شهرسازی حقیقت گرا

پشت دریاها شهریست...

شهرسازی حقیقت گرا

پشت دریاها شهریست...

خدا پشت دریاها شهری دارد که به اندازه ی چهل روز طول می کشد تا خورشید آن را بپیماید ، و در آن مردمی هستند که هیچ گاه گناه نکرده اند و ابلیس را نمی شناسند.
« مجلسی جلد 54 ص 333 »
نویسنده:
حسین فتحی اکبری پور

طبقه بندی موضوعی
پیوندها

آیا شهر زیباست! زیبایی شهر در پس چه موضوعی نهفته است؟ اصلا می شود...

شنبه, ۲۰ خرداد ۱۳۹۶، ۰۷:۴۰ ب.ظ | حسین فتحی اکبری پور | ۰ نظر

زیبایی آن چیزی است که دیده می شود مانند زشتی اما

ماهیت زیبایی چیست؟

ماهیت زیبایی : به دو بخش  عینی و ذهنی تقسیم می شود، خوب این یعنی چه؟

یعنی اینکه یا ما زیبا می بینیم شهر را، یا شهر زیبا هست که ما آن را زیبا می بینیم

در واقع زیبایی واقعیت است حتی اگر نبینیم

زیبایی از سنخ هستی است آن جایی زشت است که نقصی از شهر در آن باشد، در واقع شهر کج دیده شود.

شاید باید همه چیز شهر را به جا دید، یا بهتره بگم دید حق بین به شهر را داشته باشیم.

پس زیبایی عین واقعیت است.

 دید من اگه درست ندید زشت است باید درست شهر را دید.

به قول خواجه طوسی:

    گر چشم یقین تو نه، کج مج باشد // ترسا به کلیسا رود و حج باشد

    هر چیز که هست آن چنان می باید // ابروی تو گر راست بود کج باشد

حقیقت را در پرتوی نور حق ببینیم. این جا یک سوال مطرح می شود، نور چیست؟

در آیه 35 سوره شریفه نور- خدا خودش را با نور معرفی می کند:

  " اللَّهُ نُورُ السَّمَوَتِ وَالْأَرْضِ..."

نور چیزی است که در حد ذات روشن است، همه اشیاء را در پرتو نور روشن می شود. اگر نور نبود ما هیچ شهری را نمی دیدیم. آن جایی که ظهور  است نور است، چیزی که ادراک می شود نور است.

یعنی من به وسیله خدا عالم را می بینم. خدا نباشد هیچ چیز نیست و تاریک است

پس در نتیجه اگر ما نگاه هستی شناسانه به شهر داشته باشیم و همه چیز را در پرتو حق ببینیم همه چیز زیباست حتی 

شهر.

زیبایی توهم و کج بینی نیست. بلکه شأن هستی راستین است. انسان اگر به معنای واقعی کلمه هستی راستین را دید و درک کرد این زیبایی است. و زیبایی شهر در پرتو نور حق است.

حال شاید سوالی مطرح شود شهر اصلا چطور زیبا می شود که زیبا درک شود؟

آیا صرفا به کار بردن مولفه های (کیفیت عملکردی) و (کیفیت تجربی-زیباشناختی) و (کیفیت زیست محیطی) شهر را زیبا 

می کند و میتوان در پرتو نور حق دید؟

یا اینکه این کیفیات مشکل دارند و اصلا مشکل از جای دیگر است شاید مشکل کمی است و به کیفیت مربوط نیست یا اینکه اصلا  داستان به مردم شهر و (انسان) مربوط است نه کیفیت و کمیت؟

این سوالات نیاز به مطالعه و بحث در این موضوع می باشد که باشد که توفیق پاسخ گویی شان را داشته باشم.

سحر 15 رمضان 1437 پس از تدبری چند در آیات قرآن

هوای سنگلج ام ابری است

شنبه, ۶ خرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۳۸ ب.ظ | حسین فتحی اکبری پور | ۱ نظر

با خود می گویم:"تنها حجاب چهره خورشید می شود، این ابر بی بخار به باران نمی رسد."

دوباره پیاده روی، پیاده روی به سمت محله آروزهات.

خدا کنه که تو این هوای ابری باران ببارد. چون باران که بیایه همه عاشق می شوند.

ازایستگاه متروخیام به سمت خیابان کارکن اساسی یا (گذر قلی سابق) راهی می شوم. در پیاده رو گذر باغ معیر نگاهم به درختی که تابلو خورده خیره می شود، با خود می گویم گویا شابلونش کج است!

راهم را ادامه می دهم به مرکز محله می رسم لذتی که در پیاده روی محله سنگلج برای من هست در سایر اقلام نیست.

محله ای قدیمی با گذر های قدیمی و طاقی های زیبا و هشتی هایش و کوچه های آشتی کنانش و خانه های پر از عشق و صفایش و بوی کاهگل خانه  ایروانی و آب خنک سقاخانه های تبرک شده به نام سقای دشت کربلا و کلیسای گئوررگ مقدس اش که گویا در این بین دین و مذهب نمی شناسد بلکه در ادراک تو هم او مقدس است قابل احترام؛ برای کسی که از آن جا چند ساعتی می گذره یک چیزه و برای کسی که گرفتار شده و راهی ندارد یه چیز دیگه ای.

 وقتی از بیرون، اون محله با صفا را می بینم و از بالا به شهر نگاه می کنم سراسر زیبایی است، تنوع، سرزندگی، هویت، بوی خوش، حس آشنایی، سوژه عکاسی و کروکی؛ ولی حالا مردم همین محله هزار تا قصه و غصه دارن، پای درد دلشون که میشینی می بینی خوش نیستند، تو همون محله هان ولی ناراحتن، نه از محله شون، نه از رفت آمد سخت توی محله شون، نه از جو مذهبی محله شون، نه از نگاه پر از پرسش و کنجکاوی همسایه هاشون.

