بایسته ای چنان که تپیدن برای دل
یا آنچنان که بالِ پریدن عقاب را

حتی اگر نباشی، می آفرینمت
چونان که التهاب بیابان سراب را

ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
با چون تو پُرسشی چه نیازی جواب را

آیا راهی هست با استاد کج فهم

يكشنبه, ۳۰ مهر ۱۳۹۶، ۰۹:۱۳ ب.ظ | حسین فتحی اکبری پور | ۱ نظر

در دانشگاههای کشور در سال چهار ماه درس خوانده نمیشود از زمانی که به سبک آمریکایی ها برنامه های درسی پیاده شد،این وضع نکبت بار پیش آمد و به هیچ نحو نمی شود به مصادر امور تفهیم کنی که این وضع عاقبت وخیمی به بار خواهد آورد.
دخالت قدرتمندان و زورمندان در امور دانشگاه مصیبت دیگری است.تحمیل استادان متکی به آنان خود لکه ننگی در دامن فرهنگ کشور که مفاسد آن حساب بر نمی دارد.برخی از مصادر امور می گو یند لازم نیست کسی درس بخواند کاری کنید بچه ها سرو صدا نکنند. :(

آنچیزی که ما جامعه علم می نامیم در واقع بخشی از استادید را شامل می شود که به ارائه آثار پژوهش و تفکر خود می پردازند. این استادید نا گزیر با چند عامل پیوستگی دارد. شرایط موجود معماری و شهرسازی ، ادبیات امروزی شهرسازی ، توانایی های استاد، سطح و نوع دانش مخاطبان و شرایط اقتصادی و ...( البته خیلی چیز ها مثل تیپ و قیافه، کلاس کار و ... هم دراستاد ها نقش دارند شاید به خاطر بت های ذهنی و تلاش برای «دیگر» بودن بتوان اینان را آرتیست نامید!! ) پس شرایط علمی یک جامعه خواه نا خواه دارای معانی زیادی است.

   وقتی به تک تک استادید نگاه می کنیم اینها آدمهای بدی نیستند، نه آنکه جای استادی را اشغال کرده و نه آنکه مدیر و نماینده مجلس هستند، اینها همه اجزایی هستند که در یک کل نا منظم و در جایی نادرست قرار گرفته اند و احتمالا خیلی هم مقصر نیستند هرچند باید مسئول باشند اگر بتوانند!

 اگر اوضاع دانشگاه نا بسامان است نه تقصیر آن استادی است که به چند دانشجوی احتمالا ... نمره اضافی می دهد و ازین جور کارها می کند و عدالت را به هیچ می گیرد و نه تقصیر آن دانشجو است و نه من!

 گمان نمی کنم در این میان کسی اشتباه کرده و نه حتی تقصیر صدام است که با ایران جنگید، اگر امروز در همه عرصه ها همه چیز سر جای خودش نیست تقصیر تک تک مهره ها نیست بلکه شاید اینها هم در حد خود تلاش کنند، البته همین  تک تک افراد هم خوب و بد دارند اما گمان نمی کنم با تغییر اینها بتوان اوضاع را عوض کرد.
شاگرد باید عاشق استاد باشد تا از او در علم و عمل تاثیر پذیرد.
با مهارت خاص دلقکان از مصادر امور مراکز علمی ما را به صورت کاریکاتور مجامع علمی در آورده اند.انغمار در تجمل و ولع در جمع ثروت و خوشگذرانی توام با هرزگی و مسابقه گذاشتن در جمع مال و منال به کلی روحیات انسانی را در مردم می میراند.
شاگرد از هر طریق که میسور باشد، از راه چاپلوسی و تملق طالب به دست آوردن مدرکی است که با آن ارتزاق کند تا از استاد طماع و مصادر امور عقب نماند...
چند مرتبه انقلاب آموزشی نیز به عمل آمد که هر دفعه جمعی پاچه ور مالیده و دلال و مقالطه کار به جان دانشگاه های کشور افتادند و اشخاص فاقد معلومات بدون مراعات شرایط، سهل و آسان استاد شدند، در حالی که در    دبیرستان هم جای واقعی ندارند.

