شهرسازی حقیقت گرا

پشت دریاها شهریست...

شهرسازی حقیقت گرا

پشت دریاها شهریست...

خدا پشت دریاها شهری دارد که به اندازه ی چهل روز طول می کشد تا خورشید آن را بپیماید ، و در آن مردمی هستند که هیچ گاه گناه نکرده اند و ابلیس را نمی شناسند.
« مجلسی جلد 54 ص 333 »
نویسنده:
حسین فتحی اکبری پور

آخرین نظرات
نویسندگان
پیوندها

۳ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است

به پایان رسید این سال شگفت شهرسازی ام، اما من همچنان در اول وصف تو آمده ام

شنبه, ۲۱ اسفند ۱۳۹۵، ۰۹:۲۵ ب.ظ | حسین فتحی اکبری پور | ۰ نظر

 این آخره سالی تو اتاقم نشسته ام پشت میز تحریرم خیره به کتاب های کتاب خانه ام و نگاه به کتاب هاست واتاقم  ولی

 ذهنم خراب، بدنم خراب، چشم هایم خراب ، اصلا همه ی اعضاء جوانح و جوارح ام خراب اند.

به سالی که گذشت فکر می کنم ،به سالی نه خوش بود نه عزا بود به قول سعدی یه سال سهل الممتنع بود ابتدای سال یه اتفاق خوبی برام افتاد شرکت در اعتکاف مسجد مدرسه(دانشگاه) صنعتی شریف هرچی در رابطه با اون دوستانی که در شریف بودند بگم کمه واقعا، اصلا یه دنیای دیگه بود با خودم می گفتم ای کاش تو این مدرسه قبول می شدم درسته که مدرسه صنعتی شریف شهرسازی نداره ولی ای کاش می شد اونجا بودم نه به خاطر استاد هاش هااا نه، به خاطر اون جوّ خوب درسی و معرفتی اش، چون عقیده دارم استاد همون استاده این دانشجو هستش که خودش رو می بره جلو به مدرسه اش هم مربوط نیست اصلا.

به قول...میگه:

شاعری وارد دانشکده شد

ذوق شاعری اش را به نگهبانی داد

وضعیت دانشگاه های ما ضد خلاقیت شده...ولش کن اصلا در کل روحیه ای که از اون 3 روز حضور در اعتکاف داشتم قابل وصف نیست...

گذشت و نیم سال دوم مدرسه هم به پایان رسید نمرات خوب بود خدا رو شکر راضی بودم(البته من که همیشه راضی هستم والا به خدا)

تابستان آمد چه تابستانی قصد داشتم بعد از  اعتکاف اون روحیه معنوی حفظ بشه به خاطر همین گفتم ایشاالله امسال هم 30 شب ماه مبارک رمضان را می رم در محضر حاجی (حاج منصور ارضی) تو مسجد ارک کیف می کنیم با نوای عرشی حاجی و ما رو می بره پیش خود خدا تاکید می کنم خود خدا. باید شب زنده دار و مناجات خون باشی تا بفهمی چی میگم تا بفهمی الهی العفو گفتن اون سیل جمعیت تو مسجد ارکِ محله پامنار جایی که انقدر تاریخ داره و آدم آمده رفته از همه جنس یعنی چی...

تازه داشتم می رسیدم به یار که، که فوت مادربزرگ م اصلا من رو از این رو به اون رو کرد.

مادر بزرگم رو خیلی دوست داشتم خیلی، این اواخر خیلی هم با هاش شوخی می کردم البته شوخی من از روی محبت بود هااا خدا شاهده.در کل ماه رمضان من تلخ بود خیلی تلخ بر عکس سال های پیشش، خیلی تلخ بود.آخه مادر که نباشه انگار خونه بی روح شده پدر همیشه برا من حکم مادی زندگی را داره ولی مادر نه مادر یعنی همه  چیز زندگی مادر یعنی روح زندگی، زندگی بدون مادر دیگه زنده نیست...