بلکه از از دست مردم و رییس و روسای شهر ناراحت اند.

چشم ام به دیوار خانه ی مستوفی الممالک میخوره؛ روی دیوار نوشته بود:

" تخریب ساختمان با اصول فنی، خریدار آهن آلات و ضایعات"

حالا فهمیدم از چی نارحت اند، از تلخند سیمان به آجر

نکنین رو در و دیوار خونه های قدیمی از این چیز ها ننویسین. دلشون میترکه. اذیت میشن. دردشون میاد. خودتون خوشتون میاد؟ که مثلا پیر که شدین رو سر و تنتون آگهی خانه سالمندان و مرده شورخونه و نعش کش و قبرستون بنویسن؟

به راهم ادامه می دم به سمت مسجد مستوفی الممالک صدایی از دور به گوشم میرسه صدای اذان صدای

الله اکبر طولانی و هوش بر دل فرزانه مرحوم معذن زاده اردبیلی همیشه میگم فراغ از هرگونه تفکر دو صدا  انصافا یه چیز دیگه ن یکی اذان "معذن زاده اردبیلی" یکی هم ربنا  "شجریان".

چهاررکعت نماز شکست در مسجد و گپی با خادم و درد دل/ درد خادم خمیده مسجد در رابطه با زمانی مشغول بازسازی مسجد بودند و می گفت هیچ از یک این خشت های مسجد بی وضو کار نشده، با خودم می گم آره حسین

  "وقت تماشای مسجد

 کدام صدا، روحانی است؟

 کدام انحناء، کوتاه ترین راستِ

 هندسه ی تاریخ است، وقتی از تقویم، بی نیاز شد؟

 کدام زیبایی از میان خشت،

 می رود تا بهشت؟"

با صرف یک چای در مسجد می گویم عجب چای دلچسبی بود ای این چای، بله عزیزم:

سماوری که به بزم خدا می جوشد// بخار رحمت آن جُرم خلق می پوشد

حدیث باده و تسنیم و سلسبیل کم گوی// بگو حکایت مستی که چای می نوشد

به راه ادامه میدم و از گذر درخونگاه و گذر شیشه گران و ماما مسگرها به کوچه بهتره بگم گذر معیر ممالک میرسم پیش عطار خیابان حاج آقا یزدانی  هر موقع وارد مغازه  اش می شوی چه کوچک و بزرگ از جایش بلند میشه خیلی رسا بهت میگه با گویش طهرانی قدیمیش بهت میگه "سلام جوان"  خوش آمدی

میگم حاجی از قدیم سنگلج بگو

میگه از چی بگم جوان، قدیم خیلی خوب بود همه با هم بودن همه یه دست بودن همه پاک بودن اصلا آب هم آب قدیم می رفتیم از آب انبار مسجد معیر آب میاوردیم چه آبی بود...

بهش میگم حاجی می گی بود مگه الآن نیست، یه آه سوزناکی کشید و گفت جوان بود آب بود چشمه بود قناتی بود ولی کورش کردند نامردا و خفه اش کردند...

با آه و افسوس خدا حافظی می کنم به سمت ایستگاه مترو خیام برگشت به خانه اما

آسمان شهر همچنان ابری است؛ به قول شاعر آسمان ابریست اما دیگر باران نمی آید، و صدای گریه باران از ناودان نمی آید... و دیگر هیچ.

پی نوشت:خدا حفظ کند استاد طرح چهارم شهرسازی ما را، ایشان در میان درس با جمله های کوتاه، به حاشیه می رفت و بدان می پرداخت و باز به درس روی می آورد. برخی کلاس ها را ظاهرا باید خواهش کنیم مقداری از حاشیه به متن بیایند و به مقاله بپردازند ولی کلاس ما شکر خدا بر عکس بود.

استاد در پیشرفت و پسرفت بسیار بسیار موثر است، همت، شوق، نظم، ادب، هدف و... همه با استاد بار می گیرد و متاسفانه با استاد یا بهتر بگم استادنما؛ به افسردگی و بی حالی تبدیل می شود، در کلاس های درس صاحب سخن است که مستمع را بر سر ذوق باید بیاورد.

 و این ذهن زیبایی که از طرح در سنگلج بر من نازل شد از اندیشه متعالی استاد بود که یک انسان با ذهنی زیبا و اندیشه ای  متعالی اگر شهری را بسازد بد ترکیب نخواهد بود.

شکر خدا

داریم "ادای شهر امام زمانی" را در میاریم

جمعه, ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۳:۳۹ ق.ظ | حسین فتحی اکبری پور | ۰ نظر

خبری از دل شهر امام زمانی نیست

شاید برای اولین بار باشه که در رابطه با شهر اسلامی (بهتره بگم: شهر مورد پسند امام زمان) بگم.

 چه ویژگی داره؟

کسی میدونه؟

من که نمیدونم. (کوتاهی کردم) شرمنده

یادمه سال 1392 وقتی که می خواستم انتخاب رشته کنم اون موقع ها خیلی به امام زمان فکر می کردم که من در آینده در دولت امام زمان بهتره بگم مملکت آقا که یقین هم دارم آقا ناظر بر اعمال من هستند و اکنون هم دارند اداره می کنند چی کاری می تونم برای ایشان انجام بدم.