در شهر خبری نیست

سه شنبه, ۴ مهر ۱۳۹۶، ۱۲:۱۸ ق.ظ | حسین فتحی اکبری پور | ۰ نظر

 ساعت 7 صبح به سمت دانشگاه از خونه راهی می شم. اصلاامروز حس رفتن کلاس رو ندارم و حالم از این کلاس لعنتی به هم می خوره  شایدم استادش، شاید همکلاس ها شاید درس ، نه درس اش رو دوست دارم ولی... انصافا حسش نیست.

 حوصله معطلی ندارم صبح که از خونه بیرون میام بوی گوگرد و دود و مرض تو شهر پیچیده و باد، آلودگی های طهرون رو روانه شهریار کرده و انگار اگزوز ماشین هارو گرفتن جلوی بینی ام.

 تاکسی های زرد درست تو محل ایستگاه شهرقدس پارک کردن راننده تاکسی ها هرکسی رو که می بینند سراسیمه می شند و وزوز می کند  و می گند قلعه حسن خان یه نفر آقا قلعه ای...

 با سر و چشم به یکی شون که میان ساله اشاره می کنم و میشینم تو ماشین پرایدِ زوار دررفته اش و خودم  صندلی شاگرد رو اشغال می کنم به  راننده می گم دانشگاه... راننده 3، 4 بار استارت می زنه و تا اینکه بالاخره رگ غیرت ماشین می جنبه و روشن می شه.

 راننده دست می بره به سمت جیب بلوزش و می پرسه: میشه سیگار روشن کرد؟ که میبینم حال خوشی نداره و انگار تو ذهنش پر از حادثه  است حادثه هایی تلخ...

 تو دستش یه بسته سیگار camel دیدم و بهش گفتم : حاجی راحت باش!

 راننده ضبط صوتش رو روشن می کنه و هنوز پیش درآمد آهنگ به سرانجام نرسیده که آهنگ والس های تهران مهرداد مهدی به صدا در  نیامده که خودش زمزمه می کرد.

 یهو شوکه شدم، راننده تاکسی کجا و ساز آکاردئون کجا!! برام جالب بود...

 راننده داشت با خودش زمزمه می کرد آهنگ رو که من پریدم وسط تصورات شیرینش با چاشنی تلخ و گفتم:

 کنجکاو شدم شما چطور این موسیقی خاص شهری رو داری گوش می کنی:

 یه آه سردی کشید و گفت: من آکاردئون می زدم

 نذاشت حرف ام رو تموم کنم که گفت!

 موسیقی در میان مردم شهر؛ یک کنش اجتماعی و نامش خیابانی نیست و موسیقی خیابانی گفتن اشتباه موسیقی ، موسیقی است چه تو  خونه یا تو خیابان

 با خودم می گم من شهرساز یه همچین تفکر زیبایی ندارم و توِ راننده تاکسی چی دیدی تو شهر که من کور بودم رو ندیدم خوش به حالت...

 جاده اصلی راه بندونه و ماشین ها رفتند تو دل هم، می گم لابد تصادف شده ولی راننده گوشش پیش من نیست و انگار رفته باز تو شهر اش  آکاردئون بزنه و عشق بازی،

 ییهو راننده پشت سری دستش رو گذاشته بود روی بوق و فحش هم می داد و از کنارمون گذشت. راننده ما هم خیلی آروم می گه

 خوب یابوووووو....

 تندی می پیجه تو اولین فرعی و جاده خاکی و 4 ، 5 تا چاله چوله رو رد میکنه و از دل جاده اصلی سردر میاریم دور برگردان رو میپیچه و  میریم سمت قلعه حسن خان

 دم دانشگاه پیاده میشم و دست می کنم تو جیب و کرایه رو میدم که راننده تاکسی مات من رو نیگاه می کنه و می گه:

 خاطره ها و رویا ها تو تو شهر زنده کن و آرزو کن  آرزو،  آرزو رو زمزمه کرد و رفت...

 انقده مست حرف های راننده شده بودم که یادم رفت کلاسم شروع شده و دیر رسیده بودم و به نفس نفس افتادم و پله ها رو دو تا دوتا قدم  برمیداشتم که رسیدم به آتلیه 4 و کلاس مزخرف

 دوباره این کلاس لعنتی، انگار نه انگار تا همین دو دقیقه پیش یه راننده تاکسی عاشق داشت بازسازی ذهنی می کرد برام و الآن این استاد  بی سواد که یه مشت چرت و پرت تحویل دانشجو ها میده رو تحمل کنم با خودم میگم

 امروز که چندین دانشگاه  و دانشکده و ... به پذیرش دانشجو در مقاطع مختلف مشغول هستند( البته حساب کار از دست استاتید در رفته و  فقط سازمان هایی که الزام دارند و خود مجوز آمار این مراکز رو دارند.)