تابستان به نیمه رسید و یه کم دیگه دوباره برگشتم سر درس و عشق بازی ام با شهرسازی رفتم کلاس نرم افزار یاد گرفتم از دانشجو هم دوره ام تو مدرسه هنر تهران،عالی بود این پسر عالی ممنونم ازت پویا جان شاید بعد از اون روحیه معنوی که از بچه های مدرسه صنعتی شریف گرفته بودم این روحیه علمی لازم بود.

(خدا خودش خوب میدونه که افسار من رو کجا ها ببره؛ شکرت خدا جون)

تابستانم بد بود ولی آخرش خوب بود.

ترم نیم سال اول سال 1395 شروع شد منتظرش بودم شدید تا یه خودی نشون بدم تا دوباره گیر بدم تا دوباره درس بخونم

نیم سال اول تحصیلی امسال همزمان بود با محرم، امسال از محرم واقعا هیچی نفهمیدم هیچی، مگه درس میذاشتش من ایی که 24 ساعت در اختیار مسجد و هئیت بودم امسال حتی هئیت هم نرفتم البته نوکری و خادمی تو آشپز خانه به کنار آشپزی ام رو انجام می دم ولی به خیلی از کار های دیگه نرسیدم و همش شده بود درس و شهرسازی، اصلا انگار این ترم یه شروع قوی دوباره تو شهرسازی من بود شاید بگم فقط یک نفر رو من تاثیر گذاشت...بهترین استاد م تو این چند سال اخیر بود تو درس کارگاه 3 شهرسازی (اسم شان را نمی برم یه وقت دیدی راضی نبودند) ولی بهترین،خوب ترین، عالی ترین، با سواد ترین و با اخلاق ترین

اصلا هرچی صفات بریه بود برای این استاد به معنای واقعی استاد شایسته است خیلی روی شهرسازی من تاثیر گذاشت خدا خیرش بده این جرقه از درس کارگاه 3 شهرسازی خورد جرقه ای باعث انفجار من شد انفجار تفکرات م در رابطه با شهر

 شاید شهر در نگاه من صرفا کالبد بود ولی این دفعه نه دیگه داستان عوض شد...

 از محله گردی تو تهران شروع کردم از محله ایران و آبشار بگیر تا محله چِل اختران قم و محله پامنار و سنگلج و ... اصلا انگار تهران و شهرسازی برام چه چیز دیگه شده بود، دیگه ترافیک تهران و آلودگی اش و سخت گیری های استاد برام معنایی نداشت فقط شده بودم یه جوینده دانش شهرسازی این کارم پایان خوشی داشت پایان خوشی از جنس پایان اشعار زیبا و کوتاه یوهان ولفگانگ فون گوته، گوته و خیابونش برام یه معنای دیگه داشت انگار عاشق شده بودم آره عاشق، عاشق یه خیابون عاشق یه محله باورتون میشه به خدا عاشق اون خیابون و محله اش شده بودم حتی تو خواب هم ولش نمی کردم حتی خواب آن خیابان که طراحی اش کرده بودم را می دیدم... این ترم با به گور کردن من توسط گوته تمام شد و خدای رو به معنای واقعی شکر تمام شد.

زمستان یه ذره شُل شروع شد، شل از طرف مدرسه، نه من( من بسیار بیش فعال شده بودم)؛ انگار استاد ها حال ندارند، به خدا راست میگم اصلا انگار خسته اند. حق هم دارند ، واقعا استادی سخته مخصوصا اگه در کنار استادی ات هم تو بیرون کار کنی هم به امورات زندگی ات برسی، یه ذره با استاد ها اختلاف سلیقه و فکر داشتم

و این مطلب قرار دادم بعدش یه مدتی تو فکر بودم که  همان استاد دکترم یه حرف خوبی بهم گفت و یه ذره طرز فکرم عوض شد البته سوای حرف استاد دکترم حرف آقا جانم علامه حسن زاده آملی هم به کنار که گفته بود:

 

مرحوم استاد علامه شعرانی می فرمود: اگر بنا باشد که عالم از جاهل خوف داشته باشد باید امساک فیض کند، (که اگر من بگویم حق این است، چهار نفر یا بیشتر پیدا شوند و بگویند تو اشتباه کردی). اگر این ترس باشد باید درِ علم را بست و این خیلی بد است.