به چند رشته تحصیلی فکر می کردم: فلسفه، ادبیات ، الهیات، عرفان، معماری و در آخر شهرسازی نمیدونم چطور شد که شهرسازی که الویت آخر من بود شد داستان زندگی من

البته فراز و نشیب هایی در شهرسازی داشتم حتی تا حد مرگ رفتم که این رشته کفتی چیه و از قیدش بیام بیرون اوایل تا ترم 4 داستان همین طور پیش می رفت...

تنهایک مانعی باعث می شد عقب نشینی نکنم

قولی بود که بین خودم و امام زمان بسته بودم

قول داده بودم در هر رشته ای هستم، کاری را برای رضای خدا و رضای آقا انجام بدم مختص با رشته ام حتی در امر ظهور آقا کمکی کنم

شروع این کار از سال 1386 شروع شد زمانی که از ماه رجب تا نیمه شعبان هر سال شب ها خیابان ها رو آذین بندی و چراغ و ریسه می بستیم در کل شهر را قشنگ می کردیم این کار شده بود همه ی زندگیم تاکید می کنم همه ی زندگیم خواب و خوراک و دعوا و خنده و آشتی و قهر و شوخی و گریه، همه اش کنار هم بود خیلی لذت بخش بود خیلی...

راستی گفتم بود؛ اِه آره بود، بعد اینکه در سال 92 وارد دانشگاه شدم دیگه نرفتم کمک که این کار هم باعث شد شهر من دیگه مثل اون سال ها قشنگ نشه متاسفانه.

نمیدونم دلیلش چی بود، شاید آقا نظر لطف اش را از روی من برداشته ، شاید آقا از من کمی دلخور شده، ...

به خاطر همین گفتم من چرا تو رشته ام و شهرسازی، شهر را،شهر مورد پسند آقا از همه نظر (کالبد، اجتماع،اقتصاد، محیط زیست و ...) نکنم، جالبه هر موقع می خواستم شروع کنم به مطالعه و تحقیق در این رابطه با مشکلی مواجهه می شدم شاید شیطان نمی گذاشته چون می دونسته من ول کن قضیه نیستم هیچ وقت و همیشه تا یه چیزی رو شروع کنم باید به اتمام برسانمش.

البته در این عرصه، مسخره این و اون، از دانشجو گرفته تا استادی که حتی دکترا داره رو به رو شدم و غمگین

جچوری بگم آخه خیلی سخته مسخره ات کنند هر جایی بری تا بخوای حرفی بزنی به سخره می گیرند تو را و حتی هیچ کسی هم مشوق کار من نبوده و در آینده نمیدونم...

یه چیزی هم هست اونم اینکه مردم ما نسبت به دین و ایمان کم رنگ شدند دیگه تعصب 40 سال پیش را ندارند 

شاید یکی از دلالیش دیدن برخی از اقدامات مخالف دین و اسلام از سوی یک فرد متاسفانه به ظاهر بسیار حزب الله ای که انجام شده دیدند حق هم دارند و این به همه متاسفانه سرایت میکنه و خشک و تر با هم می سوزند

دلیل دیگرش ارتباط نداشتم افراد حزب الله ای و مسلمان با این گروه های محترم هست که خود را ایزوله کردند گویا که این هم کار اشتباهی است و باید ارتباط در یک فضای صمیمی توام با مسائل علمی و آکادمیک در کنار مباحث عمومی (بطن شهر) باشه.

 ولی من...

منم می رم تو فکر خودم و با خدا حرف می زنم گریه زاری و لبخند می زنیم و حتی دعوا و دوستی هم می کنیم، مباحث درسی ام با خودش حل و فصل می کنم

القصه

میخواستم بگم امشب نیمه شعبان سال 1396 دلم گرفته، دلیلش اینه واقعا چرا من جوان 21 ساله برا آقا یه کار شهری انجام ندادم چرا حسین؟

پس تو این مدتی که مشغول درس بودی چه غلطی می کردی

چرا شهرهای ما  این جوری اند؟

مشکل از کجاست؟

چرا کسی تو جامعه شهرسازی ما این رو حل نمی کنه؟

اصلا هستند کسانی که به این فکر باشند آقاااااااااااااا، ما ایرانی های (شیعه) باید مقدمات ظهور آقا محیا کنیم، باید شهر را برای امام آماده کنیم.

دلم برا آقا می سوزه که کسی را نداره

انگار هیچ کس نیست دغدغه زندگی اش ظهور آقا باشه

خلاصه که

دل بیقرار نیست "ادا در می آوریم"

این انتظار نیست

" ادا در می آوریم"

خدا جون قربونت برم کمکم کن تو درسم برا مهدی فاطمه نوکری کنم.

وجود در شهر و شهر در وجود

جمعه, ۱ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۵:۲۵ ب.ظ | حسین فتحی اکبری پور | ۰ نظر
از یک نظر من در شهر زندگی می کنم از سویی دیگر آیا شهر در من نیست؟
 اگر وسعت شهر به اندازه وسعت اندیشه من است پس شهر هم در من است.
 من شهر را در خود می بینم یا در بیرون؟
ممکن است در بیرون دیوار و درخت را ببینم ولی این دیوار و درخت مادامی که در درون من نیایند من نمی بینم. من در بیرون می بینم ولی بیرون را در خود می بینم، هر آنچه به سپهر اندیشه من درآید من آن را شهر خود می دانم 
اما اگر چیزی به سپهر اندیشه من هرگز وارد نمی شود  و وارد شدنی نیست آیا آن شهر من است؟
خیر، اسم آن را بعضی اندیشمندان گذاشته اند ((مطلقی دیگر)) الان شهر من هم دیگر است ولی مطلقی دیگر نیست. این محله این کوچه و این خانه بیرون از من است اما در من هم هست. هم بیرون است و هم در من است اما اگر چیزی در سپهر اندیشه من هرگز وارد نشود آن مطلقی دیگر است. خوب پس هم من در شهر و هم شهر در من است، 
آیا من شهر را باید فتح کنم یا شهر من را فتح می کند؟ 
من باید شهر را فتح کنم و اگر من شهر را فتح نکنم شهر من را فتح خواهد کرد و اگر شهر من را فتح کند چه اتفاقی می افتد؟
 دیگر منی نیستم، من سرانجام باید شهر را فتح کنم حالا من چگونه می توانم شهر را فتح کنم؟ 
اینکه آن را در سپهر اندیشه بیاورم یعنی به اسرار شهر واقف بشوم، به هر اندازه به اسرار شهر آگاه بشوم من شهر را فتح کرده ام.