 چند ده هزار دانشجو و فارالتحصیل معماری و شهرسازی وجود دارند که در دوسال گذشته تقریبا صد عنوان کتاب جدید برایشان تدوین  شده (یعنی برای هر هفته یک کتاب جدید!!!)

 این درحالیِ که نزدیک به 30 مجله در این زمینه مشغول به کار هستند و خوب این امار شاید ما را امیدوار، خوشحال و حتی اغوا کند!

 اما کماکام در شهر خبری نیست! بیایید با خودمون روراست باشیم...

 امروز وضعیت شهر های ما و ناله مردم و متخصصان ما حاصل فعل دیروزمان بوده است  از طرف دیگه هم مسئله بسیار پوچ است و هم راه  حلش آسان .


 البته شاید برای ما آسان نباشد و یا آسان به نظر نیاید.


 داستان شهر های امروز ما (از جمله تهران) داستان خرده دست آور است در میان انبوه داستان ها و خواسته و تغییرات

 یاد راننده تاکسی افتادم که اگر خیال رو ازش میگرفتم همه چیز اش رو گرفته بودم و اگر آرزویش را بهش  میدادم هم ...

  تهران میان گذشته خواستی اش و آینده تصویر شده و محقق اش فاصله است...

 این روایت امروز من بود ، با اندکی نا امیدی..

درک نظام معقول

دوشنبه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۶، ۰۵:۰۸ ب.ظ | حسین فتحی اکبری پور | ۱ نظر

جامعه از ارتباط مجموع افراد حاصل می شود. این رابطه ممکن است یک رابطه فکری، رابطه دوستی و ... باشد.

ارتباط تجربی نیست یعنی نتیجه لوله آزمایشگاه نیست البته از این دید تجربی است که در عقل پدید آید؛ یعنی فکر داشته باشد. جامعه از افراد، یعنی (تک) تشکیل نمی شود. پس  از ارتباط تشکیل می شود.

 (حال اندیشه ای بر شهر داشته باشیم با فهمیدن جامعه) شهر مجموعه اشیاء (ساختمان، خیابان، میدان، ....) به صورت  مفردات نیست!!؟ بلکه شهر مجموع وقایع است. یعنی این ها باید در ارتباط باشند درواقع یعنی عمل. پس شهر از مفردات تشکیل نشده بلکه از  وقایع تشکیل می شود.

 پس شهر و جامعه یک نظام اند. (نظام ارتباطی)

 در این بین جایگاه یک شهرساز کجا قرار دارد و کارش چیست!؟ قبول داریم که برای یک شهرساز به تنهایی شناخت تک تک اجزاء مهم نیست، بلکه مجموعه را باید بشناسد  یعنی شهرساز نظام معقول شهر را درک کند. همانندیک فیلسوف با به کار گرفتن عقلش بکوشد و بکوشد.

 

 یک شهرساز باید عقل سلیم خود را به کارگیرد و بکوشد و اندیشه کند.نکته: عقل ابزار نیست، عقل فعال است اصلا ذات عقل فعالیت است. یک شهرساز با عقلش، عقل را به کار می گیرد  پس عقل ابزار نیست.

 در نتیجه جامعه ارتباط است، ارتباط را از جامعه بگیری جامعه ای وجود ندارد، بلکه گله است. شهر نیز مجموع ارتباط  هاست که اگر این ارتباط را بگیری می شود لغات (مفردات) که شهر نیست

 القصه  چگونه یک شهرساز به درک و شناخت صحیح  نظام معقول شهر بپردازد؟

چگونانه بکوشیم؟ :)

شهر و خاطره اش

يكشنبه, ۱۲ شهریور ۱۳۹۶، ۰۴:۲۳ ب.ظ | حسین فتحی اکبری پور | ۰ نظر

 اصلا این شهر تهش هیچی نیست، هیچی . چون هرچی پیگیری و جستجو می کنی توشهر؛ چیزی جز ته مانده های صدایی  غریب تو این شهر هیچی دست ات رو نمی گیره مثل صدای محمد معتدمی تو آهنگ کویر که میگه:

" ... می دانی که بی قرار و دل شکسته ام

 بر عشق کسی به جز تو دل نبسته ام

 می دانی غمت مرا رها نمی کند

 حتی مرگ مرا زتو جدا نمی کند

 چو مرغ خسته کنج قفس

غم تو بسته راه نفس

بیا که شوق تو بگشاید بال و پر عشق..."