 

فرمایشی هم داشتند و این مهم است، که اگر کسی به بزرگان علم و دین حسّ بدبینی و جسارت داشته باشد، اولین جایزه ای که به او داده می شود این است که از عوائد و فوائد وجودی او، و برکات و علم او محروم می شود.

اهانت و جسارت و بدبینی اولین جایزه اش این است که محروم شود. انسان از کمال بریده چگونه است و مثل انگشت دست که از دست جدا شود، میته می شود.غرض از این جهت خوف باید داشت و از این بدتر، قرب به جهّال که جهال به به بگویند.

در هر صورت بر پایه ی ادبم، اعتراضم را نسبت به بعضی از استادید تغییر دادم و شروع درس و شهرسازی جدیدم را پیش گرفتم دوباره محله کار کردن این بار محله سنگلج، (محله سنگلج یعنی عشق به معنای واقعی) سنگلج انگار برام یه حس طهران قدیم  رو داره یه جغرافیای احساس به خصوص ای هیچ کدام از شهرساز های دیگه نمی تونند درکش کنند... حتی استادم

این خلاصه ای بود از سالی که در شهرسازی برایم گذشت از نظر رشته ام سال ه خوبی را پشت سر گذاشتم ولی زندگی بماند...

خدا کنه سال 96 انتظارم به پایان برسه...

به خودم میگم:

حسین تو فرق داری با همه دنیا

من عاشق این حس تبعیظم

 

لزوم تشکیل تیم تحقیقاتی در رابطه با گونه شناسی بافت شهر تهران

شنبه, ۱۴ اسفند ۱۳۹۵، ۰۵:۴۵ ب.ظ | حسین فتحی اکبری پور | ۰ نظر

تهران شهریست که از مسائل متعددی رنج می برد 

از طرفی در برخی از قسمت ها مسائل زونینگ و تک کاربری شدن مشکل ایجاد کرده

 از طرف دیگر غلبه شدید توده بر فضا در برخی محلات کمبود فضاهای عمومی مشکل است

 و در برخی محلات مسئله امنیت فضای عمومی جدیست ،

 در چنین شرایطی تقسیم بندی بافت بر اساس ویژگی های اساسی آن بسیار مفید است در درجه اول این دسته بندی میتواند به نوشتن راهنماهای طراحی شهری کمک کند و از طرف دیگر آن گونه شناسی می تواند شخصیت های محلات را حفظ کند.

گونه شناسی صرفا یک تقسیم بندی نیست؟؟!!

 در گونه شناسی طراحی شهری معمولا فرم و عملکرد را در ارتباطی تنگاتنگ با یکدیگر میبینند و معمولا نگاهی تاریخی به انواع گونه ها دارند، گونه شناسی علاوه بر اینکه مسائل و در پی آن راه حل ها را دسته بندی می کند به انواع توسعه در مناطق فرادست راهکار ارائه می دهد.

متاسفانه تحقیقی مستدل و کارا در این زمینه تا بحال انجام نشده است و جز چند مورد گونه شناسی فضاهای شهری ایران که آنهم محدود به فضاها تاریخی و بسیار با رویکرد عملکردی صورت گرفت نمونه شناخته شده دیگری وجود ندارد.

انجام چنین تحقیق نیاز به یک کار گروهی و منابع قابل توجه مالی و تخصصی دارد و از دست یک فرد خارج است حتی اگر در محدود ترین حالت بخواهیم بافت را صرفا بر اساس

 دانه بندی و شبکه ارتباطی و تراکم و فضاهای عمومی و خصوصی آن ببینیم.

 در هر حال گونه شناسی باید شامل ویژگی های اصلی یک گونه شود،

 اما مثلا لازم نیست مقاومت بناها را در گونه شناسی لزوما بگنجانیم چون هر توسعه ای باید مقاومت را در بر گیرد!

 امیدوارم تیم حرفه ای تحقیق دررابطه با گونه شناسی بافت شهر را به نحو شایسته انجام دهد.