سخنرانی ارائه شده کلاسی ام در رابطه با TOD (توسعه مبتنی بر حمل و نقل همگانی)

دوشنبه, ۲۱ فروردين ۱۳۹۶، ۱۲:۰۶ ق.ظ | حسین فتحی اکبری پور | ۰ نظر
Transit-Oriented Development ،TOD

توسعه مبتنی بر حمل و نقل عمومی توسعه ای متراکم با ترکیبی  مناسب از کاربری ها در مجاورت ایستگاهها و مسیرهای حمل و نقل عمومی که منجر به شکل گیری محلات سرزنده با کیفیت بالایی از زندگی می شود و...
برای دریافت و مشاهده این ارائه کلاسی ام به لینک زیر مراجعه کنید
با تشکر از توجه شما

به پایان رسید این سال شگفت شهرسازی ام، اما من همچنان در اول وصف تو آمده ام

شنبه, ۲۱ اسفند ۱۳۹۵، ۰۹:۲۵ ب.ظ | حسین فتحی اکبری پور | ۰ نظر

 این آخره سالی تو اتاقم نشسته ام پشت میز تحریرم خیره به کتاب های کتاب خانه ام و نگاه به کتاب هاست واتاقم  ولی

 ذهنم خراب، بدنم خراب، چشم هایم خراب ، اصلا همه ی اعضاء جوانح و جوارح ام خراب اند.

به سالی که گذشت فکر می کنم ،به سالی نه خوش بود نه عزا بود به قول سعدی یه سال سهل الممتنع بود ابتدای سال یه اتفاق خوبی برام افتاد شرکت در اعتکاف مسجد مدرسه(دانشگاه) صنعتی شریف هرچی در رابطه با اون دوستانی که در شریف بودند بگم کمه واقعا، اصلا یه دنیای دیگه بود با خودم می گفتم ای کاش تو این مدرسه قبول می شدم درسته که مدرسه صنعتی شریف شهرسازی نداره ولی ای کاش می شد اونجا بودم نه به خاطر استاد هاش هااا نه، به خاطر اون جوّ خوب درسی و معرفتی اش، چون عقیده دارم استاد همون استاده این دانشجو هستش که خودش رو می بره جلو به مدرسه اش هم مربوط نیست اصلا.

به قول...میگه:

شاعری وارد دانشکده شد

ذوق شاعری اش را به نگهبانی داد

وضعیت دانشگاه های ما ضد خلاقیت شده...ولش کن اصلا در کل روحیه ای که از اون 3 روز حضور در اعتکاف داشتم قابل وصف نیست...

گذشت و نیم سال دوم مدرسه هم به پایان رسید نمرات خوب بود خدا رو شکر راضی بودم(البته من که همیشه راضی هستم والا به خدا)

تابستان آمد چه تابستانی قصد داشتم بعد از  اعتکاف اون روحیه معنوی حفظ بشه به خاطر همین گفتم ایشاالله امسال هم 30 شب ماه مبارک رمضان را می رم در محضر حاجی (حاج منصور ارضی) تو مسجد ارک کیف می کنیم با نوای عرشی حاجی و ما رو می بره پیش خود خدا تاکید می کنم خود خدا. باید شب زنده دار و مناجات خون باشی تا بفهمی چی میگم تا بفهمی الهی العفو گفتن اون سیل جمعیت تو مسجد ارکِ محله پامنار جایی که انقدر تاریخ داره و آدم آمده رفته از همه جنس یعنی چی...

تازه داشتم می رسیدم به یار که، که فوت مادربزرگ م اصلا من رو از این رو به اون رو کرد.

مادر بزرگم رو خیلی دوست داشتم خیلی، این اواخر خیلی هم با هاش شوخی می کردم البته شوخی من از روی محبت بود هااا خدا شاهده.در کل ماه رمضان من تلخ بود خیلی تلخ بر عکس سال های پیشش، خیلی تلخ بود.آخه مادر که نباشه انگار خونه بی روح شده پدر همیشه برا من حکم مادی زندگی را داره ولی مادر نه مادر یعنی همه  چیز زندگی مادر یعنی روح زندگی، زندگی بدون مادر دیگه زنده نیست...

تابستان به نیمه رسید و یه کم دیگه دوباره برگشتم سر درس و عشق بازی ام با شهرسازی رفتم کلاس نرم افزار یاد گرفتم از دانشجو هم دوره ام تو مدرسه هنر تهران،عالی بود این پسر عالی ممنونم ازت پویا جان شاید بعد از اون روحیه معنوی که از بچه های مدرسه صنعتی شریف گرفته بودم این روحیه علمی لازم بود.

(خدا خودش خوب میدونه که افسار من رو کجا ها ببره؛ شکرت خدا جون)

تابستانم بد بود ولی آخرش خوب بود.

