شهرسازی حقیقت گرا

پشت دریاها شهریست...

شهرسازی حقیقت گرا

پشت دریاها شهریست...

خدا پشت دریاها شهری دارد که به اندازه ی چهل روز طول می کشد تا خورشید آن را بپیماید ، و در آن مردمی هستند که هیچ گاه گناه نکرده اند و ابلیس را نمی شناسند.
« مجلسی جلد 54 ص 333 »
نویسنده:
حسین فتحی اکبری پور

آخرین نظرات
نویسندگان
پیوندها

لذت شنیدن موسیقی خوب در شهر

چهارشنبه, ۱۵ آذر ۱۳۹۶، ۰۲:۰۳ ق.ظ | حسین فتحی اکبری پور | ۲ نظر

 2 ساله دوست دارم مقاله ای چیزی راجع به آهنگ (موسیقی) و شهر بنویسم ولی خیلی سخته و هر موقع میخوام به طرف   اش  برم یادم میره چی کار کنم و خودکارم رو میز می مونه و کاغذ صفر، ایده های جالبی به ذهن میرسه ولی تو همان قصر   ذهن هم دفن میشه J

 امروز بعد از 9 سال یکی از همکلاسی هام رو دیدم خاطرات دوران راهنمایی ام رو زنده کرد اون موقع ها که خیلی خیلی   موسیقی گوش میدادم اونم نه هر موسیقی "رپ" بله رپ خیابونی چه خارجی اش چه ایرانی اش یعنی آرشیو کامل حتی از   کلوپ های سطح شهر هم کامل تر بود داشتم ولی از   اول دبیرستان به بعد ترک کردم و آدم شدم(خخخخ) (البته منظور ما از موسیقی رپ موضوعات اجتماعی اش نه چیز دیگه ای هاااا) و سراغ موسیقی اونم رپ اش اصلا نرفتم تا اینکه امشب بعد 9 سال به طور   اتفاقی همان همکلاسی ام دوباره اون موسیقی رو برام پخش کرد یاد شهر افتادم...

 بله شهر و موسیقی

 چطور؟

  این روزها دیگر به مدد توسعه ی تکنولوژی، همه جا دسترسی'یمان به موسیقی آسان شده یک گوشی و هنذفری و یک   شهر.

 حتما تجربه کرده اید وقتی موسیقی گوش می دهید و در شهر راه میروید و یا میرانید، یا در تاکسی هنذفری خود را برای   فایق آمدن به صدای مسخره ی رادیو بیشتر در گوشتان فشار میدهید، یا پشت در خانه یکی دو پایی اینور و آنور میکنید تا   موسیقی تمام شود و وارد شوید، چقدر همه چیز بهتر است، رنگیتر است، لذت بخشتر است ... حتی غمش.

 گویی موسیقی و ترانه'هایش جان میبخشند به لحظه هایمان. حتی ... کمی جان.

 اما چی میخوام بگم:

 تاکنون متوجه'ی حضور شهر در ترانه هایی که گوش میکنید، شده اید؟

 کدام ترانه؟ کدام شهر؟ با صدای کی؟

 آیا شهر در ترانه اشاره شده یتان از تشخص برخوردار بود یا خیر؟ از چه جنسی؟ آیا توانستید حال و هوای شهر را از لا به   لای واژه ها و موسیقی دریابید؟

 چگونه حالی بود و هست؟ خوب یا بد؟

 شاد یا غمگین؟

 برای مثال چوون امشب به طور اتفاقی رپ گوش دادم (رپ رو مثال می زنم)

 در موسیقی رپ بیش از هر موسیقی دیگری به شهر تهران پرداخته شده است.

 این موسیقی اساسا شهری است و حضور شهر به مثابه یک کالبد و یک اتفاق نقشی قابل اعتنا دارد.

 ترانه سراها برخاسته از شهرند و در همین محیط شهری پا گرفته و رشد کرده اند و تهران و خصوصیات اشکار و پنهانش را   خوب میشناسند. رپرها مصرف کننده فضاهای شهری اند و از تهران میگویند و آن را روایت میکنند.آنها تهران را چون متنی   قرایت میکنند، قرایتی درشت و صریح و بدون هیچ ملاحظه و ملایمتی:

 اینجا تهرونه، یعنی شهری که/ هرچی توش میبینی باعث تحریکه/ اینجا تهرونه لعنتی شوخی نیستش/خبری از گل و بستنی   چوبی نیستش/ اینجا جنگله بخور تا خورده نشی/ اینجا نصف عقده'ای'ان، نصف وحشی

 حس تعلق به تهران در موسیقی رپ با ذکر محله های آن، که حکایت از اشراف و اقتدار خواننده نسبت به شناسایی جای   جای شهر دارد، با نگاه تصنیف سرایان عامیانه گوی قدیمی تلاقی میکند.

 رپرها شهر را در چنبره خود دارند، از جنوب تا شمال، از شرق تا غرب، با کوچه و پس کوچه'هایش آشنایند، در آن   میزیند،  از شهر میگویند و با شهر به مثابه یک وجود قدرتمند می'ستیزند، اما هرگز رهایش نمیکنند.