آیا من حق اعتراض دارم؟ آیا؟؟؟

جمعه, ۶ اسفند ۱۳۹۵، ۰۳:۳۰ ق.ظ | حسین فتحی اکبری پور | ۲ نظر

به کجا داریم می ریم

من میتونم اعتراضی داشته باشم و این ها، راستی آیا؟

از همان کودکی نسبت به خیلی از مسائل اعتراض داشتم جالب است که این اعتراض ها از قول بنده صحیح بود یعنی ایراد و اشتباهی در کار بود و از نظر عقلانیت و حتی قلبی هم قابل اثبات یا دفاع  بود

و با جملاتی که روبه رو می شدم

(مثل کوچیک تری گفتند، بزرگتری گفتند...) یا اینکه (آخه به تو چه پسر جون)

یا مثل (تو در قد و قواره ای نیستی که بخوای نظر بدی اصلا تو در رابطه با این موضوع چیزی میدونی و یا نه هان!)...

از این جملات الی ما شاء الله به من زده می شد و همیشه بعد از این جملات و تشری که از سوی خانواده، فک و فامیل و دوستان به بنده تحمیل می شد،

به گوشه ای رفته و به قول شاعران سر در جیب مراقبت فرو برده و با فکر و خیال سفر می کردم در زمان ها

چه در گذشته_ چه در آینده

چه سفری به به

در قصر ذهنم لذت می بردم و تنهایی ام

بگذریم میخوام بگم که:

امروز در مدرسه (همان دانشگاه امروزی) سرکلاس... بهترین استادم تا این لحظه عمرم به من گفتند که

چرا این همه نسبت به همه چی نقد داری؟

و تعبیر زیبایی را داشتند

گفتند این عینک دودی را از رو چشمت بردار!

خیلی حرف زیبایی زد خیلی زیبا

ولکن

استاد عزیز این داستان نقد و اعتراض من از همان دوران بچگی بوده تا الآن (البته چوبش را هم خوردم بار هااا) ولی دیگه چه میشه کرد دست خودم نیست 

به خدا قسم نمیتونم خودم را کنترل کنم و دوام نمی یارم.!

من به عنوان یک انسان به عنوان یک عضو از یک کشورم و به عنوان یک شهروند همینطور به عنوان جزئی از مجموعه محل کار یا تحصیلم حق اعتراض دارم،

 اگر هر کدام ازین مجموعه ها این اعتراض را به هیچ پندارد ظلم کرده، به هر بهانه ای، چه گمراهی و چه عناد حق من برای اعتراض منتفی نمی شود،

 اما مجموعه های امروزین یا به خواب رفته اند و یا نا آگاهند،

 من نه در دانشگاه و نه در شهر و نه بالاتر حق اعتراض ندارم تمام سازوکارهایی که صدای اعتراض من را بشنوند کر شده اند

 این شرایط شرایطی نیست که شهروندی در آن تحقق یابد. 

 صدای اعتراض من چه درست و چه غلط می تواند شنیده شود و بعد از آن سنجیده شود. نه به هیچ کسی آسیبی می بیند و نه هیچ چیزی بدتر می شود؛ اساسا این می تواند نشان استحکام باشد که حق اعتراض به افراد و گروهها داده شود،

 نهاد های مدنی، شوراها ، مطبوعات، اعتراض های مدنی و ... همه و همه می تواند یک شهر را شهری مردی تر و دوست داشتنی تر کند.... 

مثال بزنم:

یک مجموعه تک صدایی را در نظر بگیرید مانند دانشگاه

بله دانشگاه

دانشگاه یک مجموعه تک صدایی است

مجموعه تک صدایی که نماد تحجر و ترقی معکوس است.

 نهادی که پر شده است از صفات تاریکی....نه علم را به نفع بشر و بشریت پیشرفت می دهد و نه انسان های آزاده تربیت می کند، این مجموعه امروزه با دانشجویان بی خاصیت و بالاتری های بی خاصیت صمیمی تر است تا با دیگران.

پس بهتر است قبل از آنکه دیر بشود کاری کرد البته اگر بشود

ببینیم چه می شود...