ترم نیم سال اول سال 1395 شروع شد منتظرش بودم شدید تا یه خودی نشون بدم تا دوباره گیر بدم تا دوباره درس بخونم

نیم سال اول تحصیلی امسال همزمان بود با محرم، امسال از محرم واقعا هیچی نفهمیدم هیچی، مگه درس میذاشتش من ایی که 24 ساعت در اختیار مسجد و هئیت بودم امسال حتی هئیت هم نرفتم البته نوکری و خادمی تو آشپز خانه به کنار آشپزی ام رو انجام می دم ولی به خیلی از کار های دیگه نرسیدم و همش شده بود درس و شهرسازی، اصلا انگار این ترم یه شروع قوی دوباره تو شهرسازی من بود شاید بگم فقط یک نفر رو من تاثیر گذاشت...بهترین استاد م تو این چند سال اخیر بود تو درس کارگاه 3 شهرسازی (اسم شان را نمی برم یه وقت دیدی راضی نبودند) ولی بهترین،خوب ترین، عالی ترین، با سواد ترین و با اخلاق ترین

اصلا هرچی صفات بریه بود برای این استاد به معنای واقعی استاد شایسته است خیلی روی شهرسازی من تاثیر گذاشت خدا خیرش بده این جرقه از درس کارگاه 3 شهرسازی خورد جرقه ای باعث انفجار من شد انفجار تفکرات م در رابطه با شهر

 شاید شهر در نگاه من صرفا کالبد بود ولی این دفعه نه دیگه داستان عوض شد...

 از محله گردی تو تهران شروع کردم از محله ایران و آبشار بگیر تا محله چِل اختران قم و محله پامنار و سنگلج و ... اصلا انگار تهران و شهرسازی برام چه چیز دیگه شده بود، دیگه ترافیک تهران و آلودگی اش و سخت گیری های استاد برام معنایی نداشت فقط شده بودم یه جوینده دانش شهرسازی این کارم پایان خوشی داشت پایان خوشی از جنس پایان اشعار زیبا و کوتاه یوهان ولفگانگ فون گوته، گوته و خیابونش برام یه معنای دیگه داشت انگار عاشق شده بودم آره عاشق، عاشق یه خیابون عاشق یه محله باورتون میشه به خدا عاشق اون خیابون و محله اش شده بودم حتی تو خواب هم ولش نمی کردم حتی خواب آن خیابان که طراحی اش کرده بودم را می دیدم... این ترم با به گور کردن من توسط گوته تمام شد و خدای رو به معنای واقعی شکر تمام شد.

زمستان یه ذره شُل شروع شد، شل از طرف مدرسه، نه من( من بسیار بیش فعال شده بودم)؛ انگار استاد ها حال ندارند، به خدا راست میگم اصلا انگار خسته اند. حق هم دارند ، واقعا استادی سخته مخصوصا اگه در کنار استادی ات هم تو بیرون کار کنی هم به امورات زندگی ات برسی، یه ذره با استاد ها اختلاف سلیقه و فکر داشتم

و این مطلب قرار دادم بعدش یه مدتی تو فکر بودم که  همان استاد دکترم یه حرف خوبی بهم گفت و یه ذره طرز فکرم عوض شد البته سوای حرف استاد دکترم حرف آقا جانم علامه حسن زاده آملی هم به کنار که گفته بود:

 

مرحوم استاد علامه شعرانی می فرمود: اگر بنا باشد که عالم از جاهل خوف داشته باشد باید امساک فیض کند، (که اگر من بگویم حق این است، چهار نفر یا بیشتر پیدا شوند و بگویند تو اشتباه کردی). اگر این ترس باشد باید درِ علم را بست و این خیلی بد است.

 

فرمایشی هم داشتند و این مهم است، که اگر کسی به بزرگان علم و دین حسّ بدبینی و جسارت داشته باشد، اولین جایزه ای که به او داده می شود این است که از عوائد و فوائد وجودی او، و برکات و علم او محروم می شود.

اهانت و جسارت و بدبینی اولین جایزه اش این است که محروم شود. انسان از کمال بریده چگونه است و مثل انگشت دست که از دست جدا شود، میته می شود.غرض از این جهت خوف باید داشت و از این بدتر، قرب به جهّال که جهال به به بگویند.

در هر صورت بر پایه ی ادبم، اعتراضم را نسبت به بعضی از استادید تغییر دادم و شروع درس و شهرسازی جدیدم را پیش گرفتم دوباره محله کار کردن این بار محله سنگلج، (محله سنگلج یعنی عشق به معنای واقعی) سنگلج انگار برام یه حس طهران قدیم  رو داره یه جغرافیای احساس به خصوص ای هیچ کدام از شهرساز های دیگه نمی تونند درکش کنند... حتی استادم

این خلاصه ای بود از سالی که در شهرسازی برایم گذشت از نظر رشته ام سال ه خوبی را پشت سر گذاشتم ولی زندگی بماند...

خدا کنه سال 96 انتظارم به پایان برسه...

به خودم میگم:

حسین تو فرق داری با همه دنیا

من عاشق این حس تبعیظم

 

لزوم تشکیل تیم تحقیقاتی در رابطه با گونه شناسی بافت شهر تهران

شنبه, ۱۴ اسفند ۱۳۹۵، ۰۵:۴۵ ب.ظ | حسین فتحی اکبری پور | ۰ نظر

تهران شهریست که از مسائل متعددی رنج می برد 

از طرفی در برخی از قسمت ها مسائل زونینگ و تک کاربری شدن مشکل ایجاد کرده

 از طرف دیگر غلبه شدید توده بر فضا در برخی محلات کمبود فضاهای عمومی مشکل است

 و در برخی محلات مسئله امنیت فضای عمومی جدیست ،

 در چنین شرایطی تقسیم بندی بافت بر اساس ویژگی های اساسی آن بسیار مفید است در درجه اول این دسته بندی میتواند به نوشتن راهنماهای طراحی شهری کمک کند و از طرف دیگر آن گونه شناسی می تواند شخصیت های محلات را حفظ کند.

