شهرسازی حقیقت گرا

پشت دریاها شهریست...

شهرسازی حقیقت گرا

پشت دریاها شهریست...

خدا پشت دریاها شهری دارد که به اندازه ی چهل روز طول می کشد تا خورشید آن را بپیماید ، و در آن مردمی هستند که هیچ گاه گناه نکرده اند و ابلیس را نمی شناسند.
« مجلسی جلد 54 ص 333 »
نویسنده:
حسین فتحی اکبری پور

آخرین نظرات
نویسندگان
پیوندها

۱ مطلب در آبان ۱۳۹۶ ثبت شده است

الشرح لما جرا علی الماجرا دانشگاه و درس و شهر و من

سه شنبه, ۱۶ آبان ۱۳۹۶، ۰۸:۱۰ ب.ظ | حسین فتحی اکبری پور | ۱ نظر

 برای من شهرسازی و شهر و دانشگاه چه بود و چیزی نبود بعضی مواقع به خود میگم ای کاش برمیگشتم به 4 سال پیش اون جایی   بودم و می بودم طی طریق می کردم ریاضتی هرچند در سطح شما نداشتم آقا جانم ولی دوستدار بودم که...(راز)

 من در شهرسازی و دانشگاه و فضای مجازی سر آن نداشتم که از باب به معرفی خودم بپردازم، گمانم بر آن نیست که   کسی از این ره درسی گرفته باشد. خاطرات واحساساتم را در خودم نگاه داشتم، در قصر ذهنم غرق می شدم و به غارتنهایی  ام می رفتم.

 بحث انگیزی در شهرسازی را هرچند گاه گاهی لازم بود مکروه دانستم.

  به والله العظیم در دانشگاه دغدغه ام درس بوده و درس و درس و درس چون نامش مشخص است "مدرسه"

                                      گفتگوی من و معشوق مرا پایان نیست/ آنچه آغاز ندارد نپذیرد انجام

 و شاید هم آنچه آغاز دارد انجامی هم دارد! اما حالت سومی از گفتگو وجود دارد، آنچه نه آغاز و نه انجام دارد و آن سوم   من هستم.

  در دانشگاه من (دانشکاه شاید بهترنام اصیل ش مدرسه) طی 4 سال با تمام سختی هایی که برایم البته درس خاصی که از   سوی استادید داده   نشد همچنین دانشجوی به معنای واقعی دانشجو نیز نشدم و پی گیر و دغدغه هرچند در ظاهر بر من ملال انگیز بود و درد و   درد و درد ... با  همه خاطرات تلخ اش شیرین ی اش فقط آشنایی با 5 نفر  (4استاد) بود  که در این بین تنها  یک استاد داستانش فرق می کند  چون آن استاد جان جان جان من است، نه تنها برای من یک استاد در درس  شهر بودند بلکه معلم اخلاق، ادب، تربیت ام بودند که قلبا و مخلص حقیقی و ارادت خاصی و به معنای واقعی دوستش دارم   "خدا حفظش کنه"

 در این دانشگاه و طی عمر خود نه معشوقی داشته ام  که با آن گفتگویی داشته باشم (به نظرم داشتن = گفتگو) 


و نه اساسا   گفتگویی داشته ام، شاید  ازمعکوس مسئله (که معمولا به روحیه ملقبه) استفاده شودو حوالت به آینده کند و شاید هم   پیش تازی کند و از بیان فارق از کلام سخن به میان آورد!

 دستشان درد نکند! اما دردی که به جان دارم گاه آنچنان بر پیکر ضعیفم تجلی پیدا می کند که ... برایم جالب است

 آتشی از درس شهرسازی و بحث اش و زندگی ام که آن را شعله نیست گویا تیز بینان که از قضا در اطرافم زیادند را حرارتش ملموس نیست! در این جدال بی حاصل   آنچه هراسناک است صدایی است که پیام آور اتمام قوای من و سقوط است.

می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را
می جویمت چنانکه لب تشنه آب را

محو توام چنانکه ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیده دمان آفتاب را

بی تابم آنچنانکه درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره تاب را

بایسته ای چنان که تپیدن برای دل
یا آنچنان که بالِ پریدن عقاب را

حتی اگر نباشی، می آفرینمت
چونان که التهاب بیابان سراب را

ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
با چون تو پُرسشی چه نیازی جواب را