به قول هیچ کس دلیلشم اینه که همیشه واقع بینم/ چیزایی رو که تعریف می کنم آره دیدم 

 پ ن 1 : این متن به مثابه این نبود برید رپ گوش کنید هااا نهههههه

 پ ن 2 : من موسیقی های رضا یزدانی و این روز ها پالت رو راجع به شهر بیشتر می پسندم  ولی هیچکس یک خاطره از یه دورانی  بود همین

 پ ن 3 : موسیقی گوش کنید ولی نه هر موسیقی رو باشه؟ (بگو باشه)

 فعلا یاعلی

داستانی تلخ به نام زوال فرهنگ، در بستر عشرت

شنبه, ۴ آذر ۱۳۹۶، ۰۸:۴۹ ب.ظ | حسین فتحی اکبری پور | ۱ نظر

داستان مشهد (بافت حرم)

 چمدان ها را میبندیم و اینبار راهی دیار عاشقان و ادبا میشویم. به مرکز شهر میرویم، خیابان امام رضا را امتداد میدهیم. از کنار رهگذرانی که   برخی با قدم های تند و برخی با گام هایی که اندکی برای پرسیدن، انگشتری، یادگاری و شاید عطری از جنس مشهد، از سرعت خود کاسته اند،   میگذریم. بازار را را رد میشویم و به محلات تاریخی مشهد  میرسیم. اهل اینجا که باشی میدانی اگر شهر آرام باشد و همه چیز سرجای خودش و   به قاعده باشد، دوست داری  از شهر و هویت شهری خود و اتفاقات شهری لذت ببری. گاهی هم با گوشه چشم به حرم چشم میدوزی و به هنر   سازنده اش آفرینی میگویی... اما شهر باید آرام باشد و همه چیز به قاعده! 

 مثلا اگر درست همین زاویه دید با مهمانی ناخوانده و نطلبیده مخدوش   شود، نه دیگر اینجا خواهی ایستاد و نه تعاملی را با محیط حس خواهی   کرد. اندکی بالاتر را نگاه میکنیم، حرم در زیر پوششی از آسمانی بتنی به   نام هتل، در حال زنده مانیست. و اهالی که دلنگران از سبز شدن این   مجموعه اند.

 صدای نعره مستانه جرثقیل ها، هیاهوها و فریاهای کارگرانی که به امید لقمه ای نان در کشمکش افکار زاییده از بورژوازی عده ای سخت   مشغول  کار هستند؛ شده در ستیغ آفتاب ظهر تابستان  یا سوز سرمای شبانه زمستان مشهد... . سنگ ها و آجرها یکی پس از دیگری بالا   میروند، ماشین های حفاری و مته های بزرگی که با دل هر آنچه بود و هست و با زمین و شهر عجین شده، و عجیب حفر می کنند و میخراشند...

  بافت تاریخی اطراف حرم ، بافتی است باقی مانده از دوران قاجار و خاطراتی از زندگی مردمی و زائرانی که به عشق امام رضا به مشهد آمده   بودند... و ساخت خانه هایی پر عظمت که در مقیاس و سادگی اغراق برانگیزش غریب گز بودن ساکنانش تبلور یافته است.این خانه ها در فراز و   نشیب های سنگین قاجاری سالم ماند هرچند به حریم آن ها که قطعا حاوی نشانه هایی از تاریخ ما بود تجاوز شد و امروز شاهد هدف عینیت   بخشیدن به شعار لوکوربوزیه [وی به عنوان یکی از اولین پیشگامان معماری مدرن و سبک بین‌المللی مشهور است] که همان زندگی به سیاقی   ماشینی در دنیای مدرن بود.

 از نظر نشانه شناسی این دو خانه ها در کنار هم حاوی جنبه های مخفی اینانند... اما آنچه مرا به نوشتن داشت بدنه   قاجاری است که در جای   جای  دیگر بافت تاریخی اطراف حرم قرار دارد و خود همین آجرها و گچها اگر در هرکجای این جهان بود مرمت   میشد و استفاده میشد اما   بزرگان تصمیم دیگری برای این اسناد تاریخی دارند..آری تخریب و تحقق اهداف سیستم سرمایه داری و به اعتبار نتیجه   هویت اسلامی/ایرانی   از شعوری که بر آن استوار گشته است، تنزل میکند به شعاری در محافل و دورهمی و «فرهنگ» اصیل ملی و اعتقادی از   جانب گروه هایی   ذینفوذ بی اعتبار میشود.

  شاید زمان آن رسیده است که بر عشق رفته مرثیه ای بخوانیم و بگوییم که کجاست ای یار آغوش تو...