گونه شناسی صرفا یک تقسیم بندی نیست؟؟!!

 در گونه شناسی طراحی شهری معمولا فرم و عملکرد را در ارتباطی تنگاتنگ با یکدیگر میبینند و معمولا نگاهی تاریخی به انواع گونه ها دارند، گونه شناسی علاوه بر اینکه مسائل و در پی آن راه حل ها را دسته بندی می کند به انواع توسعه در مناطق فرادست راهکار ارائه می دهد.

متاسفانه تحقیقی مستدل و کارا در این زمینه تا بحال انجام نشده است و جز چند مورد گونه شناسی فضاهای شهری ایران که آنهم محدود به فضاها تاریخی و بسیار با رویکرد عملکردی صورت گرفت نمونه شناخته شده دیگری وجود ندارد.

انجام چنین تحقیق نیاز به یک کار گروهی و منابع قابل توجه مالی و تخصصی دارد و از دست یک فرد خارج است حتی اگر در محدود ترین حالت بخواهیم بافت را صرفا بر اساس

 دانه بندی و شبکه ارتباطی و تراکم و فضاهای عمومی و خصوصی آن ببینیم.

 در هر حال گونه شناسی باید شامل ویژگی های اصلی یک گونه شود،

 اما مثلا لازم نیست مقاومت بناها را در گونه شناسی لزوما بگنجانیم چون هر توسعه ای باید مقاومت را در بر گیرد!

 امیدوارم تیم حرفه ای تحقیق دررابطه با گونه شناسی بافت شهر را به نحو شایسته انجام دهد.

آیا من حق اعتراض دارم؟ آیا؟؟؟

جمعه, ۶ اسفند ۱۳۹۵، ۰۳:۳۰ ق.ظ | حسین فتحی اکبری پور | ۱ نظر

به کجا داریم می ریم

من میتونم اعتراضی داشته باشم و این ها، راستی آیا؟

از همان کودکی نسبت به خیلی از مسائل اعتراض داشتم جالب است که این اعتراض ها از قول بنده صحیح بود یعنی ایراد و اشتباهی در کار بود و از نظر عقلانیت و حتی قلبی هم قابل اثبات یا دفاع  بود

و با جملاتی که روبه رو می شدم

(مثل کوچیک تری گفتند، بزرگتری گفتند...) یا اینکه (آخه به تو چه پسر جون)

یا مثل (تو در قد و قواره ای نیستی که بخوای نظر بدی اصلا تو در رابطه با این موضوع چیزی میدونی و یا نه هان!)...

از این جملات الی ما شاء الله به من زده می شد و همیشه بعد از این جملات و تشری که از سوی خانواده، فک و فامیل و دوستان به بنده تحمیل می شد،

به گوشه ای رفته و به قول شاعران سر در جیب مراقبت فرو برده و با فکر و خیال سفر می کردم در زمان ها

چه در گذشته_ چه در آینده

چه سفری به به

در قصر ذهنم لذت می بردم و تنهایی ام

بگذریم میخوام بگم که:

امروز در مدرسه (همان دانشگاه امروزی) سرکلاس... بهترین استادم تا این لحظه عمرم به من گفتند که

چرا این همه نسبت به همه چی نقد داری؟

و تعبیر زیبایی را داشتند

گفتند این عینک دودی را از رو چشمت بردار!

خیلی حرف زیبایی زد خیلی زیبا

ولکن

استاد عزیز این داستان نقد و اعتراض من از همان دوران بچگی بوده تا الآن (البته چوبش را هم خوردم بار هااا) ولی دیگه چه میشه کرد دست خودم نیست 

به خدا قسم نمیتونم خودم را کنترل کنم و دوام نمی یارم.!

من به عنوان یک انسان به عنوان یک عضو از یک کشورم و به عنوان یک شهروند همینطور به عنوان جزئی از مجموعه محل کار یا تحصیلم حق اعتراض دارم،

 اگر هر کدام ازین مجموعه ها این اعتراض را به هیچ پندارد ظلم کرده، به هر بهانه ای، چه گمراهی و چه عناد حق من برای اعتراض منتفی نمی شود،

 اما مجموعه های امروزین یا به خواب رفته اند و یا نا آگاهند،

 من نه در دانشگاه و نه در شهر و نه بالاتر حق اعتراض ندارم تمام سازوکارهایی که صدای اعتراض من را بشنوند کر شده اند

 این شرایط شرایطی نیست که شهروندی در آن تحقق یابد. 

 صدای اعتراض من چه درست و چه غلط می تواند شنیده شود و بعد از آن سنجیده شود. نه به هیچ کسی آسیبی می بیند و نه هیچ چیزی بدتر می شود؛ اساسا این می تواند نشان استحکام باشد که حق اعتراض به افراد و گروهها داده شود،

 نهاد های مدنی، شوراها ، مطبوعات، اعتراض های مدنی و ... همه و همه می تواند یک شهر را شهری مردی تر و دوست داشتنی تر کند.... 

مثال بزنم:

یک مجموعه تک صدایی را در نظر بگیرید مانند دانشگاه

بله دانشگاه

دانشگاه یک مجموعه تک صدایی است

مجموعه تک صدایی که نماد تحجر و ترقی معکوس است.

 نهادی که پر شده است از صفات تاریکی....نه علم را به نفع بشر و بشریت پیشرفت می دهد و نه انسان های آزاده تربیت می کند، این مجموعه امروزه با دانشجویان بی خاصیت و بالاتری های بی خاصیت صمیمی تر است تا با دیگران.