 معطلی تو این شهر و محله هاش رو دوست ندارم و مخصوصا بلاتکلیفی اش رو که  دیگه نگو.

 بزار بریم یه پرسه بزنیم تو شهر و پرت بشیم تو خاطرات، خاطراتی که حتی با یه نفس عمیق و بو کشیدن تو کوچه  پس کوچه هاش رنگ می گیره و لعنت به این خاطره، یه نفس عمیق هم که تو این شهر می کشی خاطرات رو سرت  هوار  میشه...

 خاطراتی از جنس پایان انتظار دانشجوی شهرسازی واسه تحویل درس طرح اش توی سرمای دی ماه, طرحی  که تنها  موجودیش یه کار سخت و اشک آور و 10/ 12 تا شیت و یه نسکافه داغ  تو شب کریکسیون و شب بیداری های 3 ماهه و  کلی فحش پشت سر طرح ات از طرف دانشجو ها   و اسامی هم گروه هایی که پشه ای هم ارزش برا درس خوندن قائل نمی شدند ... یاد (مردم) دختر و  پسر هایی که تو اون محله ات بودند و تو ذهن ات بال و پر می گیرند و پرواز می کنند و از روی شیت های طرح ات در  ذهن مشوش ات کش میاد سمت ات که نشستی جلو استاد ات رو داری فکر شون رو می کنی که هر کدام شون چه شکلی  بودند، چه حرف هایی که زدی باهاشون، چه قول و قرار هایی که بستی  و چه دل ربایی که کردی و حاضر شدی تو  ذهن شیت های مغز ات اسمشون حک کنی...

 حقیقتا مهم نیست اون ور انتظار چیه، مرگ یا رسیدن پسر کولبر لوازم خانگی که تو خیابان گوته زندگی می کنه به دختری که تو  بارون با یه لباس صورتی کثیف ، موهای چتری روی پیشونی و ناخن هایی که با دیدن اش به دل آدم خش بر می داره،  دختری که زیر بارون های کم جون اواسط پاییز باید بیاد تا گل نرگس ای که پسره واسش گرفته رو به انتظارش جلوی  ویترین مغازه کفش ملی میدان شهدا که یه 20 دقیقه ای معطل شده رو ازش بگیره و به جاش یه ماچ تحویل اش بده که  شاید اسمش رو پسره  به یاد این محله تو ذهن اش حک کنه...

 دم پله های دانشکده فنی مهندسی دانشگاه  قدس نفس عمیقی را با قدرت به ریه هام می کشم  تا وجودم رو پر کنه  از هوای غروب آبان ماه ایی  شهرقدس که ریه هام رنگ و عطر دانهیل استادم رو به خودش می گیره و پرت میشم تو  خاطرات خوشی که با حرف های استاد ام داشتم ... راهم رو کج می کنم و می رم سرکلاس، سرکلاسی که استادش (شین) شهر را هم بلد نیست و چه برسه به  (ذات شهر)؛ استادی که سواد شهر نداره و اجبارا باید سر کلاسش بشینی و زودی بگذره و امتحان و ترم بعد و شهر دیگه  و جا دیگه؛ ای کاش تو بودی و حداقل شیرین می کردی این کلاس تلخ رو...

 ترم  بعد و محله دیگه ای و ریاضت در درس دیگه ای ، ریاضتی که ته تهش دست ات جایی بند نمیشه و همش می  مونه یه خاطره از اون محله و خیابان و کوچه هاش ، مثل سنگلجی که پر از غصه است  و چه چیز هایی که تو محله های منطقه 12 دیدی وچه  حرف هایی نقطه چین می خوره و مثل شعرا باید به کنایه حرف بزنی با دانشجوها و استاد هات و در آخر هم یه عاشقی پیدا نشه که جنس اصل حرف هات رو  بفهمه و از جنس تو باشه...

        بگذریم !