 

الشرح لما جرا علی الماجرا دانشگاه و درس و شهر و من

سه شنبه, ۱۶ آبان ۱۳۹۶، ۰۸:۱۰ ب.ظ | حسین فتحی اکبری پور | ۱ نظر

 برای من شهرسازی و شهر و دانشگاه چه بود و چیزی نبود بعضی مواقع به خود میگم ای کاش برمیگشتم به 4 سال پیش اون جایی   بودم و می بودم طی طریق می کردم ریاضتی هرچند در سطح شما نداشتم آقا جانم ولی دوستدار بودم که...(راز)

 من در شهرسازی و دانشگاه و فضای مجازی سر آن نداشتم که از باب به معرفی خودم بپردازم، گمانم بر آن نیست که   کسی از این ره درسی گرفته باشد. خاطرات واحساساتم را در خودم نگاه داشتم، در قصر ذهنم غرق می شدم و به غارتنهایی  ام می رفتم.

 بحث انگیزی در شهرسازی را هرچند گاه گاهی لازم بود مکروه دانستم.

  به والله العظیم در دانشگاه دغدغه ام درس بوده و درس و درس و درس چون نامش مشخص است "مدرسه"

                                      گفتگوی من و معشوق مرا پایان نیست/ آنچه آغاز ندارد نپذیرد انجام

 و شاید هم آنچه آغاز دارد انجامی هم دارد! اما حالت سومی از گفتگو وجود دارد، آنچه نه آغاز و نه انجام دارد و آن سوم   من هستم.

  در دانشگاه من (دانشکاه شاید بهترنام اصیل ش مدرسه) طی 4 سال با تمام سختی هایی که برایم البته درس خاصی که از   سوی استادید داده   نشد همچنین دانشجوی به معنای واقعی دانشجو نیز نشدم و پی گیر و دغدغه هرچند در ظاهر بر من ملال انگیز بود و درد و   درد و درد ... با  همه خاطرات تلخ اش شیرین ی اش فقط آشنایی با 5 نفر  (4استاد) بود  که در این بین تنها  یک استاد داستانش فرق می کند  چون آن استاد جان جان جان من است، نه تنها برای من یک استاد در درس  شهر بودند بلکه معلم اخلاق، ادب، تربیت ام بودند که قلبا و مخلص حقیقی و ارادت خاصی و به معنای واقعی دوستش دارم   "خدا حفظش کنه"

 در این دانشگاه و طی عمر خود نه معشوقی داشته ام  که با آن گفتگویی داشته باشم (به نظرم داشتن = گفتگو) 


و نه اساسا   گفتگویی داشته ام، شاید  ازمعکوس مسئله (که معمولا به روحیه ملقبه) استفاده شودو حوالت به آینده کند و شاید هم   پیش تازی کند و از بیان فارق از کلام سخن به میان آورد!

 دستشان درد نکند! اما دردی که به جان دارم گاه آنچنان بر پیکر ضعیفم تجلی پیدا می کند که ... برایم جالب است

 آتشی از درس شهرسازی و بحث اش و زندگی ام که آن را شعله نیست گویا تیز بینان که از قضا در اطرافم زیادند را حرارتش ملموس نیست! در این جدال بی حاصل   آنچه هراسناک است صدایی است که پیام آور اتمام قوای من و سقوط است.

می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را
می جویمت چنانکه لب تشنه آب را

محو توام چنانکه ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیده دمان آفتاب را

بی تابم آنچنانکه درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره تاب را

بایسته ای چنان که تپیدن برای دل
یا آنچنان که بالِ پریدن عقاب را

حتی اگر نباشی، می آفرینمت
چونان که التهاب بیابان سراب را

ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
با چون تو پُرسشی چه نیازی جواب را

آیا راهی هست بدون استاد کج فهم

يكشنبه, ۳۰ مهر ۱۳۹۶، ۰۹:۱۳ ب.ظ | حسین فتحی اکبری پور | ۱ نظر

در دانشگاههای کشور در سال چهار ماه درس خوانده نمیشود از زمانی که به سبک آمریکایی ها برنامه های درسی پیاده شد،این وضع نکبت بار پیش آمد و به هیچ نحو نمی شود به مصادر امور تفهیم کنی که این وضع عاقبت وخیمی به بار خواهد آورد.
دخالت قدرتمندان و زورمندان در امور دانشگاه مصیبت دیگری است.تحمیل استادان متکی به آنان خود لکه ننگی در دامن فرهنگ کشور که مفاسد آن حساب بر نمی دارد.برخی از مصادر امور می گو یند لازم نیست کسی درس بخواند کاری کنید بچه ها سرو صدا نکنند. :(

آنچیزی که ما جامعه علم می نامیم در واقع بخشی از استادید را شامل می شود که به ارائه آثار پژوهش و تفکر خود می پردازند. این استادید نا گزیر با چند عامل پیوستگی دارد. شرایط موجود معماری و شهرسازی ، ادبیات امروزی شهرسازی ، توانایی های استاد، سطح و نوع دانش مخاطبان و شرایط اقتصادی و ...( البته خیلی چیز ها مثل تیپ و قیافه، کلاس کار و ... هم دراستاد ها نقش دارند شاید به خاطر بت های ذهنی و تلاش برای «دیگر» بودن بتوان اینان را آرتیست نامید!! ) پس شرایط علمی یک جامعه خواه نا خواه دارای معانی زیادی است.