پس بهتر است قبل از آنکه دیر بشود کاری کرد البته اگر بشود

ببینیم چه می شود...

شهرسازی ام در کودکی و اکنون

جمعه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۵، ۰۴:۱۳ ب.ظ | حسین فتحی اکبری پور | ۰ نظر

اول: کودک که بودم چهار شهر در زندگی ام وجود داشتند : شهریار، شهری که همراه خانواده در آن زندگی می کردیم  و معنایش برایم خانه مان بود و شهری که در آن متولد شده بودم و بس؛  مهردشت، روستایی که همه فک و فامیل درجه‌یک آنجا بودند و معنایش برایم مادربزرگ، خاله کبری، کوچه، بازی، آزادی و خوشحالی بود؛  لشگرآباد، روستایی که دوستان پدر و همه ی فک و فامیل درجه دو در آن ساکن بودند و معنایش برایم آتیش بازی و شیطنت و شنا در موتور خانه و جوی ها و به دلیل وجود آب و هوای بسیار مطبوع ، وجود باغات فراوان فقط فکر میوه خوردن و باغ رفتن بهتره بگم بود عشق و صفا خاصی وجود داشت.

اما شهر چهارم شهری بود که پس از آنکه با هزار شامورتی بازی، خواب بعدازظهر را می پیچاندم و خود را از رختخوابی که عزیز مادرم برایم مهیا کرده بود، می رهانیدم، در حیاط خانه مادربزگ شروع به ساختنش می کردم؛ شهری بر بسترِ سرزمینِ گِلی حیاطِ خانه مان با دو محله، یک میدان بزرگ و چهار خیابان اصلی که دور شهر می چرخیدند و یک رودخانه و پل که دو محله را جدا می کردند و خیابان های فرعی که مسیرشان را در میان گل وبوته های نقش شده بر زمین گِلی پیدا می کردند .
 شهرم گاه عناصر طبیعی چون تپه و کوه را با بلندکردن بخشهایی از زمین و چپاندن گِل ها و خاک و سنگ در آن زیر، به خود می دید. شهر که بنا می شد، اسباب بازی های ناچیزم شــهر را زندگی می کردند. اسباب بازی ها را می شد به دو بخش تقسیم کرد؛ اول آنهایی که از برادرم به من رسیده بودند که خود مجدد به دو بخشِ یادگاری ها و کِشرفته ها تقسیم می شدند؛ دوم آنهایی که خودمان خریده بودیم که از نظر کیفیت و زیبایی در مقام مقایسه با اسباب بازی های گروه اول چنگی به دل نمی زدند. ناخودآگاه این تقسیم بندی از شأن و منزلت ماشــینها، آدمک ها و لوگوهای بازی ام، به تقسیم شهرِ گلی و خاکی ام به دو محله نیز سرایت کرد و ماشــین ها و آدمک های ژیگول و خوش بروروتر در محله خوب و بقیه در محلهای که چندان چنگی به دل نمیزد، ساکن می شدند.
 سالهای انتهایی دهه 70 و ابتدایی دهه 80 بود. هر روز شهرم در جریان زندگی روزمره با مصائب و مشکلات جدیدی مواجه می شــد که کلنجار رفتن با آنها بهانه ای برای دلدادن به بازی بود. برخی از این مشــکلات در طول بازی به خوبی و خوشی حل و فصل می شدند و برخی دیگر بی نتیجه می ماندند و به زدن زیر کاسه کوزه شهر و برچیدن بازی میانجامیدند. عموم اتفاقات و مشکلاتی که در شهرم رخ می دادند، رئال و برآمده از حال و هوای خانه و جامعه کوچکی بود که در آن سال ها با آن مراوده داشتیم. مثال جنگ یکی از همیشگی ترین این مشکلات بود. چون خانواده مادری مان خانواده مذهبی بودند حرف جنگ تحمیلی در میان خانواده همیشه بود البته من جنگ را درک نکردم و فقط آن زمان ها در فیلم هایی مثل سیمرغ و از کرخه تا راین و بوی پیراهن یوسف و روایت فتح مرتضی آوینی دیده بودم؛ به این فکر بودم که بمب هایی که می توانستند حبه های قند یا هسته های آلبالو یا چیزهای دیگری باشند که بر سر خیابان ها و خانه های شهرم فرود می آمدند و خسارت هایی را وارد می کردند و آدمک هایی را می کشتند. از ســال 85 به بعد و رخداد زلزله بم ، تا مدتها در شهرِ گلیِ ام زلزله نیز می آمد و زلزله در کنار هواپیماهای عراقی و هزار داستان دیگر شده بود قوز بالا قوز. این گونه من و کودکی ام چهار شهر را زندگی می کردیم.
دومبا قبول شدن در دانشگاه، پایم به تهران باز شــد و به این ترتیب از چهار شهر دیگر کودکی ام، شهریار و مهردشت و  لشگرآباد و شهر گِلی، فاصله گرفتم. در دانشگاه "شهرســازی" خواندم. ترم اول دانشگاه متوجه شدم شهرسازها با در نظر گرفتن انواع فرم ها و شکل ها و بافت ها نقشه های شهری ترسیم می کنند من هم اولین کارم البته برای خودم نه به اجبار کلاس درس و استاد نقشه شهرِ خودم که اسم هم داشت آن هم چه اسمی (آرمان شهر ثاقب) که اصلا تعریف آرمان شهر را نمی دانستم فقط این را میدانستم که در این شهر همه چیز بر وفق مراد است و همه ی انسان ها هم در آسایش و آرامش کامل زندگی می کنند. سرخوش بودم و هنوز فکر میکردم که چون ایام کودکی قرار است روزی شهری بسازم. این بار واقعی؛(البته پس از اتمام کار از سوی کلاس و استاد م مسخره شدم و افسرده طوری که یک سال درس نخواندم و با هیچ کسی مراوده نداشتم خدا آن استاد  را به راه راست هدایت کند...)
اوایل شهرساز را اینگونه می فهمیدم: "شهرساز" کسی است که شهر می سازد مثل "کمدساز" که کمد می سازد. بعد فهمیدم کار شهرساز اساسا کار دیگری است که برخالف نامش که حسابی دل ربایی بلد است، چندان هم دلربا نیست. سالها بعد که به درک دست و پاشکسته ای از شهرسازی دست یافتم،  در درس کارگاه 3 شهرسازی دو محله را مورد بررسی قرار دادم.
(خدا استاد عزیز و بهترین استادم اصلا هرچیزی در رابطه با این استاد بگم کم است به معنای واقعی استاد تمام را حفظ کند و آرزوی توفیق روز افزون برایش دارم که گویا جان دوباره به من بخشید برای درس خواندن در رشته ام)

