شهرسازی حقیقت گرا

پشت دریاها شهریست...

شهرسازی حقیقت گرا

پشت دریاها شهریست...

خدا پشت دریاها شهری دارد که به اندازه ی چهل روز طول می کشد تا خورشید آن را بپیماید ، و در آن مردمی هستند که هیچ گاه گناه نکرده اند و ابلیس را نمی شناسند.
« مجلسی جلد 54 ص 333 »
نویسنده:
حسین فتحی اکبری پور

طبقه بندی موضوعی
پیوندها

۲ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

آیا شهر زیباست! زیبایی شهر در پس چه موضوعی نهفته است؟ اصلا می شود

شنبه, ۲۰ خرداد ۱۳۹۶، ۰۷:۴۰ ب.ظ | حسین فتحی اکبری پور | ۰ نظر

زیبایی آن چیزی است که دیده می شود مانند زشتی اما

ماهیت زیبایی چیست؟

ماهیت زیبایی : به دو بخش  عینی و ذهنی تقسیم می شود، خوب این یعنی چه؟

یعنی اینکه یا ما زیبا می بینیم شهر را، یا شهر زیبا هست که ما آن را زیبا می بینیم

در واقع زیبایی واقعیت است حتی اگر نبینیم

زیبایی از سنخ هستی است آن جایی زشت است که نقصی از شهر در آن باشد، در واقع شهر کج دیده شود.

شاید باید همه چیز شهر را به جا دید، یا بهتره بگم دید حق بین به شهر را داشته باشیم.

پس زیبایی عین واقعیت است.

 دید من اگه درست ندید زشت است باید درست شهر را دید.

به قول خواجه طوسی:

    گر چشم یقین تو نه، کج مج باشد // ترسا به کلیسا رود و حج باشد

    هر چیز که هست آن چنان می باید // ابروی تو گر راست بود کج باشد

حقیقت را در پرتوی نور حق ببینیم. این جا یک سوال مطرح می شود، نور چیست؟

در آیه 35 سوره شریفه نور- خدا خودش را با نور معرفی می کند:

  " اللَّهُ نُورُ السَّمَوَتِ وَالْأَرْضِ..."

نور چیزی است که در حد ذات روشن است، همه اشیاء را در پرتو نور روشن می شود. اگر نور نبود ما هیچ شهری را نمی دیدیم. آن جایی که ظهور  است نور است، چیزی که ادراک می شود نور است.

یعنی من به وسیله خدا عالم را می بینم. خدا نباشد هیچ چیز نیست و تاریک است

پس در نتیجه اگر ما نگاه هستی شناسانه به شهر داشته باشیم و همه چیز را در پرتو حق ببینیم همه چیز زیباست حتی 

شهر.

زیبایی توهم و کج بینی نیست. بلکه شأن هستی راستین است. انسان اگر به معنای واقعی کلمه هستی راستین را دید و درک کرد این زیبایی است. و زیبایی شهر در پرتو نور حق است.

حال شاید سوالی مطرح شود شهر اصلا چطور زیبا می شود که زیبا درک شود؟

آیا صرفا به کار بردن مولفه های (کیفیت عملکردی) و (کیفیت تجربی-زیباشناختی) و (کیفیت زیست محیطی) شهر را زیبا 

می کند و میتوان در پرتو نور حق دید؟

یا اینکه این کیفیات مشکل دارند و اصلا مشکل از جای دیگر است شاید مشکل کمی است و به کیفیت مربوط نیست یا اینکه اصلا  داستان به مردم شهر و (انسان) مربوط است نه کیفیت و کمیت؟

این سوالات نیاز به مطالعه و بحث در این موضوع می باشد که باشد که توفیق پاسخ گویی شان را داشته باشم.

سحر 15 رمضان 1437 پس از تدبری چند در آیات قرآن

هوای سنگلج ام ابری است

شنبه, ۶ خرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۳۸ ب.ظ | حسین فتحی اکبری پور | ۱ نظر

با خود می گویم:"تنها حجاب چهره خورشید می شود، این ابر بی بخار به باران نمی رسد."

دوباره پیاده روی، پیاده روی به سمت محله آروزهات.

خدا کنه که تو این هوای ابری باران ببارد. چون باران که بیایه همه عاشق می شوند.

ازایستگاه متروخیام به سمت خیابان کارکن اساسی یا (گذر قلی سابق) راهی می شوم. در پیاده رو گذر باغ معیر نگاهم به درختی که تابلو خورده خیره می شود، با خود می گویم گویا شابلونش کج است!

راهم را ادامه می دهم به مرکز محله می رسم لذتی که در پیاده روی محله سنگلج برای من هست در سایر اقلام نیست.

محله ای قدیمی با گذر های قدیمی و طاقی های زیبا و هشتی هایش و کوچه های آشتی کنانش و خانه های پر از عشق و صفایش و بوی کاهگل خانه  ایروانی و آب خنک سقاخانه های تبرک شده به نام سقای دشت کربلا و کلیسای گئوررگ مقدس اش که گویا در این بین دین و مذهب نمی شناسد بلکه در ادراک تو هم او مقدس است قابل احترام؛ برای کسی که از آن جا چند ساعتی می گذره یک چیزه و برای کسی که گرفتار شده و راهی ندارد یه چیز دیگه ای.