   وقتی به تک تک استادید نگاه می کنیم اینها آدمهای بدی نیستند، نه آنکه جای استادی را اشغال کرده و نه آنکه مدیر و نماینده مجلس هستند، اینها همه اجزایی هستند که در یک کل نا منظم و در جایی نادرست قرار گرفته اند و احتمالا خیلی هم مقصر نیستند هرچند باید مسئول باشند اگر بتوانند!

 اگر اوضاع دانشگاه نا بسامان است نه تقصیر آن استادی است که به چند دانشجوی احتمالا ... نمره اضافی می دهد و ازین جور کارها می کند و عدالت را به هیچ می گیرد و نه تقصیر آن دانشجو است و نه من!

 گمان نمی کنم در این میان کسی اشتباه کرده و نه حتی تقصیر صدام است که با ایران جنگید، اگر امروز در همه عرصه ها همه چیز سر جای خودش نیست تقصیر تک تک مهره ها نیست بلکه شاید اینها هم در حد خود تلاش کنند، البته همین  تک تک افراد هم خوب و بد دارند اما گمان نمی کنم با تغییر اینها بتوان اوضاع را عوض کرد.
شاگرد باید عاشق استاد باشد تا از او در علم و عمل تاثیر پذیرد.
با مهارت خاص دلقکان از مصادر امور مراکز علمی ما را به صورت کاریکاتور مجامع علمی در آورده اند.انغمار در تجمل و ولع در جمع ثروت و خوشگذرانی توام با هرزگی و مسابقه گذاشتن در جمع مال و منال به کلی روحیات انسانی را در مردم می میراند.
شاگرد از هر طریق که میسور باشد، از راه چاپلوسی و تملق طالب به دست آوردن مدرکی است که با آن ارتزاق کند تا از استاد طماع و مصادر امور عقب نماند...
چند مرتبه انقلاب آموزشی نیز به عمل آمد که هر دفعه جمعی پاچه ور مالیده و دلال و مقالطه کار به جان دانشگاه های کشور افتادند و اشخاص فاقد معلومات بدون مراعات شرایط، سهل و آسان استاد شدند، در حالی که در    دبیرستان هم جای واقعی ندارند.

در شهر خبری نیست

سه شنبه, ۴ مهر ۱۳۹۶، ۱۲:۱۸ ق.ظ | حسین فتحی اکبری پور | ۰ نظر

 ساعت 7 صبح به سمت دانشگاه از خونه راهی می شم. اصلاامروز حس رفتن کلاس رو ندارم و حالم از این کلاس لعنتی به هم می خوره  شایدم استادش، شاید همکلاس ها شاید درس ، نه درس اش رو دوست دارم ولی... انصافا حسش نیست.

 حوصله معطلی ندارم صبح که از خونه بیرون میام بوی گوگرد و دود و مرض تو شهر پیچیده و باد، آلودگی های طهرون رو روانه شهریار کرده و انگار اگزوز ماشین هارو گرفتن جلوی بینی ام.

 تاکسی های زرد درست تو محل ایستگاه شهرقدس پارک کردن راننده تاکسی ها هرکسی رو که می بینند سراسیمه می شند و وزوز می کند  و می گند قلعه حسن خان یه نفر آقا قلعه ای...

 با سر و چشم به یکی شون که میان ساله اشاره می کنم و میشینم تو ماشین پرایدِ زوار دررفته اش و خودم  صندلی شاگرد رو اشغال می کنم به  راننده می گم دانشگاه... راننده 3، 4 بار استارت می زنه و تا اینکه بالاخره رگ غیرت ماشین می جنبه و روشن می شه.

 راننده دست می بره به سمت جیب بلوزش و می پرسه: میشه سیگار روشن کرد؟ که میبینم حال خوشی نداره و انگار تو ذهنش پر از حادثه  است حادثه هایی تلخ...

 تو دستش یه بسته سیگار camel دیدم و بهش گفتم : حاجی راحت باش!

 راننده ضبط صوتش رو روشن می کنه و هنوز پیش درآمد آهنگ به سرانجام نرسیده که آهنگ والس های تهران مهرداد مهدی به صدا در  نیامده که خودش زمزمه می کرد.

 یهو شوکه شدم، راننده تاکسی کجا و ساز آکاردئون کجا!! برام جالب بود...

 راننده داشت با خودش زمزمه می کرد آهنگ رو که من پریدم وسط تصورات شیرینش با چاشنی تلخ و گفتم:

 کنجکاو شدم شما چطور این موسیقی خاص شهری رو داری گوش می کنی:

 یه آه سردی کشید و گفت: من آکاردئون می زدم

 نذاشت حرف ام رو تموم کنم که گفت!

 موسیقی در میان مردم شهر؛ یک کنش اجتماعی و نامش خیابانی نیست و موسیقی خیابانی گفتن اشتباه موسیقی ، موسیقی است چه تو  خونه یا تو خیابان

 با خودم می گم من شهرساز یه همچین تفکر زیبایی ندارم و توِ راننده تاکسی چی دیدی تو شهر که من کور بودم رو ندیدم خوش به حالت...

 جاده اصلی راه بندونه و ماشین ها رفتند تو دل هم، می گم لابد تصادف شده ولی راننده گوشش پیش من نیست و انگار رفته باز تو شهر اش  آکاردئون بزنه و عشق بازی،

 ییهو راننده پشت سری دستش رو گذاشته بود روی بوق و فحش هم می داد و از کنارمون گذشت. راننده ما هم خیلی آروم می گه

 خوب یابوووووو....

 تندی می پیجه تو اولین فرعی و جاده خاکی و 4 ، 5 تا چاله چوله رو رد میکنه و از دل جاده اصلی سردر میاریم دور برگردان رو میپیچه و  میریم سمت قلعه حسن خان

 دم دانشگاه پیاده میشم و دست می کنم تو جیب و کرایه رو میدم که راننده تاکسی مات من رو نیگاه می کنه و می گه:

 خاطره ها و رویا ها تو تو شهر زنده کن و آرزو کن  آرزو،  آرزو رو زمزمه کرد و رفت...

 انقده مست حرف های راننده شده بودم که یادم رفت کلاسم شروع شده و دیر رسیده بودم و به نفس نفس افتادم و پله ها رو دو تا دوتا قدم  برمیداشتم که رسیدم به آتلیه 4 و کلاس مزخرف

 دوباره این کلاس لعنتی، انگار نه انگار تا همین دو دقیقه پیش یه راننده تاکسی عاشق داشت بازسازی ذهنی می کرد برام و الآن این استاد  بی سواد که یه مشت چرت و پرت تحویل دانشجو ها میده رو تحمل کنم با خودم میگم

 امروز که چندین دانشگاه  و دانشکده و ... به پذیرش دانشجو در مقاطع مختلف مشغول هستند( البته حساب کار از دست استاتید در رفته و  فقط سازمان هایی که الزام دارند و خود مجوز آمار این مراکز رو دارند.)

 چند ده هزار دانشجو و فارالتحصیل معماری و شهرسازی وجود دارند که در دوسال گذشته تقریبا صد عنوان کتاب جدید برایشان تدوین  شده (یعنی برای هر هفته یک کتاب جدید!!!)

 این درحالیِ که نزدیک به 30 مجله در این زمینه مشغول به کار هستند و خوب این امار شاید ما را امیدوار، خوشحال و حتی اغوا کند!

 اما کماکام در شهر خبری نیست! بیایید با خودمون روراست باشیم...

 امروز وضعیت شهر های ما و ناله مردم و متخصصان ما حاصل فعل دیروزمان بوده است  از طرف دیگه هم مسئله بسیار پوچ است و هم راه  حلش آسان .


 البته شاید برای ما آسان نباشد و یا آسان به نظر نیاید.


 داستان شهر های امروز ما (از جمله تهران) داستان خرده دست آور است در میان انبوه داستان ها و خواسته و تغییرات

 یاد راننده تاکسی افتادم که اگر خیال رو ازش میگرفتم همه چیز اش رو گرفته بودم و اگر آرزویش را بهش  میدادم هم ...

  تهران میان گذشته خواستی اش و آینده تصویر شده و محقق اش فاصله است...

 این روایت امروز من بود ، با اندکی نا امیدی..

درک نظام معقول

دوشنبه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۶، ۰۵:۰۸ ب.ظ | حسین فتحی اکبری پور | ۱ نظر

جامعه از ارتباط مجموع افراد حاصل می شود. این رابطه ممکن است یک رابطه فکری، رابطه دوستی و ... باشد.

ارتباط تجربی نیست یعنی نتیجه لوله آزمایشگاه نیست البته از این دید تجربی است که در عقل پدید آید؛ یعنی فکر داشته باشد. جامعه از افراد، یعنی (تک) تشکیل نمی شود. پس  از ارتباط تشکیل می شود.

 (حال اندیشه ای بر شهر داشته باشیم با فهمیدن جامعه) شهر مجموعه اشیاء (ساختمان، خیابان، میدان، ....) به صورت  مفردات نیست!!؟ بلکه شهر مجموع وقایع است. یعنی این ها باید در ارتباط باشند درواقع یعنی عمل. پس شهر از مفردات تشکیل نشده بلکه از  وقایع تشکیل می شود.

 پس شهر و جامعه یک نظام اند. (نظام ارتباطی)

 در این بین جایگاه یک شهرساز کجا قرار دارد و کارش چیست!؟ قبول داریم که برای یک شهرساز به تنهایی شناخت تک تک اجزاء مهم نیست، بلکه مجموعه را باید بشناسد  یعنی شهرساز نظام معقول شهر را درک کند. همانندیک فیلسوف با به کار گرفتن عقلش بکوشد و بکوشد.

 

 یک شهرساز باید عقل سلیم خود را به کارگیرد و بکوشد و اندیشه کند.نکته: عقل ابزار نیست، عقل فعال است اصلا ذات عقل فعالیت است. یک شهرساز با عقلش، عقل را به کار می گیرد  پس عقل ابزار نیست.

