شهرسازی حقیقت گرا

پشت دریاها شهریست...

شهرسازی حقیقت گرا

پشت دریاها شهریست...

خدا پشت دریاها شهری دارد که به اندازه ی چهل روز طول می کشد تا خورشید آن را بپیماید ، و در آن مردمی هستند که هیچ گاه گناه نکرده اند و ابلیس را نمی شناسند.
« مجلسی جلد 54 ص 333 »
نویسنده:
حسین فتحی اکبری پور

طبقه بندی موضوعی
پیوندها

در شهر خبری نیست

سه شنبه, ۴ مهر ۱۳۹۶، ۱۲:۱۸ ق.ظ | حسین فتحی اکبری پور | ۰ نظر

 ساعت 7 صبح به سمت دانشگاه از خونه راهی می شم. اصلاامروز حس رفتن کلاس رو ندارم و حالم از این کلاس لعنتی به هم می خوره  شایدم استادش، شاید همکلاس ها شاید درس ، نه درس اش رو دوست دارم ولی... انصافا حسش نیست.

 حوصله معطلی ندارم صبح که از خونه بیرون میام بوی گوگرد و دود و مرض تو شهر پیچیده و باد، آلودگی های طهرون رو روانه شهریار کرده و انگار اگزوز ماشین هارو گرفتن جلوی بینی ام.

 تاکسی های زرد درست تو محل ایستگاه شهرقدس پارک کردن راننده تاکسی ها هرکسی رو که می بینند سراسیمه می شند و وزوز می کند  و می گند قلعه حسن خان یه نفر آقا قلعه ای...

 با سر و چشم به یکی شون که میان ساله اشاره می کنم و میشینم تو ماشین پرایدِ زوار دررفته اش و خودم  صندلی شاگرد رو اشغال می کنم به  راننده می گم دانشگاه... راننده 3، 4 بار استارت می زنه و تا اینکه بالاخره رگ غیرت ماشین می جنبه و روشن می شه.

 راننده دست می بره به سمت جیب بلوزش و می پرسه: میشه سیگار روشن کرد؟ که میبینم حال خوشی نداره و انگار تو ذهنش پر از حادثه  است حادثه هایی تلخ...

 تو دستش یه بسته سیگار camel دیدم و بهش گفتم : حاجی راحت باش!

 راننده ضبط صوتش رو روشن می کنه و هنوز پیش درآمد آهنگ به سرانجام نرسیده که آهنگ والس های تهران مهرداد مهدی به صدا در  نیامده که خودش زمزمه می کرد.

 یهو شوکه شدم، راننده تاکسی کجا و ساز آکاردئون کجا!! برام جالب بود...

 راننده داشت با خودش زمزمه می کرد آهنگ رو که من پریدم وسط تصورات شیرینش با چاشنی تلخ و گفتم:

 کنجکاو شدم شما چطور این موسیقی خاص شهری رو داری گوش می کنی:

 یه آه سردی کشید و گفت: من آکاردئون می زدم

 نذاشت حرف ام رو تموم کنم که گفت!

 موسیقی در میان مردم شهر؛ یک کنش اجتماعی و نامش خیابانی نیست و موسیقی خیابانی گفتن اشتباه موسیقی ، موسیقی است چه تو  خونه یا تو خیابان

 با خودم می گم من شهرساز یه همچین تفکر زیبایی ندارم و توِ راننده تاکسی چی دیدی تو شهر که من کور بودم رو ندیدم خوش به حالت...

 جاده اصلی راه بندونه و ماشین ها رفتند تو دل هم، می گم لابد تصادف شده ولی راننده گوشش پیش من نیست و انگار رفته باز تو شهر اش  آکاردئون بزنه و عشق بازی،

 ییهو راننده پشت سری دستش رو گذاشته بود روی بوق و فحش هم می داد و از کنارمون گذشت. راننده ما هم خیلی آروم می گه

 خوب یابوووووو....

 تندی می پیجه تو اولین فرعی و جاده خاکی و 4 ، 5 تا چاله چوله رو رد میکنه و از دل جاده اصلی سردر میاریم دور برگردان رو میپیچه و  میریم سمت قلعه حسن خان

 دم دانشگاه پیاده میشم و دست می کنم تو جیب و کرایه رو میدم که راننده تاکسی مات من رو نیگاه می کنه و می گه:

 خاطره ها و رویا ها تو تو شهر زنده کن و آرزو کن  آرزو،  آرزو رو زمزمه کرد و رفت...

 انقده مست حرف های راننده شده بودم که یادم رفت کلاسم شروع شده و دیر رسیده بودم و به نفس نفس افتادم و پله ها رو دو تا دوتا قدم  برمیداشتم که رسیدم به آتلیه 4 و کلاس مزخرف

 دوباره این کلاس لعنتی، انگار نه انگار تا همین دو دقیقه پیش یه راننده تاکسی عاشق داشت بازسازی ذهنی می کرد برام و الآن این استاد  بی سواد که یه مشت چرت و پرت تحویل دانشجو ها میده رو تحمل کنم با خودم میگم

 امروز که چندین دانشگاه  و دانشکده و ... به پذیرش دانشجو در مقاطع مختلف مشغول هستند( البته حساب کار از دست استاتید در رفته و  فقط سازمان هایی که الزام دارند و خود مجوز آمار این مراکز رو دارند.)

 چند ده هزار دانشجو و فارالتحصیل معماری و شهرسازی وجود دارند که در دوسال گذشته تقریبا صد عنوان کتاب جدید برایشان تدوین  شده (یعنی برای هر هفته یک کتاب جدید!!!)

 این درحالیِ که نزدیک به 30 مجله در این زمینه مشغول به کار هستند و خوب این امار شاید ما را امیدوار، خوشحال و حتی اغوا کند!

 اما کماکام در شهر خبری نیست! بیایید با خودمون روراست باشیم...

 امروز وضعیت شهر های ما و ناله مردم و متخصصان ما حاصل فعل دیروزمان بوده است  از طرف دیگه هم مسئله بسیار پوچ است و هم راه  حلش آسان .


 البته شاید برای ما آسان نباشد و یا آسان به نظر نیاید.


 داستان شهر های امروز ما (از جمله تهران) داستان خرده دست آور است در میان انبوه داستان ها و خواسته و تغییرات

 یاد راننده تاکسی افتادم که اگر خیال رو ازش میگرفتم همه چیز اش رو گرفته بودم و اگر آرزویش را بهش  میدادم هم ...

  تهران میان گذشته خواستی اش و آینده تصویر شده و محقق اش فاصله است...

 این روایت امروز من بود ، با اندکی نا امیدی..

  • حسین فتحی اکبری پور

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی