شهرسازی حقیقت گرا

پشت دریاها شهریست...

شهرسازی حقیقت گرا

پشت دریاها شهریست...

خدا پشت دریاها شهری دارد که به اندازه ی چهل روز طول می کشد تا خورشید آن را بپیماید ، و در آن مردمی هستند که هیچ گاه گناه نکرده اند و ابلیس را نمی شناسند.
« مجلسی جلد 54 ص 333 »
نویسنده:
حسین فتحی اکبری پور

آخرین نظرات
نویسندگان
پیوندها

۲ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است

درک نظام معقول

دوشنبه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۶، ۰۵:۰۸ ب.ظ | حسین فتحی اکبری پور | ۱ نظر

جامعه از ارتباط مجموع افراد حاصل می شود. این رابطه ممکن است یک رابطه فکری، رابطه دوستی و ... باشد.

ارتباط تجربی نیست یعنی نتیجه لوله آزمایشگاه نیست البته از این دید تجربی است که در عقل پدید آید؛ یعنی فکر داشته باشد. جامعه از افراد، یعنی (تک) تشکیل نمی شود. پس  از ارتباط تشکیل می شود.

 (حال اندیشه ای بر شهر داشته باشیم با فهمیدن جامعه) شهر مجموعه اشیاء (ساختمان، خیابان، میدان، ....) به صورت  مفردات نیست!!؟ بلکه شهر مجموع وقایع است. یعنی این ها باید در ارتباط باشند درواقع یعنی عمل. پس شهر از مفردات تشکیل نشده بلکه از  وقایع تشکیل می شود.

 پس شهر و جامعه یک نظام اند. (نظام ارتباطی)

 در این بین جایگاه یک شهرساز کجا قرار دارد و کارش چیست!؟ قبول داریم که برای یک شهرساز به تنهایی شناخت تک تک اجزاء مهم نیست، بلکه مجموعه را باید بشناسد  یعنی شهرساز نظام معقول شهر را درک کند. همانندیک فیلسوف با به کار گرفتن عقلش بکوشد و بکوشد.

 

 یک شهرساز باید عقل سلیم خود را به کارگیرد و بکوشد و اندیشه کند.نکته: عقل ابزار نیست، عقل فعال است اصلا ذات عقل فعالیت است. یک شهرساز با عقلش، عقل را به کار می گیرد  پس عقل ابزار نیست.

 در نتیجه جامعه ارتباط است، ارتباط را از جامعه بگیری جامعه ای وجود ندارد، بلکه گله است. شهر نیز مجموع ارتباط  هاست که اگر این ارتباط را بگیری می شود لغات (مفردات) که شهر نیست

 القصه  چگونه یک شهرساز به درک و شناخت صحیح  نظام معقول شهر بپردازد؟

چگونانه بکوشیم؟ :)

شهر و خاطره اش

يكشنبه, ۱۲ شهریور ۱۳۹۶، ۰۴:۲۳ ب.ظ | حسین فتحی اکبری پور | ۰ نظر

 اصلا این شهر تهش هیچی نیست، هیچی . چون هرچی پیگیری و جستجو می کنی توشهر؛ چیزی جز ته مانده های صدایی  غریب تو این شهر هیچی دست ات رو نمی گیره مثل صدای محمد معتدمی تو آهنگ کویر که میگه:

" ... می دانی که بی قرار و دل شکسته ام

 بر عشق کسی به جز تو دل نبسته ام

 می دانی غمت مرا رها نمی کند

 حتی مرگ مرا زتو جدا نمی کند

 چو مرغ خسته کنج قفس

غم تو بسته راه نفس

بیا که شوق تو بگشاید بال و پر عشق..."

 معطلی تو این شهر و محله هاش رو دوست ندارم و مخصوصا بلاتکلیفی اش رو که  دیگه نگو.

 بزار بریم یه پرسه بزنیم تو شهر و پرت بشیم تو خاطرات، خاطراتی که حتی با یه نفس عمیق و بو کشیدن تو کوچه  پس کوچه هاش رنگ می گیره و لعنت به این خاطره، یه نفس عمیق هم که تو این شهر می کشی خاطرات رو سرت  هوار  میشه...

 خاطراتی از جنس پایان انتظار دانشجوی شهرسازی واسه تحویل درس طرح اش توی سرمای دی ماه, طرحی  که تنها  موجودیش یه کار سخت و اشک آور و 10/ 12 تا شیت و یه نسکافه داغ  تو شب کریکسیون و شب بیداری های 3 ماهه و  کلی فحش پشت سر طرح ات از طرف دانشجو ها   و اسامی هم گروه هایی که پشه ای هم ارزش برا درس خوندن قائل نمی شدند ... یاد (مردم) دختر و  پسر هایی که تو اون محله ات بودند و تو ذهن ات بال و پر می گیرند و پرواز می کنند و از روی شیت های طرح ات در  ذهن مشوش ات کش میاد سمت ات که نشستی جلو استاد ات رو داری فکر شون رو می کنی که هر کدام شون چه شکلی  بودند، چه حرف هایی که زدی باهاشون، چه قول و قرار هایی که بستی  و چه دل ربایی که کردی و حاضر شدی تو  ذهن شیت های مغز ات اسمشون حک کنی...

 حقیقتا مهم نیست اون ور انتظار چیه، مرگ یا رسیدن پسر کولبر لوازم خانگی که تو خیابان گوته زندگی می کنه به دختری که تو  بارون با یه لباس صورتی کثیف ، موهای چتری روی پیشونی و ناخن هایی که با دیدن اش به دل آدم خش بر می داره،  دختری که زیر بارون های کم جون اواسط پاییز باید بیاد تا گل نرگس ای که پسره واسش گرفته رو به انتظارش جلوی  ویترین مغازه کفش ملی میدان شهدا که یه 20 دقیقه ای معطل شده رو ازش بگیره و به جاش یه ماچ تحویل اش بده که  شاید اسمش رو پسره  به یاد این محله تو ذهن اش حک کنه...

 دم پله های دانشکده فنی مهندسی دانشگاه  قدس نفس عمیقی را با قدرت به ریه هام می کشم  تا وجودم رو پر کنه  از هوای غروب آبان ماه ایی  شهرقدس که ریه هام رنگ و عطر دانهیل استادم رو به خودش می گیره و پرت میشم تو  خاطرات خوشی که با حرف های استاد ام داشتم ... راهم رو کج می کنم و می رم سرکلاس، سرکلاسی که استادش (شین) شهر را هم بلد نیست و چه برسه به  (ذات شهر)؛ استادی که سواد شهر نداره و اجبارا باید سر کلاسش بشینی و زودی بگذره و امتحان و ترم بعد و شهر دیگه  و جا دیگه؛ ای کاش تو بودی و حداقل شیرین می کردی این کلاس تلخ رو...

 ترم  بعد و محله دیگه ای و ریاضت در درس دیگه ای ، ریاضتی که ته تهش دست ات جایی بند نمیشه و همش می  مونه یه خاطره از اون محله و خیابان و کوچه هاش ، مثل سنگلجی که پر از غصه است  و چه چیز هایی که تو محله های منطقه 12 دیدی وچه  حرف هایی نقطه چین می خوره و مثل شعرا باید به کنایه حرف بزنی با دانشجوها و استاد هات و در آخر هم یه عاشقی پیدا نشه که جنس اصل حرف هات رو  بفهمه و از جنس تو باشه...

        بگذریم !