 در نتیجه جامعه ارتباط است، ارتباط را از جامعه بگیری جامعه ای وجود ندارد، بلکه گله است. شهر نیز مجموع ارتباط  هاست که اگر این ارتباط را بگیری می شود لغات (مفردات) که شهر نیست

 القصه  چگونه یک شهرساز به درک و شناخت صحیح  نظام معقول شهر بپردازد؟

چگونانه بکوشیم؟ :)

شهر و خاطره اش

يكشنبه, ۱۲ شهریور ۱۳۹۶، ۰۴:۲۳ ب.ظ | حسین فتحی اکبری پور | ۰ نظر

 اصلا این شهر تهش هیچی نیست، هیچی . چون هرچی پیگیری و جستجو می کنی توشهر؛ چیزی جز ته مانده های صدایی  غریب تو این شهر هیچی دست ات رو نمی گیره مثل صدای محمد معتدمی تو آهنگ کویر که میگه:

" ... می دانی که بی قرار و دل شکسته ام

 بر عشق کسی به جز تو دل نبسته ام

 می دانی غمت مرا رها نمی کند

 حتی مرگ مرا زتو جدا نمی کند

 چو مرغ خسته کنج قفس

غم تو بسته راه نفس

بیا که شوق تو بگشاید بال و پر عشق..."

 معطلی تو این شهر و محله هاش رو دوست ندارم و مخصوصا بلاتکلیفی اش رو که  دیگه نگو.

 بزار بریم یه پرسه بزنیم تو شهر و پرت بشیم تو خاطرات، خاطراتی که حتی با یه نفس عمیق و بو کشیدن تو کوچه  پس کوچه هاش رنگ می گیره و لعنت به این خاطره، یه نفس عمیق هم که تو این شهر می کشی خاطرات رو سرت  هوار  میشه...

 خاطراتی از جنس پایان انتظار دانشجوی شهرسازی واسه تحویل درس طرح اش توی سرمای دی ماه, طرحی  که تنها  موجودیش یه کار سخت و اشک آور و 10/ 12 تا شیت و یه نسکافه داغ  تو شب کریکسیون و شب بیداری های 3 ماهه و  کلی فحش پشت سر طرح ات از طرف دانشجو ها   و اسامی هم گروه هایی که پشه ای هم ارزش برا درس خوندن قائل نمی شدند ... یاد (مردم) دختر و  پسر هایی که تو اون محله ات بودند و تو ذهن ات بال و پر می گیرند و پرواز می کنند و از روی شیت های طرح ات در  ذهن مشوش ات کش میاد سمت ات که نشستی جلو استاد ات رو داری فکر شون رو می کنی که هر کدام شون چه شکلی  بودند، چه حرف هایی که زدی باهاشون، چه قول و قرار هایی که بستی  و چه دل ربایی که کردی و حاضر شدی تو  ذهن شیت های مغز ات اسمشون حک کنی...

 حقیقتا مهم نیست اون ور انتظار چیه، مرگ یا رسیدن پسر کولبر لوازم خانگی که تو خیابان گوته زندگی می کنه به دختری که تو  بارون با یه لباس صورتی کثیف ، موهای چتری روی پیشونی و ناخن هایی که با دیدن اش به دل آدم خش بر می داره،  دختری که زیر بارون های کم جون اواسط پاییز باید بیاد تا گل نرگس ای که پسره واسش گرفته رو به انتظارش جلوی  ویترین مغازه کفش ملی میدان شهدا که یه 20 دقیقه ای معطل شده رو ازش بگیره و به جاش یه ماچ تحویل اش بده که  شاید اسمش رو پسره  به یاد این محله تو ذهن اش حک کنه...

 دم پله های دانشکده فنی مهندسی دانشگاه  قدس نفس عمیقی را با قدرت به ریه هام می کشم  تا وجودم رو پر کنه  از هوای غروب آبان ماه ایی  شهرقدس که ریه هام رنگ و عطر دانهیل استادم رو به خودش می گیره و پرت میشم تو  خاطرات خوشی که با حرف های استاد ام داشتم ... راهم رو کج می کنم و می رم سرکلاس، سرکلاسی که استادش (شین) شهر را هم بلد نیست و چه برسه به  (ذات شهر)؛ استادی که سواد شهر نداره و اجبارا باید سر کلاسش بشینی و زودی بگذره و امتحان و ترم بعد و شهر دیگه  و جا دیگه؛ ای کاش تو بودی و حداقل شیرین می کردی این کلاس تلخ رو...

 ترم  بعد و محله دیگه ای و ریاضت در درس دیگه ای ، ریاضتی که ته تهش دست ات جایی بند نمیشه و همش می  مونه یه خاطره از اون محله و خیابان و کوچه هاش ، مثل سنگلجی که پر از غصه است  و چه چیز هایی که تو محله های منطقه 12 دیدی وچه  حرف هایی نقطه چین می خوره و مثل شعرا باید به کنایه حرف بزنی با دانشجوها و استاد هات و در آخر هم یه عاشقی پیدا نشه که جنس اصل حرف هات رو  بفهمه و از جنس تو باشه...