 وقتی از بیرون، اون محله با صفا را می بینم و از بالا به شهر نگاه می کنم سراسر زیبایی است، تنوع، سرزندگی، هویت، بوی خوش، حس آشنایی، سوژه عکاسی و کروکی؛ ولی حالا مردم همین محله هزار تا قصه و غصه دارن، پای درد دلشون که میشینی می بینی خوش نیستند، تو همون محله هان ولی ناراحتن، نه از محله شون، نه از رفت آمد سخت توی محله شون، نه از جو مذهبی محله شون، نه از نگاه پر از پرسش و کنجکاوی همسایه هاشون.

بلکه از از دست مردم و رییس و روسای شهر ناراحت اند.

چشم ام به دیوار خانه ی مستوفی الممالک میخوره؛ روی دیوار نوشته بود:

" تخریب ساختمان با اصول فنی، خریدار آهن آلات و ضایعات"

حالا فهمیدم از چی نارحت اند، از تلخند سیمان به آجر

نکنین رو در و دیوار خونه های قدیمی از این چیز ها ننویسین. دلشون میترکه. اذیت میشن. دردشون میاد. خودتون خوشتون میاد؟ که مثلا پیر که شدین رو سر و تنتون آگهی خانه سالمندان و مرده شورخونه و نعش کش و قبرستون بنویسن؟

به راهم ادامه می دم به سمت مسجد مستوفی الممالک صدایی از دور به گوشم میرسه صدای اذان صدای

الله اکبر طولانی و هوش بر دل فرزانه مرحوم معذن زاده اردبیلی همیشه میگم فراغ از هرگونه تفکر دو صدا  انصافا یه چیز دیگه ن یکی اذان "معذن زاده اردبیلی" یکی هم ربنا  "شجریان".

چهاررکعت نماز شکست در مسجد و گپی با خادم و درد دل/ درد خادم خمیده مسجد در رابطه با زمانی مشغول بازسازی مسجد بودند و می گفت هیچ از یک این خشت های مسجد بی وضو کار نشده، با خودم می گم آره حسین

  "وقت تماشای مسجد

 کدام صدا، روحانی است؟

 کدام انحناء، کوتاه ترین راستِ

 هندسه ی تاریخ است، وقتی از تقویم، بی نیاز شد؟

 کدام زیبایی از میان خشت،

 می رود تا بهشت؟"

با صرف یک چای در مسجد می گویم عجب چای دلچسبی بود ای این چای، بله عزیزم:

سماوری که به بزم خدا می جوشد// بخار رحمت آن جُرم خلق می پوشد

حدیث باده و تسنیم و سلسبیل کم گوی// بگو حکایت مستی که چای می نوشد

به راه ادامه میدم و از گذر درخونگاه و گذر شیشه گران و ماما مسگرها به کوچه بهتره بگم گذر معیر ممالک میرسم پیش عطار خیابان حاج آقا یزدانی  هر موقع وارد مغازه  اش می شوی چه کوچک و بزرگ از جایش بلند میشه خیلی رسا بهت میگه با گویش طهرانی قدیمیش بهت میگه "سلام جوان"  خوش آمدی

میگم حاجی از قدیم سنگلج بگو

میگه از چی بگم جوان، قدیم خیلی خوب بود همه با هم بودن همه یه دست بودن همه پاک بودن اصلا آب هم آب قدیم می رفتیم از آب انبار مسجد معیر آب میاوردیم چه آبی بود...

بهش میگم حاجی می گی بود مگه الآن نیست، یه آه سوزناکی کشید و گفت جوان بود آب بود چشمه بود قناتی بود ولی کورش کردند نامردا و خفه اش کردند...

با آه و افسوس خدا حافظی می کنم به سمت ایستگاه مترو خیام برگشت به خانه اما

آسمان شهر همچنان ابری است؛ به قول شاعر آسمان ابریست اما دیگر باران نمی آید، و صدای گریه باران از ناودان نمی آید... و دیگر هیچ.

پی نوشت:خدا حفظ کند استاد طرح چهارم شهرسازی ما را، ایشان در میان درس با جمله های کوتاه، به حاشیه می رفت و بدان می پرداخت و باز به درس روی می آورد. برخی کلاس ها را ظاهرا باید خواهش کنیم مقداری از حاشیه به متن بیایند و به مقاله بپردازند ولی کلاس ما شکر خدا بر عکس بود.

استاد در پیشرفت و پسرفت بسیار بسیار موثر است، همت، شوق، نظم، ادب، هدف و... همه با استاد بار می گیرد و متاسفانه با استاد یا بهتر بگم استادنما؛ به افسردگی و بی حالی تبدیل می شود، در کلاس های درس صاحب سخن است که مستمع را بر سر ذوق باید بیاورد.

 و این ذهن زیبایی که از طرح در سنگلج بر من نازل شد از اندیشه متعالی استاد بود که یک انسان با ذهنی زیبا و اندیشه ای  متعالی اگر شهری را بسازد بد ترکیب نخواهد بود.

شکر خدا