در روند مطالعه این دو محله به طور واضحی مشخص شد که تا چه حد پخشایش صحیح، مقیاس، کیفیت و دسترسی به فضاهای عمومی در سطح محله ها می تواند سبب حضور، بازی، آزادی و خوشحالی کودکان درسطح محله ها باشد؛
در روند مطالعه این دو محله ویژگی هایی که محله ایران و آبشار به سبب خلق و توسعه طیفی از فضاهای مشترک میان چند همسایه تا فضاهای مشترک میان همه ساکنان محله، واجد آن و محله خودمان در شهریار، فاقد آن بود. ازاین رو می شد کودکانی را که خواب بعدازظهر را پیچانده و خود را به فضاهای عمومی مشترک و امن میان چند همسایه رسانده بودند و حالا در حال بازی و خوشحالی بودند، در ایران و آبشار دید، اما در شهریار نه.
این ها همان ویژگی هایی بودند که خانه مادربزرگم در مهردشت و لشگر آباد واجد آنها و خانه کودکی هایم در شهریار فاقد آنها بود. اینگونه بود که کودکی من در حیاط خانه مان، با برپاکردن شهر گِلی با دو محله که حتی آنها هم واجد چنین ویژگی های تکامل‌یافته زیستی ای بودند، گذشت.

شهر دارای چه موجودیتی است

چهارشنبه, ۲۷ بهمن ۱۳۹۵، ۰۹:۲۷ ب.ظ | حسین فتحی اکبری پور | ۰ نظر
بسیار دیده ایم که شهر را چون موجودی زنده تشبیه کرده اند مامفورد در این دسته بسیار تشبیه قوی به کار می برد، البته این تشبیه به خودی خود ارزش خاصی ندارد
 و علیرغم تلاش نویسندگانش توان تبدیل شدن به قیاس را ندارد یعنی نمی توان از طرف دوم تشبیه یعنی ارگانیسم زنده نتیجه ای برای شهر گرفت که آن را از قبل ندانیم، البته این تشبیه به درک  پیچیدگی سیستم شهر کمک می کند.
برخی دیگر شهر را یک اثر هنری دیده اند و برخی دیگر هم یک ماشین، و دسته دیگر هم گفته اند شهر موجودیتی بینابین این سه استعاره است البته منظور دسته آخر اینست که شهر شباهتها و تفاوت هایی با هر سه این استعاره ها دارد.
سوال قابل بحث اینست که آیا شهر اساسا یک موجودیت است و یا اینکه چندین موجودیت است مثلا شهر ژاپنی موجودیتی مشابه شهر امریکایی است؟ و سوال مهمتر اینکه آیا شهر در طول تاریخ یک موجودیت بوده و یا اینکه تغییر ماهیت داده است و اتلاق لفظ شهر به دو موجودیت  متفاوت صورت می گیرد ( اشتراک لفظی در منطق) ؟
شهر قبل از مدرنیته نیاز به برنامه ریزی به شکل امروزین نداشت، با اندک ساز و کارها می شد شهر را کنترل کرد اما اتفاقات انقلاب صنعتی شهر را موجودیتی رام نشده کرد، برخی بر این باورند که ایجاد برنامه ریزی برای پیچیده شدن شهر ضروری بود و این دوره ای از دوره های این موجودیت است، اما می توان با توضیحی موازی و مشابه این اتفاق را بررسی کرد، شهر با انقلاب صنعتی تغییر ماهیت داد، شهری که مفعول فعل انسان بود به فاعل تبدیل شد و برنامه ریزی شهری برای آرام کردن این موجودیت توسعه یافت یا به عبارت دیگر شهر موجودیتی دیگر شد این اتفاق در مورد تکلنولوژی هم در زمان حال در حال وقوع است و یا اینکه بسیاری می پندارند که در حال وقوع است.
با این نگاه می توان گفت شهر قبل از مدرن موجودیتی واحد نبوده است و مثلا شهر چینی موجودیتی متفاوت از شهر تمدن اسلامی بوده است اما مدرنیته و انقلاب صنعتی همه شهر ها را مشابه کرده و همه را به موجودیتی واحد و رام نشده تبدیل کرده که دانش بشری این موجودیت را رام کرد. در اینجا وقتی صحبت از رام شدن شهر می شود منظور آن نیست که شهر یک موجود زنده است بلکه منظور کنترل دانش و ذهن بشر بر موجودیتی بیرونی است.
آسانتر است که شهر را یک موجودیت بدانیم اما با این نگرش در توضیح تحولات شهر دچار دردسر خواهیم شد.