        بگذریم !


تکامل انسان در شهر

شنبه, ۲۱ مرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۲۴ ب.ظ | حسین فتحی اکبری پور | ۰ نظر

برای داشتن شهر مطلوب لازم است ساکنین شهر حداقل در مرتبه ((انسانیت)) باشند و بدیهی است که در

 شهر های آرمانی، ساکنین شهر به مرتبه ((آدمیت)) رسیده اند.آشفتگی موجود در کالبد، سیما و منظر شهر ناشی از عدم توجه به بعد روحی و معنوی شهر ها و مراتب وجودی ساکنین آن هاست.

با توجه به بیت:

            " دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر

               کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست"

شهر محل دیو و دد نیست و محل پیدا نمودن انسان است. البته واژه انسان با بشر و آدمی متفاوت است...

مرحله انسانیت مرحله ورای بشریت است. مرحله بشریت فقط ابعاد حداقلی و فیزیکی از مراتب موجودیت ((انسان)) را شامل می شود. شهر محل تجمل تمدن است صرف زیست در مرتبه بشریت به بروز تمدن منجر نخواهد شد. بشر می تواند ارتقاء و به مراتب بالاتر از طریق اراده الهی به مرتبه آدمیت برسدکه عبور از مرحله بشریت و نیل به مرتبه انسانیت مستلزم صرف زمان و کسب دانش انسانی است.

در می یابیم که مولوی بیهوده در گرد شهر وقت خود را تلف نمی کند. و به باور او شهر محل ریاکاری و زیاده طلبی نیست و حداقل شرط لازم برای حضور در شهر را طی مرحله بشریت و رسیدن به مرحله انسانیت می داند. شهر در بدوی ترین شکل جایگاه بشریت است بشریتی که دارای زمینه های لغزش و دغل کاری و زیاده طلبی است. و شهر برای ساکنان با ویژگی های مرحله بشریت بی معنی است که از طریق آموزش و اکتساب از دیگران به مرحله انسانیت می رسد.شهر پدیده و مفهومی فرهنگی است و برای داشتن شهری مطلوب لازم است ساکنان شهر در محله انسانیت قرار داشته باشند.

در نتیجه شهر نه به ابعاد فیزیکی و جمعیت که به وجود ویژگی ((انسانیت)) و فرهنگ مدنی معنا می یابد.

سرانجام شهر تهران و داستان آن نا معلوم و رها است!

يكشنبه, ۱۱ تیر ۱۳۹۶، ۰۱:۱۱ ق.ظ | حسین فتحی اکبری پور | ۰ نظر

داستان امروز تهران داستان خرده دست آور است در میان انبوه داستان ها و خواسته ها و تغییرات،از دید شهروندان تهرانی یک عده هستند که رنگ شهر از نگاهشان خاکستری است.

از دید یک عده تهرونی،تهران از دید شهروندانش مرد است و اگر انسان بود شغلش مسافر کشی بود.

آیا تهران زشت است؟

آیا تهران با گذشته خود مشکل دارد؟

آیا تهران کپی و کاریتور شده است؟

داستان امروز شهروند تهران و ایرانی را می توان به انواع روش ها نقل کرد، این داستان می تواند انواع قهرمان ها را داشته باشد،به مانند فیلم های اصغر فرهادی"چهارشنبه سوری، جدایی نادر از سیمین، فروشنده" خیلی داستان شهر و شهروندانش هستند در حالی که برخی فیلم ها مانند فیلم های حاتمی کیا خیلی داستان شهروندان نیستند و بار نمادین دارند.

خیلی از داستان های شهر اساسا ربطی به فضا و اتفاقات شهر نداشته اند، داستان هایی متفاوت هم وجود دارد، قصه های مجید را نمی توان در جایی غیر از اصفهان تصور کرد.

طهران تهران  را هر کاری کنی داستان تهران است که در آن اتوبان و ساختمان مخروبه روابط اجتماعی را شکل می دهند و تغییر می دهند.

در فیلم ابد و یک روز شهر تهران و محله پاسگاه نعمت آباد تاثیر گذار است و خود موضوع اصلی فیلم است...

اما این

تهران است که از خلال تجربه‌ی روزمره در بستر خیابان‌ها، میدان‌ها و حوزه‌های عمومی‌اش، انقلابی شهری را به ثمر می‌رساند، هم‌پای خرمشهر، ۸ سال جنگ و هم‌پای مردم، تحریم ها را تاب می‌آورد.

تهران تجلی کالبدی ـ فضایی جامعه‌ی معاصر ایرانی است.

اما این تمام تهران نبود و نیست. از جایی، زمانی و مکانی تهران همسو با سویه ‌های خیر و رهایی بخشش برای جامعه ایرانی با سویه‌ های عبوس و شَر نیز همراه می ‌گردد. سویه ‌هایی که بیش از وجوه خیر تهران، حالا توسعه و قوت یافته ‌اند. اگرچه این رخداد در محور زمان به تدریج رخ داده است اما در دهه‌های اخیر، شَرِ تهران متورم و فراگیر شده است.

تهران دیگر دهه‌ ها است که از عصریت فاصله گرفته و چون الگویی‌قدیمی، نخ ‌نما و ناکارآمد به جای مانده از دوره ی ناصری همچنان معنایش را در تغییر جستجو می‌کند. تلاشی بی اثر که حالا تنها به بیم‌ناکی، بی‌ معنایی و افزایش فاصله ‌ی مردمانش نسبت به یکدیگر و نسبت به تهران دامن می‌ زند.

تهران، بی‌ توجه به جان آدمی حالا خانه ‌های مردمانش را بر روی گسل ، مسیل و خاک  سست بنا می‌ کند و با خیره ماندن به جایی دور و در حالی که لبخندی خشک و تصنعی به لب دارد،

 می گوید: «ببین، همین خوبه. حضور در تهرون. پایتخت ایرون. حالا تو تهران ‌نشینی، پایتخت‌ نشین. خوشحال باش، کیف کن که اینجایی. سرزمین رهایی بخش. تهرون»

تهران پایتخت دود و گوگرد، شهر انتزاعی است. اگر خیال را از مردم بگیری همه چیزشان را گرفته ای  اگر آرزویشان را به آن ها بدهی هم همه چیزشان را گرفته ای تهران میان گذشته خواستنی اش و آینده تصویر شده و محقق اش فاصله است.

نکته آخر اینکه شهر تهران و داستان آن و از همه مهم تر سرانجام آن رها است!

و به جای نا معلوم و احتمالا تعیین نشده ای می رود.

داستان تهران با سر ولی بی ته است!

آیا شهر زیباست! زیبایی شهر در پس چه موضوعی نهفته است؟ اصلا می شود

شنبه, ۲۰ خرداد ۱۳۹۶، ۰۷:۴۰ ب.ظ | حسین فتحی اکبری پور | ۰ نظر

زیبایی آن چیزی است که دیده می شود مانند زشتی اما

ماهیت زیبایی چیست؟

ماهیت زیبایی : به دو بخش  عینی و ذهنی تقسیم می شود، خوب این یعنی چه؟

یعنی اینکه یا ما زیبا می بینیم شهر را، یا شهر زیبا هست که ما آن را زیبا می بینیم

در واقع زیبایی واقعیت است حتی اگر نبینیم

زیبایی از سنخ هستی است آن جایی زشت است که نقصی از شهر در آن باشد، در واقع شهر کج دیده شود.

شاید باید همه چیز شهر را به جا دید، یا بهتره بگم دید حق بین به شهر را داشته باشیم.

پس زیبایی عین واقعیت است.

 دید من اگه درست ندید زشت است باید درست شهر را دید.

به قول خواجه طوسی:

    گر چشم یقین تو نه، کج مج باشد // ترسا به کلیسا رود و حج باشد

    هر چیز که هست آن چنان می باید // ابروی تو گر راست بود کج باشد

حقیقت را در پرتوی نور حق ببینیم. این جا یک سوال مطرح می شود، نور چیست؟

در آیه 35 سوره شریفه نور- خدا خودش را با نور معرفی می کند:

  " اللَّهُ نُورُ السَّمَوَتِ وَالْأَرْضِ..."

نور چیزی است که در حد ذات روشن است، همه اشیاء را در پرتو نور روشن می شود. اگر نور نبود ما هیچ شهری را نمی دیدیم. آن جایی که ظهور  است نور است، چیزی که ادراک می شود نور است.

یعنی من به وسیله خدا عالم را می بینم. خدا نباشد هیچ چیز نیست و تاریک است

پس در نتیجه اگر ما نگاه هستی شناسانه به شهر داشته باشیم و همه چیز را در پرتو حق ببینیم همه چیز زیباست حتی 

شهر.

زیبایی توهم و کج بینی نیست. بلکه شأن هستی راستین است. انسان اگر به معنای واقعی کلمه هستی راستین را دید و درک کرد این زیبایی است. و زیبایی شهر در پرتو نور حق است.

حال شاید سوالی مطرح شود شهر اصلا چطور زیبا می شود که زیبا درک شود؟

آیا صرفا به کار بردن مولفه های (کیفیت عملکردی) و (کیفیت تجربی-زیباشناختی) و (کیفیت زیست محیطی) شهر را زیبا 

می کند و میتوان در پرتو نور حق دید؟

یا اینکه این کیفیات مشکل دارند و اصلا مشکل از جای دیگر است شاید مشکل کمی است و به کیفیت مربوط نیست یا اینکه اصلا  داستان به مردم شهر و (انسان) مربوط است نه کیفیت و کمیت؟

این سوالات نیاز به مطالعه و بحث در این موضوع می باشد که باشد که توفیق پاسخ گویی شان را داشته باشم.

سحر 15 رمضان 1437 پس از تدبری چند در آیات قرآن